Daisypath Anniversary tickers آنچه گذشت...۴ - سيب مهربون

آنچه گذشت...۴

چهارشنبه:

اولا بنده چهارشنبه موبایل نداشتم... شاک یمیشی که چرا جواب اس ام استو نمیدم...

بعدشم از صبح زیبای چهارشنبه بگم...

خیلی مدیرعامل مآبانه بیدار شدیم... خیلی زیبا رفتیم دوش گرفتیم...

یه قر دادیم.. دیدم کمرمان بد نیست... ضمن اینکه رییس و برو بچز دلشان برای من لک زده بود...

تازه بچه گناهی بودن دیگه...

حدود ۱۰:۴۰تشریفمان را آوردیم شرکت...

تازه با ماشینمان تشریف فرما شده بودیم...

بعد از ظهر زهره جون هم تشریف آوردند...

ساعت ۱۶:۴۰ هم تشریفمان را بردیم...

با مترو رفتیم ایستگاه سعدی پیاده شدیم... رفتیم تو اون خیابونه که اسمش بود صف...

جهت خرید کفش...

اینهمه کفش.. فقط چشای تیزبین زهره جون یه کفش را پسندید... اونم سایزشو نداشتن...

منم خواستم بخرم.. ولی خوب سایز پاهامون یکی بود دیگه...

بعدش عین همون رو یه جای دیگه دیدیم... همه سایزشو هم داشتن... ۹ تومن گرونتر از جای اولی می داد... خودش هم فهمید ما کجا رو می گفتیم...گفت جنسمون جوره خوب... برا همین گرونتر میدیم..

ما هم دیدیم اقاهه داره جوش میاره گفتیم: اقا خودتو ناراحت نکن.. ما که چونه نزدیم... گفتیم.. این قیمت خریداریم.. تو گفتی نه... ما هم گفتیم با اجازتون...

اقاهه دید حرفم با منطقه.. عذر خواهی کرد و رفت..

الان یه جعبه پر از شیرینی تر اینجاست... اونهایی که دوست دارن دلشون بسوزه... خوب من زیاد تمایلی به ین چیزها ندارم... اگه پاستیل بود باز یه چیزی...

داشتم می گفتم.. اینهمه کفش دیدیم دست از پا درازتر برگشتیم خونه...

بعدش عزیز جون زنگ زد که سیب من .. من نرفتم جلسه بدویین بیا صادقیه با هم بریم...

منم استراحت مطلق بودم دیگه یادتونه که؟!!!!!!!

با زهره جون تنها خریدمون از اون بازار سه تا بلال بود... با یه بطری اب...

یکیشو اوردیم برا عزیز جون دیگه...

بعدش رفتیم صادقیه... تو شهروند... خرید کردیم...

تموم که شد عزیز جون رسید....

با هم رفتیم خونه...

شام چی داشتیم؟

هیچی...

رژیم داشتیم!!!!!!!!!!!

من با ز مردم تا صبح....

پ ن: شب قرار بود زهره بره خونه داداشی اینها چون مهمون داشتن... متوجه این که... قرار بود زهره منو شوهر بدن... اونم چی دور از چشم عزیزجون.. منم برا اینکه حرص نخوره عزیز دلم هیچی نگفتم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0