Daisypath Anniversary tickers حس ششم... - سيب مهربون

حس ششم...

دیروز ساعت ۱۸:۴۵ از اداره راه افتادیم...

مگه ما چند نفر بودیم؟!!!

خوب خودمان بودیم و وجود شریفمان.. تازه کمر ناقصمان هم بود... و چشمان دردناکمان... و سر درناکمان... همین چند نفر برای جمع بستن فعلمان کافی بود.. نبود؟

در اسرع وقت برایت اس ام اس فرستادیم... جوابمان را که ندادی  پیش خودمان گفتیم .. اندرون ماشین خوابتان برده انگاری... خوب شد بیشتر اسباب مزاحمت را ایجاد نکردیم...

خلاصه رفتیم سر ایستگاه..

جایتان خالی .. جمع کثیری از هموطنانمان که اکثریت دارای شعور بالای اجتماعی !!!! و فرهنگ غنی ای بودن آنجا گرد هم آمده ومنتظر ماشین بودند...

بعد از شانس1 زیبای بنده که همیشه نمیدانم از کجایمان می آید ماشین های محترم .. یا کرج می رفتن یا آخراتوبان... و دریغ از یک ماشینی که به گوهردشت تشریف ببرد...

البته چون من همیشه از آخر بودن بدم می آید.. اینقدر آنجا ایستادم که جمع کثیرتری در پشت سر بنده به صف ایستادند... و ؟آنها فرهنگشان غنی تر بود...

انگاری هر چه به غروب نزدیکتر می شدیم... فرهنگ افراد گرد هم  آمده غنی تر می شد.. و صمیمت موج می زد...

چند خانوم متشخص هم انگاری از اروپا  تشریف آوردند آمدن جلوی من ایستادن... در آن لحظه من یک ربعی بود نفر اول صف بودم...

چرا از اروپا؟

هم به خاطر پوشش شان (چقدر ش داره ها!!!) هم به خاطر اینکه فکر کردن عین رانندگی آنها سمت و سوشان با ما فرق دارد... و مثلا در آن لحظه آنها ته صف ایستاده بودن!!!

جالب اینجا بود که هر کسی هم می رفت ته صف ...(از نظر آنها ته صف) موجبات اعتراض آنها را فراهم نیم آورد.. تا اینکه ماشین آمد.. و آنها قصد نشستن اندرون ماشین را داشتن... البته د رنهایت آرامش و در نهایت در نظر گرفتن شعور مردم...

من گفتم: بانوان گرامی... انگار شما خیلی زیبا دیر آمیدد و دارید زود می روید ها.. تشریف داشتید.. داشتیم از وجودتان مستفیض می شدیم!!!

خانومهای اروپایی: وا مگه اینجا ته صف نیست؟!!!!!!!!! خوب کسی حرفی نزد!!!!

من: جداً .. معذرت می خواهیم... ولی شما احیاناً از اینکه در ته صف ایستادید و دارید زودتر از سر صفی ها سوار می شوید... کمی متعجب نشدید؟!!! اگر اینجا از  نظر شما ته صف است... به نظرتان نباید سر صفی ها که حتی نفر اولشان را نمی توانید ببینید  باید ابتدا سوار شوند!!!

(جمعیت خندیدند... و بانوان محترم بسیار بسیار خیط یا خیط شدن... اونجاشون هم سوخت... و بوی گند سوختگیش خیلی ما را دچار تهوع کرد...  و آقای پشت سری بنده گفت: خیلی زیبا حالشان را داخل قوطی فرستادید... حالا می  توانند هر وقت حال کم آوردند از کنسروش که شما ساختید بهره مند شوند...)

به هر حال ساعت نمی دونم چند بنده وارد اتول شدم... و علی رغم همیشه نخوابیدم... و چشمانم وزغ وار تا خود مقصد باز بود...

ولی امان از ذهن مریضم که باز هی برید و دوخت و پوشید و گریست و درید و باز... برید و دوخت و پوشید و گریست و درید... تا خود گوهردشت...

نزدیکیهای مقصد یهو...

یهوووووو ها.. به دلمان برات شد که عزیز جونمان آنجا منتظر ماست...

ماست نه.. ما است...

از ماشین که پیاده گشتیم...

عطر وجود مهربانمان را حس کردیم... و بدان سو نگریستیم که او ایستاده بود...

با وقار و استوار و مهربان...

ای بر پدرت لعنت... (مخاطب خصوصی داشت .. شما خودتان را ناراحت نکنید)

خلاصه دیدار شد میسر و .... بقیه شعر هم در  منزل انجام گردید.. چرا هول می کنید...

دوست عزیز جون که با او گرم گفتگو بود گفت: شما با هم قرار داشتید؟

عزیز و من با هم: نه...

ولی تله پاتی داشتیم..

خلاصه رفتیم منزل... و غذا را گرم نموده... و سالاد ساختند... و من هم ماست و خیاری درست نمودم...

عزیز جون: سیبی توش سیر نریزی ها... من به بوی سیر حساسم... اصلا حالم بد میشه.. معده ام درد میگره...

من: تو هم هی ناز می کنی... یه حبه است... اصلا نخور... حالا یه یانگوم دیدی ها... با ملکه مادر دچار همزاد پنداری شدی؟ مرد گنده!!!

عزی جون: حرفی نزد.. ولی دستش به سویی رفت و نیشگونی از ما گرفت که جیغمان همه ساختمان را تحت شعاع قرار داد.. انگاری به آن جیغ بنفش هم می گویند!!!

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0