Daisypath Anniversary tickers غر غرهای يه سيب عذاب وجدان دار!!! - سيب مهربون

غر غرهای يه سيب عذاب وجدان دار!!!

 

در ذیل کلی من غرغر کردم.. کلی هم حرف خاله زنکی زدم... حال ندارین نخونین... خلاصه خونتون پای خودتونه ها...

خونتون نه خونتون.. درست بخونین دیگه!!!

***دختر عمه ام انگاری بچه اش سقط شد... ولی خوب از بس تلخی کرد واوقات منو ریخت به هم که حال ندارم برم بهش سر بزنم...

بنده خدا بعد یه بار کورتاژ و کلی مکافات تازه نی نی دار داشت می شد...

طفلی شهریور تاریخ زایمانش بودها...

می دونین چیه.. من از این گلایه ها و تعارفات بی مورد و مسخره بدم میاد...

از اینکه یکی با علاقش منو محدود کنه بدم میاد...

از اینکه انحصاری بشم بدم  میاد... (حالا ببینین معنی این انحصاری چیه؟ منحرفها.. منظور محصور شدن بود...)

از اینکه تو رفت و آمدم با یکی دچار تعارف و سردرگرمی و اجبار بشم بدم میاد..

از اینکه مجبور باشم ... یه جا برم بدم میاد...

از اینکه وظیفه داشته باشم هی به یکی زنگ بزنم بدم میاد... مخصوصا طرف فکر کنه وظیفه دارم برا ش زنگ بزنم...

ولی آی وقتی یکی به دلم بشینه صبح تا شب به خاطر دلم براش می زنگم... (مرگ خودم..)

مثلا همین مامیش اینها.. چون فکرمی کردن ما هی باید بهشون زنگ بزنیم.. حالمو به هم زدن دیگه... برا همین من دیگه زنگ نمی زنم... یعنی گاهی خودمو غافلگیر می کنم. اونها هم غافلگیر میشن...

از اینکه یکی هی زر زر کنه که سیبی نیستی سایه ات کوتاه شده... دیگه نمیای.. دار و ندار دنیا یه دختر دایی داشتیم ها ااااا... از اینم بدم میاد...

از اینکه یکی زر مفت بزنه که من به امید تو اینجا اومدم هم بدم میاد... (چه بی ادبم ها.. جنبه محبت ندارم دیگه)

چون اون خیلی زودتر از من عقد کرده بود و می دونست باید بیاد کرج زندگی کنه... و دو هفته هم بعد عقد من عروسیش بود و هنوز نمی دونست منم میام کرج زندگی می کنم...

مثلا این زنداداشم... با هم جوریم ها.. ولی اگه بگم نه بالا نمیام ناراحت نمیشه... دو سه بار تعارف می کنه.. ولی ببینه خسته هستم یا کلی کار تو خونه دارم بیخیال میشه...

ولی اینها..

اگه ساعت 14 بری بهشون سر بزنی... اینقدر تو اون استکان های آب شور شدشون برات چایی میارن تا بالاخره بالا بیاری... (کاش اب شور می کردن.. به روش مسجدی میشورن!!!!!!!!)

بعد هی اصرار.. هی اصرار که باید شام بمونی.... یه آبگوشتی با هم می خوریم...

این یعنی نهایت خودمونی بودن...

تازه مثلاً امشب میان خونه ما... دارن میرن .. فردا هم جمعه است... میگن فردا تعطیله نهار بیان پیش ما!!!!!!!

حالا بگی نه.. میگن: شما اصلا فلانین.. شما چنانین... تعارف می کنین..

آخ یکی نیست بگه مگه خاله بازیه... حالا تشریف اوردین شما رو زیارت کردیم... دیگه فردا که یه روز تعطیله بذارین مال خودمون باشه...

یا اگه نهار بریم... میگن شام هم بمونین... یه ابگوشت درست می کنیم دور هم باشیم...

بعد تازه ما حرفی برا گفتن نداریم  با هم...  بیشتر از 4 ساعت دیگه باید بشینیم هذیان بگیم...

شوهرش هم اصلا ثبات کانال نداره....

ثبات کانال نداره یعنی: داری شبکه 2 میبینی میزنه 3... می بینه غرق در برنامه 3 شدی.. میزنه 4... حالا اگه نگاه نکنی... و حرفی برا گفتن با دختر عمه ات داشته باشی تا مدتها همون کانال می مونه... ولی یهو ببینه تو یه برنامه جذاب داری نگاه می کنی..

میگه ول کنین این اراجیفو... بیا ماهواره ببینیم... حالا وقتی اون به ماهواره می گفت داهواره .. ما داشتیم ها...

بعد کانال های ماهواره هم قربونشون برم.. تا فردا هم توش گلگشت بزنی تمومی نداره که...

خلاصه روانتو میریزه به هم...

تازه دستش هم در یه قسمتهایی از صورتش همش در سیر و سیاحته که منو دچار تهوع مزمن می کنه...

نه اینکه فکر کنین در حد یه خاروندنه ها...

چقدر غیبت کردم تو این ماه رجب!!!!!

حالا که گفتم ... بذارین تا اخرش رو هم بگم...

دیالوگ های همیشگی که وقتی ما رو میبینن به قراره زیره: (زیره نه.... زیر است)

راستی اخرین بار هم  30 ابان همو دیدیم... همون موقع ها بود...

 

چقدر کا رمی کنین...

خاک تو سرتون هنو زاینهمه کار کردین یه خونه نخریدین..

بابا مامان شوهرت پول نمیدن...

اقا عزیز جون... باباتون اینها که اینهمه وضعشون خوبه... چرا بهشون نمی گین کمکتون کنن... بالاخره حق شماست.. ارث که بهتون می رسه!!!

اینهمه زمین دارن.. یه تیکه رو بدن به شما...

فلانی رو دیدی.. عجب پولدار یها... پول از کجا میاره...

دلمون خوش بود یکی از دومادهامون خوبه.. اونم اصلا ما رو تحویل نمی گیره...

شوهر من تو بانک داغون میشه..

از صبح علی الطلوع میره..( یه ۱۰ دقیقه مسیرشه.. ولی خیلی دوره خوب... تو بانک نهار هم خونه است...)

بمیرم برا شوهرم وقت نمی کنه بره توالت...

هیچی هم نداریم...

همش قسطه...

(فقط یه خونه بزرگ خریدیم.. نه دو تا خونه داریم کرج.. و یه چند صدمتری شمال هم خریدیم... )

می دونی شما ماشین دارین..خوش به حالتون.. یه گاز میدین شمال..

یه بار هم به فقیر فقرا سر بزنین.. بیان یه دوری با ماشینتون بزنیم...

شوهرش رو به عزیزجون: تو هنوز همون گوشیتو داری... بابا پولاتو کم جمع کن... چرا پس خونه نمی خرین... خرجی ندارین شما...

دختر عمه ام: اینهمه دختر دایی منو مجبور نکن کار کنه.. اینهمه اذیتش نکن.. اجازه بده بیاد خونه ما!!!!!!!!

کار شما راحته... ما اینجا خیلی سختی می کشیم...

یا اینکه خاطرات تکراری قدیم رو هی میگن...

سوزنشون رو قدیم مونده... یعنی گیر کرده... از بس خاطرات قشنگ قدیم رو هی و هی و هی گفتن.. حالم از اون خاطرات احمقانه به هم می خوره...

تازه با افتخار از مسخره بازیهاشون.. و ادا در اوردنهاشون (مسخره کردن مامی من و خانواده اش... و ادای مامی منو دراوردن) می گن... و هر و کر می خندن...

چقدر بچه بودم از این رفتاراشون عذاب می کشیدم...

هر کسی غیر هم محلی خودشون مستحق مسخره کردن بود...

 

باور کنین این حرفهای همیشگیشونه...

حالتون به هم می خوره...

خوب هم من بدم میاد.. هم عزیز جون.. بی خیال.. دیگه نمیرم خونشون.. بذار هر چی می خواد بشه... نهایتش اینه که بگم شوهرم اونجا راحت نیست دیگه...

 

بابا می دونه این خواهرزادش چقدر اذیتم کرده...

بدبختی خونشون نزدیک خونمونه...

انتظار داره هی بهش زنگ بزنم...

وقتی ما فقط موبایل داشتیم...اونها نه تلفن داشتن... نه موبایل.... می گفت: چرا یه زنگ به ما نمی زنین!!!!!!!!!!!

من گفتم: به کجاتون زنگ بزنیم؟!!!!!!!!!!!!!!!

گفت: بانک به شوهر من... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من تو دلم: بعد بگم چند منه؟!!!!!!!!!!!!!!!!

من تو ظاهر: خوب چی بگم؟ تازه بانک که نمیشه حرف خودمونی زد...

اون: یه حالی از ما بپرسی.. کوچیکتری گفتن.. بزرگتری گفتن...

................

وقتی ما هر دومون موبایل داشتیم...

اون: یه زنگ یه ما نمی زنی؟

من: خوب شما بزنین... شما هم موبایل دارین دیگه.. تازه تو خونه شما انتن نمیده...

اون: یه بزرگتری گفتن یه کوچیکتری گفتن...

عزیزجون یواشکی به من: ناراحت نشی سیبی و لی حالم از این حرفش به هم میخوره..

من: موافقم...

.........

ما وقتی وقت کم داریم و یه سر می زنیم.. به زور منو نگه میدارن شام بمونیم.. اینهمه محبت زورکی می کنن به ادم .. من بالا میارم..

تو کرج هستن.. ولی هنوز فرهنگ شهر نشینی ندارن...

به قول عزیزجون.. از بسکه وقت زیاد دارن تو زندگی...

 

***رییس نیست...

یعنی هست ولی رفت بالا...

دیدین من دیونه ام ...

یهو باز دلم گرفت...

ولی دارم سعی میکنم به اتفاقات قشنگ امروز فکر کنم و حالم خوب شه...

از صبح از دو تا از دوستام با خبر شدم...

باهاشون چتیدم...

خیلی خوب شدم...

البته یه دلیل این دلگرفتگی رو می دونم...

و امیدوارم زودتر تموم شه...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0