Daisypath Anniversary tickers کوروش نامه!!! و جمعه ما... - سيب مهربون

کوروش نامه!!! و جمعه ما...

جمعه

یه عالم نوشتم یهو این ری استارت شد به من چه اصلا...

از اونجا می گم که ساره اینها چون تهران بودن... و دیدیم  شلوغ پلوغ میشه... ازی گفت شما هم بیاین .. تا برا کوروش تولد بگیریم...

بعدش.. ما تشریف بریدم تهران..

با مترو...

خیلی خوش گذشت!!!

منم حالم خیلی بد بودها...

همش نشسته بودم...

این کوروش خان کبیر هم جنی شده بودن و هی مردم آزاری میکردن...

تا اینکه بالاخره مشت گرانبهاش چشمان نازنین منو نوازش کرد...

چشم عسل جون هنو زدرد میکنه...

موقع شام.. ازی روغن کرمانشاهی اورد تا داغ کنهو با زرشک قاطی کنه و بریزه رو برنج..

من گفتم: نه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه ه

الان اگه بوش دربیاد من حالم بد میشه ها...

اگه یه کم و فقط یه کم بریزین تو غذا من مسموم میشم ها...

ولی انگاری همشون فکر کردن دارم ناز می کنم...

هود رو روشن کردن.. من اومدم تو هال...

وقتی بوی روغن محلی و این حرفها میاد.. و گاهی هم بوی کره داغ شده... من تپش قلبم میره بالا.. بعد یهو  حالم بد میشه...

اگه هم یه کم بخورم که واویلا... دقیقا مسموم میشم...

نه اینکه فکر کنین تلقینه ها...

عید یادتون نیست... از این روغن ها یکی تو شیرینیش ریخته بود...

من نمی دونستم.. یه کم خوردم...

تا شب نکشید...

و عین همیشه 3 روز کامل مردم...

هیچی دیگه... هی عزیز جون گفت: سیبی من چرا قیافت اینطوری شده.. که من دویدم طرف توالت...

ساره گفت بابا ادا در میاره...

بعد اومد تو دستشویی... و ترجیح داد منو با حال خودم تنها بذاره...

اومدم بیرون دیدم همه جا بوی اسپند میاد...

و همه نادم دارن منو نگاه میکنن..

هوشی با نگاه مرموزی گفت: هی هی سیبی راستشو بگو...

بقیه هم دست گرفتن... حالا من باید بهشون ثابت یم کردم که نه بابا نی نی کجا بود...

به ساره میگم .. تو دیگه چرا میگی خنگ خدا... تو که می دونی...

بعدشم که تولد بود...

بعدشم دیگه کوروش منو جون به لب کرد .. تا بالاخره گذاشت بخوابم...

 

*** کوروش روز تولدش: مامان نهار نخوریم .. بمونیم مهمونها بیان!!!

***کوروش دیشب درحالیکه به من آویزونه... با این کمر ناقصم...

کوروش جون حالا که خاله خیلی زودتر بهت کادوتو دادم .. امشب چیکار کنم تولدته؟

کوروش: خوب .. خوب با من بازی کنیم.... نه اول روبوسی کنیم.. بعد باز ی کنیم....

***کوروش منو در حالیکه داشتم کادو های مامیش اینها رو می بستم دید...

موقع باز کردن کادوها.. اینها رو همشو خاله سیب برام آورده!!!!!!!! دستت درد نکنه خاله...

*** کوروش جون برو همه رو ببوس حالا که برات اینهمه کادوهای قشنگ آوردن...

اول از همه عزیز جون نشسته... اونم با عزیز جون من سر موضوعات نیشگونی و پلی استیشن کل کل داره.... (نیست که هم سن هستن... بالاخره کل کل هم باید داشته باشن دیگه!!!) میره طرفش... یادش میاد ممکنه الان مورد تهاجم قرار بگیره... برمیگرده.. مطمئن میشه همه مواظبشن... میره طرف عزیز جون .. با هم روبوسی می کنن...

می بینه خیلی چسبید...

اولین باره که نیشگون گرفته نشده...

یادش میره با همه روبوسی کنه.. تو بغل عزیز جون میشینه!!!

***کوروش چرا فریناز رو دعوت نکردی؟

من که عاشق فریناز نیستم!!!

***کوروش.... تو ، تو کلاس کی رو از همه بیشتر دوست داری؟

من که عاشق فریناز نیستم... من محمدرضا رو خیلی دوست دارم... اصلا عاشقشم...

***خاله ساره اینها وقتی رفتن...

مامان من اصلا دوست نداشتم خاله مریم بیاد تولدم... اصلا دعوت نبود که!!!

 

***کوروش نیمه شب

مامان بیا توهمین اتاقی که خاله سیب می خواد بخوابه.. همینجا بازی کنیم!!!

***کوروش نیمه شب تر!!!

صداش از اتاق کناری میاد... که دارن به زور کنترلش می کنن نیاد پیش من... اونم میگه...

بابا ... من دیدم سه تا بالش بود...

من باید پیش خاله سیب بخوابم... منتظرمه

اصلا من به خاله شب به خیر نگفتم!!!

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0