Daisypath Anniversary tickers هانی جونم زنگيده... خواب بهارو ديده... - سيب مهربون

هانی جونم زنگيده... خواب بهارو ديده...

سلام

هاااااااااااااااااااااااااااا

هااااااااااااااااااااااااااااه

این دو تا بالایی نفس عمیق بود...

از بس هیجان زده ام دستام داره می لرزه...

چرا؟

خوب اینکه معلومه دیگه..

معلوم نیست؟!!!!!!!!!!!!!!

چطور معلوم نیست...

هانی جووونم زنگ زده بود...

می دونین چند وقت بود صدای مهربونشو نشنیده بودم؟

اصلا می دونین ادم دلش برا یه دوست خوب تنگ بشه یعنی چه؟

اصلا می دونین آدم بره دم در خونه دوستش کشیک یعنی چه؟

اصلا می دونین آدم برا دوست جونش بوس بفرسته اونم با رنگ رژ لب نارنجی یعنی چه؟

قبلی ها رو باید خودتون حس کنین.. ولی این آخری یعنی اینکه، یه خانوم خونه هی مجبوره بره از رو شیشه چربی های رژلب دوستشو پاک کنه...

به همین سادگی...

می دونین ... فقط وقتی با عزی جونم حرف می زدم... اون اول اول ها... اینطوری دستم می لرزید...

خودمم خندم میگیره...

یه کمشم برا اضطرابه...

هی فکر می کنم نکنه برا هانی جانم بد بشه...

نکنه به خاطر من تو دردسر بیفته...

اصلا می دونین چیه.. یه امرو زباید مریض می شدم می کپیدم تو خونه... اونم شعورم نرسید که.. با این حال بدم.. این رنگ زردم.. و این فشار 3 درجه ای ایم اومدم سر کار...

همینه دیگه...

ادم شعورش نرسه و تو تعطیلات تابستونی استعلاجی داشته باشه...

موقعی که باید تو خونه بمونه نمی مونه....

اصلا هی عزیز جون می گفت برو خونه... من گوش نکردم... تو رو خدا.. می بینی؟

تا حالا دیده بودین یکی از مریض نشدنش عین چی پشیمون باشه؟

من هستم...

مستم؟

نه بابا هستم...

وووووووووووووووووووووووووای نمی دونین چه خوشحالم...

هنوز دستام می لرزه ها...

اینقذه هول شده بودم که آقای اداریمون زنگ زد... اون کار داشت ها... بعد یهو نمی دونم من کارمو گفتم.. بعد گفتم ممنون خداحافظ...

آقای اداری: خواهر من واستا.. کجا.. من زنگ زده بودم ها.. باید بگی امرتون..

من: هر هر دارم می خندم...

آقای اداری: خوب شدی خاخور جان؟ خدا رو شکر ما دیدیم شما می خندید.. رییس خوبه دیگه... (با لحن منظور دار)

من: با خنده.. بله خوبه سلام می رسونه... (رییس= عزیز جون در اینجا)

ووووووووووووای من چقذه الان خوشحالم...

رییس اینجا: سیب خانوم امروز خوشحالی!!!!!!1 خوبه... بعد مدتها دیدیم اخماتون وا شده...

من: بله ... آخه حالم بهتره... رفیق خوب هم بی تاثیر نیست.

رییس: !!!!!!!!!!!!!!!!

وا یهانی جان دیدی... دیدی چطوری قاط زدم؟

پست به این قر و قاطی ای دیده بودی؟

جان من دیده بودی؟

راستی هانی جان دیشب ساره اینها هم بودن ... ساره که قبل ازدواجش هی به من می گفت سیبی چاق شدی.. سیبی نخور... (حالا من نم یخوردم... یعنی می خوردم و لی حرص می خوردم) الان خودش چاقترین شده...

دیشب میگه قبول نیست ها... سیبی خیلی لاغرتره...

بعد من هی دقت کردم.. هی دقت کردم دیدم ای بابا ... من از همه کمتر می خورم... البته میوه رو بحثی روش ندارم...

یعنی در واقع من هیچی نمی خورم... تازه از همه گرسنه تر هم بودم ها...

بعد همه کیک هم خوردن.. ولی من نتونستم حتی به کیک نگاه کنم...

اصلا این چرت و پرت ها چیه میگم من...

وای هانی... یه چیزی هی قلقلکم میده.. هی میگه .. به هانی زنگ بزن...

من جنبه که ندارم...

یهووووووووو دیدی زنگ زدم ها...

نه... نمی زنم... سیب باید جنبه داشته باشه....

سیب باید موقعیت دوست جونشو در نظر بگیره...

سیب باید شعور داشته باشه.... و بفهمه باید منتظر بمونه...

آخ که من خیلی دوست دارم هانی... می دونی... عین خنگها... دوربینمو اوردم.. ولی سیمشو نیاوردم عکسها رو بریزم تو کامی اداره....

کی بخت این عکسها وا میشه خدا م یدونه...

یه چیزی بگم؟

وقت یگفتی پرشین مرده... من تو دلم گفتم.. مهم اینه که پرشین برا من دوستای خوب پیدا کرده...

آرشیو وبلاگمو هم دارم...

پس دیگه چی می خوام؟

یه بار دیگه.... از اول اول...

فقط دلم برا کامنتهای دوستام تنگ می شد....

برا کامنتهای نانا کامنتم...

برا آمینا جونم.. برا شیدا نازنینم...

برا ساندی آفتابیم...

برا کامنتهای خیلی خیلی کم شهابی...

برا سلام های مازنی جان...

ولی با همه این حرفها مهم بودنته که هستی... مهم بودنشونه که هستن...

وای م یدونم خیلی پرت و پلا می گم...

پرت و پلا نمی گم ها.. پخش و پلا می نویسم...

خوب فوران احساساته... دست من نیست که...

این نانا جان هی گفت لاغر شو ها...

لاغر نشدم...

حالا هانی منو ببینی کشتی منو...

اصلا اینها رو بی خیال....

کی ببینمت... وووووووو تازه یه چیزی نا تمومه... چسبم تموم شده بود.. باید برم خونه امشب تمومش کنم...

باید خودمو بسازم خواهر....

نه بسازمش...

یادم رفت... تو چه رنگی دوست داشتی؟ کاش پرسیده بودم.. الان دیره بهت اس ام اس بزنم مگه نه...

ممکنه برا نهار مهمون همیشگیت اومده باشه خونه...

حالا من یه رنگی برات درست کردم دیگه...

اگه دوست نداشتی بنداز تو آشغالی دم در خونتون... یکی دیگه درست می کنم خوبه؟

وایییییییییی خواهر چقدر حرف مونده تو دلم...

اصلا هول شده بودم.. خودت متوجه شدی آره؟

ما اینیم دیگه خواهر.. کاریش نمیشه کرد...

می گم هانی جان با هوو جان جانت چی کار می کنی...

اسمشو چی گذاشتی...

وای ... من برم.. الان فکر کنم دیگه ازم نا امید شدی...

اره؟

خبو دست من نیست که...

راستی دید هانی جان... وقتی زنگ زدی همه عالم امکام با هم زنگ زدنشون گرفت... دیدی؟

رییس هم که باز دلش تنگ شده بود اومده بود بالا سر من ایستاده بود...

خوب متوجه نیست که.. هانی جان نمیتونه هر دقه هر ساعت باهام حرف بزنه که.. تازه قطع که کردم می گه: زود که نمی رین دیگه؟!!!!!!!

گفتم نه.. ولی داشتم یه قرار می ذاشتم.. یکی از این روزها زود برم!!!!!!!!!

وای من برم هان یجان... چقذه باهات حرف داشتم.. چقذه دلم برا همه تنگ شده...

خدا پدر بی اینترنتی رو بسوزونه...

چی گفتم!!!!

خدا هیچ سیبی بی اینترنت نشه...

از بس که این Solitaire بازی کردم مردم...

تازه یه عالم نامه رو میزم پخشه... یعنی من در حال کار کارشناسیم...

انجام میدم.. غصه نخور...

اخه من از ساعت 12 نمیرم برا نهار و نماز تا 14 برگردم که...

حالا قول دادن اینترنت درست شه تا عصر.. درست شد.. یه کله میام تو پرشین.. وا هم نشد خیالی نیست...

خدا این پست میلو که ازمون نگرفته گرفته؟

جی میل هم که هست شکر خدا...

پس می بوسمت...

به امید دیدارت... و دیدارتون بای تا بعد

پ ن: عنوان بی ربطی بود می دونم... ما اینیم دیگه... از خوشحالی از اون شعرها گفتم.. از اونها که حرف بد داره توش

:)

ببخشید  با اجازه سیب بی ادب

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0