Daisypath Anniversary tickers تعارف های بی مورد!!! - سيب مهربون

تعارف های بی مورد!!!

من: سلام .. خوبی؟ چه خبر؟ خوبین؟

اون: سلام... به به خوبین... چه عجب...

من: عزیز دلم فردا داری میری .. نمی خوای یه زنگ بزنی حلالیت بطلبی؟ (در نهایت خنده)

اون: شما که قابل ندونستین بیان بدرقه... تازه من هفته پیش اونجا بودم.. چرا باید زنگ بزنم..

من: (حالا می دونه نمی تونستیم بریم ها... ولی با این وجود بهش گفتم) چرا عزیز دلم... دوست داشتیم بیام.. ولی من کمی کمرم درد میکرد نمی تونستیم بیام... مثلا استراحت مطلق هستم... (خدا می دونه تو ماشین چقدر دردم زیادتر میشه)

حالا وقتی برگشتی.. میام ... مزاحم میشیم...

اون: دیگه چه فایده... (لحنش جدیه) تو که همش درد داری!!!! همش هم استراحت مطلقی!!!

تیک تیک تیک.... صدای ترک برداشتن یه چیزی میاد... اوه حالا دیگه شکست... به گمانم دلم بود...

تو که یم دونی عزی جونم نمی تونه بیاد... تو که می دونی...

تازه تو چند سالته؟ ۱۷ سال؟ یا ۱۸ سال؟

من چند سالمه؟ ۲۸ سال؟

حداقل ۱۰ سال ازت بزرگترم... می اومدم اینهمه راه بدرقه تو .. باید کلی منت می ذاشتم..

تازه تو که مامیش رو می شناسی... همین می شد بهانه دعوای بعدی...

از الان خودتم می دونی چی می گفت...

می گفت: بر ا فلانی که اصلا نمی دونم چرا داره می ره این سفر رو اینهمه راه امودین.. بنزین داشتین... یه بار..فقط یه بار به خاطر ما نمیان...

و مطمئن بودی که در هفته های آتی یه بهانه جور می کرد برا اینکه ما رو بکشونه شمال...

تو که می دونی من اشکم لب مشکمه... تو که همه پیشت بودن... تو که تو شلوغی و همهمه همه اونهایی که دوست داری می ری و تو همون جمعیت بر میگردی...

این من عزیز جونیم که اینجا تنهاییم...

اینها به جای جاتون خیلی خالیه... بود؟ ... تو که خودت گفتی همه شام اونجان... تو که اومدی خونمون دیدی.. صبح تا شبمون سگ دو زدنه... تو که هم موقعیت منو می دون یهم موقعیت عزیز جون رو... تو که همه چیز رو می دونی...

نمی دونم.. شاید هنوز به ادبیات شما آشنا نیستم...

هنوز هم نفهمیدم علاقتون رو اینطوری ابراز می کنین...

شاید عین همیشه مشکل از منه...

ولی من دیشب به عزیز جونم گفتم که برا پیشوازتم نمیام...

من نمی تونم بیام...

دوست ندارم بیام...

عزیز جون تمام شکستگیهای دلمو تو صورتم دید...

با وجود اینکه دوست داره گفت به خاطرمنم که شده نمیاد..

بهش گفتم اون بیاد... چون من دوست ندارم مانع از دیدن عزیزاش بشم...

ولی نازنینم... ‌آخه تو که همه چیز رو می دونی چرا؟ چرا آخه؟

من مجبور نیستم وسط هفته به خاطر تو ۳ روز مرخصی بگیرم که بعدش .. مامیش هر چی می تونه .. بهم بگه... می دونی که.. یکی زا حرفاش اینه: ما اونجا بودیم یه روز مرخصی اونم با منت گرفت... صبح تا شب تو خونه تنها بودیم!!! حالا چطور ۳ روز مرخصی داره؟

نه جونم... من نمیام.. خوش باشین... جمعتون جمع.. شادیتون مستدام...

الان دو هفته است دارم فک رمی کنم برات چی بیاریم... کادو رو میگم... بعد تو اینطوری باهام حرف یم زنی..

حتی نگفتی خداحافظ...

گفتی عزیزجونت کو.. منم گفتم هست گوشی...

حتی باهام خداحافظی نکردی...

عزیزجون دید دیشب چطوری له شدم...

تا کی داشت هی نازم می کرد... ولی من گفتم: می خوام بخوابم..خسته ام... خیلی خسته...

حالا هم می گم خدا پشت و پناهت.. به سلامت بری و برگردی...

اینکه من دلم گرفته مهم نیست...

اینکه من به جای تو زنگ زدم برات هم مهم نیست...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0