Daisypath Anniversary tickers کوابيس... - سيب مهربون

کوابيس...

کوابیس جمع جدید و مکسرکابوسه...

من یه کابوس بزرگ دارم...

خیلی بزرگ...

خیلی می ترسم...

خیلی...

نمی دونم راجع به اون براتون نوشتم یا نه...

نمی دونم می تونم بنویسم یا نه...

روزگاری نه چندان دور... بذارین حساب کنم...

اوه... شش سال از اون موقع می گذره... نه بذارین بگم.. اره دیگه ۶ سال می گذره...

یه روزی... برخلاف همیشه!!!!!! من سر جزوه هام در قسمت فوقانی تخت خوابم برد...

بعد چی شد...

یه رویای صادقه دیدیم... خواب صادق که نه...رویای راست راستکی...

فک کن.. فکر نه ها.. فک کن... یه ساعت خواب ببینی...

بعد یهو بیدار شی... و همه اون خوابت مو به مو تکرار شه.. تو باشی چیکار می کنی .. لال میشی دیگه...

بیدار شدم.. دیدم صدام می کنن.. سیبی سلول ۲۱۳ به اتاق مسئول خوابگاه تلفن...

سیبی تلفن...

تو دلم هزار تا بد بیراه گفتم.. عین تو خوابم.. سه تا طبقه رفتم ژایین...

نه اینکه به تلفن زننده بد بیراه بگم ها...

به تلفن وصل کننده گفتم...

رفتم دیدم اوههههههه.... دیو دوسر زنگ زده... (اسمش این نبودها.. ولی حالا شده دیو دوسر ..گفتم بگم نکنه اشتب کنین .. فکرکنین اسمش دیو دو سر بوده)

دیو دو سر با اونهمه غرور و چسی هایی که تو دانشگاه می اومد زنگ زده... عین تو خوابم...(البته تو خوابم زنگ زننده رو نفهمیده بودم کیه...) حالا داره با یه بغض ناجور حرف می زنه...

منم خر... می گم چی شده دیو دو سر خان... چرا ناراحتی... ان شاءالله کی مرده؟!!!!!!!

دیدم برام شروع کرد به بافتن... نه زر زدن.. اره من الان از امامزاده میام... من الان الم .. من الان سرشار از حس معنویم..من نمی خواستم یکی دیگه رو بفرستم...

ای الهی چی بهت بگم ابوذر دیوانه که از اول نگفتی این کی بیده...

خلاصه اون پست فطرت هم می دونست من با ابوذر خیلی با هم جوریم.. خیلی هم به نظر من ادم حسابیه... تازه تو دلش فکر کرده بود من عاشق این ابوذرم.. اونو انداخته بود جلو... تا هم اون تو رودربایستی بمونه .. من من از تصمیم ازدواجم با ابوذر ناامید شم...

چقدر یه ادم می تونه احمق باشه...

خلاصه گفتم حالا چی شده دیو دو سر خان... دیدم عملا داره گریه می کنه... منو داری دهنم عین غار علی صدر وا موند...

هیچی دیگه...

این پسره هی زر زر گریه کرد...

یادم نمیاد دقیقا چی گفت.. ولی یه چیزی تو مایه های این بود که من دوست دارم.. من شبم بی تو سیاهه (می خواست شبشم روز باشه؟!!!!!!!!) روزم بی تو شبه.. برا همین همیشه برا من شبه.. منم شبها عادت دارم عین خرس بخوابم... برا همین همش خوابم.. از زندگی ساقط شدم.. دو روز دیگه سقط میشم... (این قسمتها رو جدی نگیرین.. تقصیر همون میمونه است ها)

هیچی دیگه ... من با دهن وا.. گفتم بای تا بعد... مسئول ترشیده خوابگاه هم داشت منو ورانداز می کرد... گفت چی شده.. این روزها خیلی خاطرخواه پیدا کردی...

(اخه رئیس امور خوابگاهه .. دست مهندس.. ک....... رو برداشته بود اومده بود خوابگاه.. خواسگاری من... بعد روشون نشد حرف بزنن رفتن تا بعد...!!!!!!!!!! این مسئول خوابگاهمون هم داشت از غصه می ترکید که چرا همشهریشون رو بنده غر زدم..

اونم چی .. مدیر گروه معماری ها رو...)

خلاصه روزگار گذشت.. این اقا اومد حرف بزنه..

من گفتم نه.. بذار اول من بگم...

دو ساعت فک زدم...

فک نکردم ها..

فک زدم...

گفتم این ها خطوط قرمز منه...

خلاف این عمل کنی... اگه بعد از خدای نکرده ۵۰ سال هم با هم زندگی کردیم.. من میرم خونه بابام...

ولی اون نفهمید...

خوب شعور نداشت...

گفت چشم..

چیز زیادی ازش نخواسته بودم ها..

بهش یادآور شدم...

من اگه از عشقت پر پر هم بشم بابام بگه نه...

منم میگم نه...

گفت : این خیلی خوبه.. باشه...

۳ ماه گذشت...

بابایی اومد...

با مامانی...

پسره رو دیدن...

بابایی گفت دیگه با دختر من حرف نزن...

تحت عنوان درس هم دختر من حرفی باهات نداره..

گفت:چشم!!!!

گفت: بقیه اش می مونه تابستون ... تا من تحقیقاتمو انجام بدم... ضمن ا ینکه تو که الان اصلا موقعیت ازدواج نداری...

گفت بله حتما.. خواستم خیالم راحت بشه...

نه اینکه من دوسش داشتم نه... دلم براش می سوخت... می ترسیدم خودشو بکشه..من بشم قاتل...

بابایی رفت...

زنگ زد برام...

من: ببخشید من نمی تونم باهاتون حرف بزنم.. حرفی نداریم... بابام نشنیدی چی گفت؟

اون: تو برای عشقمون ارزش قائل نیست.. تو فلانی تو بساری....!!!!!!!!!!!!! من به خاطر عشق به تو درس نخوندم.. من خیلی بدبختم... من تمام درسامو می افتم... من تقلب کردم... من رو دارن اخراج می کنن

من: حرفی نزدم...

گذشت.... اخرهای ترم...

خواهرش از بس زنگ زد خوابگاه من کشت...

بابا بعد از تحقیقات...

دخترم اینها نون به نرخ روز خورن... اینها اینطورین.. اینها اونطورین... تو واقعا اگه پسره رو دوست داری من یه فکری برات بکنم دخترم..

من: نه اصلا بابا... این پسره خیلی بی ادبه... تازه منم نگفتم می خوامش.. گفتم؟!!

................

بابای پسره اومد شهر ما...

با داداشی بد حرف زد...

داداشی گفت من برادرشم... الان بابا نیست ... اینم حرف بابا... نه..نه ...نه...

 

******** روابط تیره می شود...

شما نمیدونین که تا اون رو زمن نجیب ترین دختر دانشگاه بودم...

ترینشو فاکتور بگیرین...

خداییش کاری نکردم تا خدای من... از من ناراضی باشه...

از اون روز به بعد شدم همه کاره...

البته از نظر اون آقا... نه اون دیو دو سر...

فکرشو بکنین.. پست ترین ادم تو دانشگاه بهش گفت من با فلانی بودم... این باور کرد... زنگ زد هر چی دهنش دراومد بارم کرد...

البته معنی حرفش این بود.. تو با فلانی بودی.. من چیم کمتر از اون بود که یه روز با من نبودی!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه .. هر کی علیه من بود با اون دوست بود...

ابوذر فقط می گفت برو شکر کن...

یواشکی برام نامه های خنده دار می فرستاد...

به مامانش گفت: برام کلی سوغاتی اورده بود...

کلی از اون برگ پنچ پرهااورده بود.. از همون که تو اون کافی شاپ بود...

خلاصه...

همه دوستای ولقعیم دلشون برام می سوخت...

ومن فقط از این روی دیو دو سر در عجب بودم...

تا اینکه یه روز زنگ زد... گفت: اون هدیه ۱۵۰ هزار تومنی(به گمانم) که فلان خر برات خریده رو پس بده.. او مال یتیمه.. من به مادرش سر سفره ابولفضل قول دادم حقشو پس میگیرم!!!!!!!! نمی ذارم از گلوت پایین بره...

و من باز دهنم وا موند...

رفتم زنگ زدم برا مامی اینها.. بعد از چند سال یه عالم گریه کردم...

یادمه ماه رمضون بود..

مامی گفت عید فطر میام پیشت...

من پام شکسته بود...

عین دلم.. عین خودم...

چه سالی بود...

چه روزگاری بود...

ولی جنهای خودمو کشتم...

بیخیال همه چیز شدم...

درس خوندم.. درس خوندم... یه دلیلش این بود که بابایی بگم.. بابا جان به خدا حالم از این مرتیکه دیو دو سر به هم می خوره.. من اصلا عاشقش نبودم ونیستم...

شاگرد اول شدم...

یادمه منصوره اومد پیشم...

با یه جعبه کوچولو شکلات...

چقدر به دلام نشستی منصوره..

همیشه می گفتم صداش عین برنامه کودکه...

نمی دونستم روحت هم کودکانه است... مهربون.. صادق .. بی ریا... تا کی به اون شکلات ها نگاه کردم و گریه کردم...

تا کی به اون بادبادکهای روی جعبه نگاه کردم...

حافظه ام داغون شده.. ولی اون روزها یادم نمیره...

و اون جمله وحشتناک اون دیو دوسر...

گفت  اگه الان خودتم بخوای.. من دیگه نمی خوامت... (صد سال سیاه دیگه)... ولی یه روز حالتو میگیرم... خودتو نمی کشم دیگه... (قبلش م یخواست منو بکشه!!!!) ولی همسرت رو می کشم تا زجر بکشی...!!!!!!!!!

 

حالا هر وقت یکی شبیه اقا دیوه تو خیابون میبینم هی بند دلم پاره میشه...

نکنه منو تعقیب کنه.. نکنه عزیز جونمو ببینه... نکنه عزیز جونمو کاریش کنه...

به خودم قول دادم.. به قیمت جونمم شده.. هر کی که بخواد خدای ناکرده یه خط رو صورت عزیزجونم بندازه رو یه طوری بکشم که دیوانه ترین قاتل ها هم تو پروندشون همچین قتلی نداشته باشن...

خدا خودت می دونی... می دونم  کار خیلی بدی... می دونم هر کی قاتله میره اون ته تهای جهنم.. ولی ....... ولی......       

این کابوس منه...

یه کابوس بد...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0