Daisypath Anniversary tickers به نی نی!!! - سيب مهربون

به نی نی!!!

نی نی جان سلام!!!

خوبی؟

خوشی؟ خدا خوبه؟ فرشته ها خوبن؟

جات که خوبه می دونم...

اینو هم می دونم که اینقدر بهت خوش می گذره که حالا حالا ها دوست نداری بیای...

اون پسته که برات نوشتم یادته؟ همون که برات نفرستادم... (پسته نه مامان جان.. پسته.. روی پ باید ضمه بذاری... همون اووووووووو)

باید به خاله ساندی بگم خونه کوچیکتو زودی راه بیندازه...

خاله ساندی خیلی دوست داره ها...

همه خاله ها و دایی ها دوست دارن... ولی خاله ساندی می خواد برات خونه درست کنه...

تا مامان راحت بتونم باهات حرف بزنم...

تو هم با دستای کوچولوت بیای برا مامانی کامنت بذاری...

نمی تونی؟

چرا؟

خوب خودم یادت میدم... اشکالی نداره... تو مامانی رو نگاه کنی.. خودم می فهمم چی میگی...

این بن بن بن هست... با اون تا چار سالگیت با سواد هم میشی... (مامان جان بن اولی رو با فتحه دومی رو با کسره.. سومی رو با ضمه بخون) ...

می دونی من همه حرفهام وباهات تو دلم میگم.. می دونم صدامو می شنوی.. ولی همش تقصیر این بابا جونته...

دیشب اگه می تونست.. می اومد تو رو از آسمونها می آورد خونه... تازه انتظار داشت.. همونجا پیش خداجون دو ساله باشی بیاردت...

نمی دونی چه چیزها که نمی  گفت...

داشت برات خط و نشون می کشید...

کلی نازت کرد...

می دونی بابا خیلی دوست داره... هرچند می گه منو بیشتر از تو دوست داره.. ولی می دونم خیلی خیلی دوست داره... تازه یه کم هم بیشتر ازمن...

میدونم چرا نمیای پیش مامان... فکرکردی تا حالا نفهمیدم...

خوب هیچ بچه ای از مامان ترسو خوشش نمیاد...

تازه حتما تو دلت می گی: مامانی من که اینقدر ضعیفه. چطور می تونه از من مواظبت کنه...

راست میگی.. ولی بابات میگه.. تو که بیای من خوب میشم... تازه الان هم فکر می کنم نمی تونم مواظبت باشم...

اون روزی خونه خاله یادته...

ویانا رو که دیدم .. زودی یاد تو افتادم...

و به این فکر کردم که من اصلا جرات نمی کنم بغلت کنم...

مگه اینکه عین پارسا قوی باشی...

پارسا رو که می شناسی؟   پسر داییته دیگه...

تازه من اینقذه زندایی طیبه رو دوست دارم که می تونی بهش خاله هم بگی...  اشکالی نداره...

تازه مامان سپنتا هم هست... سپنتا یه کم شیطونه... ولی پسرخوبیه.. کلی هم مهربونه...

حالا تو بیا.. همه ر و بهت معرفی میکنم...

نه اصلا میام تو وبلاگت برات می نویسم...

تو هم هر وقت از بازی با فرشته ها خسته شدی بیا بخون...

الانم از بس دیشب بابایی حرفتو زد .. گفتم تا یادم نرفته بیام برات حرف بزنم.. و بهت بگم بابایی چه خط و نشون هایی برات کشیده...

می دونی که چقدر باهات کل کل داره... سر همون موضوع... البته به بچه نباید این حرفها رو زد.. ولی می دونم وقتی داری میای تو دنیای ما. همه چیز یادت میره... بهت میگم...

سر همون موضوع... بابایی قراره کارت سهمیه بندی صادر کنه... منم دیدم دیگه خیلی داره دور بر میداره.. برا اینکه لجش در بیاد گفتم 10 تا کارت هم به من بده.. بده به آشناهام .. اشانتیون...

دیدی چطوری بابایی نیشگونم گرفت... هنوز جاش درد میاد... تازه گفت: حیف که دلم نمیاد وگرنه گاز گازیت می کردم... فقط دو تا کرات داریم.. یکی برا من یکی برا نی نی...

منم گفتم : اینطوری می خواد بچه بزرگ کنه...

اونم گفت: آره ...

ولی مامان جان تو یاد نگیرها... گاز گرفتن و ضرب و شتم کار خوبی نیست...

ضرب و شتم هم بعدا معنیشو بهت می گم...

تازه بابا گفته.. حق نداری صبح ها که میره سر کار دنبالش راه بیفتی...

دیدیش دیشب چطور قیافه گرفته بود؟

اصلا می  دونی چیه... بابات عاشق اینه که دنبالش راه بیفتی... دیشب هم داشت ناز می کرد برات...

یادت نیست.. پارسا که خونمون بود.. . سر صبح پا می  شد بی سر و صدا می چسبید به پای بابات ... بابات هم از خدا خواسته.. دلش ضعف می رفت... اینقدر بوسش می کرد.... اینقدر نازش می کرد... و اینقدر باهاش حرف می زد .. تا پارسا بخوابه.. بعد اون بره سر کار...

تازه یه بار که پارسا دنبالش گریه کرد... دیدم داره تو دلش قند آب میشه...

حالا دیشب میگه.. من نی نی رو دوست دارم.. ولی حال ندارم.. صبحها دارم میرم سر کار.. دنبالم راه بیفته... گریه کنه ها...

منم گفتم.. اووووووووووووووه .. آقا رو باش... تا نی نی بیاد و اینقدر بزرگ شه که دنبالت راه بیفته.. اصلا تو بازنشسته شدی...

باباییت هم که می دونی.. فقط می خواد لج منو دربیاره... می دونی میگه که حالا نگفتم دنبالم راه بیفته که... همون که من صبح پا شم.. نی نی بخواد چشاشو باز کنه وهی نگام کنه که یعنی بابا نرو.. من دلم تنگ میشه... من حال ندارم ها.. باید بخوابه پیش مامانش.. بعد ساعت 9 پا شه می می بخوره.. بعد مامانشم اذیت نکنه.. و با مانش تا 11 بخوابه...

من ساعت 11 زنگ می زنم.. جفتتون بیدار شین... مانی صبحونه بخوره...

بعد تا به کارهاتون و گردش بعد از ظهرتون برسین.. من میام خونه... به نی نی هم باید بگی.. تا من نیستم.. هر کاری داره بکنه... من اومدم می می خوردن واین حرفها تعطیله ها...

تازه نی نی باید سر ساعت 21 بخوابه...

تا من دلم برا مامانش کمتر تنگ بشه....

هی هم راه نیفته بیاد تو اتاق ما.. و بگه من پیش شما بخوابم...

منم به بابات گفتم که خواب دیده خیره ان شاء الله ... چون نی نی ها تا مدتها بعد از به دنیا اومدنشون... از مامان جدا نمی شن...

راستی نی نی جان .. از الان بابا داره فکر می کنه کدوم اتاق مال تو باشه...

حالا تو کدومو دوست داری؟

اصلا ما تا اونموقع  اینجاییم مگه؟

به نظر من که همین اتاق که الانه من و بابایی هستیم برات خوبه...

آفتاب گیره...

راستی نی نی جان... از من نخوا که بذارم رو تخت ما بخوابی ها...

البته اونم اول اولها خودم میام تو اتاقت ...

ولی بعدش باید خودت تنهایی تو اتاق بخوابی...

چون الان قدیمها نیست که من فوری برات یه خواهر یا برادر بیارم تا از تنهایی در بیای...

تازه باید یاد بگیری عین سپنتا ..  از تاریکی نترسی..

نباید هم  گریه کنی که پیش ما بخوابی...

چون من اونوقت تا صبح خوابم نمی بره...

آخه یه بار ممکنه دستم تو خواب محکم بخوره بهت.. بعد دردت میاد...

یا اینکه پتو ی

من بیفته روت... بعد .... اصلا بعدشو نمی گم...

تازه تخت خودت تمیزتره...

خودتم می دونی کوچولوها عین فرشته ها پاکن... پس اصرار نکن...

تازه این باباتو چیکار کنم...

دیشب که دیدی چیا می گفت...

درسته دوست داره.. ولی بابا ها خیلی به نی نی ها حسودیش میشه...

علی رغم اینکه الان من هی به تو حسودیم میشه... اونموقع باباییت اینطوری میشه...

چون نمی دونه هنوز با اومدن تو ... یه خورده براش وقت کم میارم...

مخصوصا اون اول اول ها... باباییت که میدونی چقدر حساسه..

البته درست میشه ها...

هر چی الان مامان فکر می کنم.. یادم نمیاد راجع به اسمت دیشب بابا چی گفت...

حالا هر وقت یادم اومد میگم...

تو هم تا می تونی پیش خدا جون و فرشته ها خوش باش فرشته کوچولوی من....

هر وقت هم دوست داشتی و خداجون اجازه داد بیا پیش ما....

من و بابا هر وقت بیای خوشحال میشیم...

 دوست هم داریم...

خیلی وقته که داریم به آسایشت فکر می کنیم...

راستی نی نی جان. نگران بنزین هم نباش...

بابایی داره حلش میکنه... تازه کالسکه کوچولوی تو با هول دادن من  و بابا راه می ره... بنزین که نمیخواد...

ولی برا گردش و تفریح بنزین داریم...

اصلا هم بچه ها نباید غصه این جور چیزها رو بخورن...

قول هم بده بچه خوبی باشی ها... حرف های بد بد هم یاد نگیری...

مامان دیگه باید برم به کارهام برسم...

تو هم برو بازی ...

فرشته ها هر چیز خوبی که بهت یاد دادن.. سعی کن وقتی داری میای پیش مامان یادت نگه داری...

همیشه هم بدون..من و بابا دوست داریم.. خیلی خیلی زیاد...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0