Daisypath Anniversary tickers آنچه گذشت...۳ - سيب مهربون

آنچه گذشت...۳

پنجشنبه:

پنجشنبه.... پنجشنبه... خوب یادم نمیاد... درسته حافظه ام خوب شده.. ولی در حد به یاد داشتن اسمم...

آهان یادم اومد...

پنجشنبه عزی جون دلش برام خیلی تنگ شده بود...

برا همین صبح هی بیدارم کرد... ه یگفت سیبی پاشو نخواب.. برات چایی بار گذاشتم.. نه دم گذاشتم..

برا زهره هی آواز خوند...

خلاصه ما رو زا به راه کرد و رفت...

بعد من هی تو جام موندم.. هی از لای در مگاه کردم دیدم زهره خوابیده... منم هی همونجا موندم...

حدود ساعت ۱۰ بود که دیگه دل از رختخواب کندم... اومدم بیرون..

گفتم زهره بیدار شو...

زهره گفت منکه بیدارم منتظرم تو بیدار شی!!!!!!!!!!!!!!!!!

برا عزیز جون زنگیدم گفتم نهار میای خونه یا نه؟

گفت: یا نه...

ولی من می دونستم این عزیز جون دقیقه نود برنج زیاد درست کردم...

نهار چی داشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اهان خورشت اماده داشتم...

هیچی دیگه.. انواع مخلفات هم اماده کردم ... ساعت ۱۴ می خواستیم بشینیم نهار بخوریم که عزی جون زنگ زد نخورین... منم میام!!!!!!

ما مردیم از گرسنگی تا عزیز جون اومد...

بعدش ... بعدش.... اهان خوابیدیم...

یعنی عزیز جون خوابید...

زهره هم...

منم دنبال استراحت مطلق بودنم هی تو خونه ول گشتم... بعد هم دیگه خسته شدم و مردم...

حدود ساعت هشت رفتیم بیرون... طرف پاساژ‌آزادی...

ماشین نبردیم...

سر آّبان پیاده شدیم...

همون اوایل یه طلا فروشی بود...

زهره چشش یه پلاک خوشگل دید...

بعد یه خورده دقت کردیم.. دیدیم وووووووووو.. چه چیزهای خوشگلی داره...

از اینها نبود که به صورت واگیر همه جا پخش شده باشه...

یه پلاک خریدیم.. ۱۴۵ هزار تومان.. برا صغری ثروتمند.. نه زهره پولدار...

بعد رفتیم پاساژ‌آزادی...

دنبال یه کفش برا زهره و شاید خودم...

بالاخره یکی برا زهره پیدا شد...

ولی کفش مهمونی چیزی که به دلمون بشینه و عین وبا اپیدمی نشده باشه ندیدیم...

یه آقای بی شخصیتی هم تو کی از مغازه ها بود که خوب حالشو گرفتم...

یعنی بدون اینکه بخوام حالش گرفته شد...

یه کفش دیدم گفتم این بد نیستها...

بهش گفتم آقا اون کفشه رو میشه سایز ۳۹ رو برام بیارین؟

گفت: ۳۴۰۰۰ تومنه ها ا ا ا ا ا ا ...

تو دلم گفتم ... فک رنکنم خیلی قیافم شبیه این بی بضاعت ها هم باشه... تازه یه خورده هم دست به این سر صورتمون کشیده بودیم...

تازه می خواستم بگم این کفش که می بینین دست این خانوم همون قیمت هاست... منم پولشو دادم...

تازه ما که قصد خرید نداشتیم... پول هم کم با خودمون برداشته بودیم.. سر راه یه مقدار کمی طلاجات برا این خواهرمون خریدیم که البته پولش رو فعلا من دادم تا اطلاع ثانوی که زهره جون به همون حساب خارج از گردش واریز کنه...

تازه اندازه خرید ۵ جفت دیگه هم فعلا نقد داریم تو کیفمون شادی زهره جان چیز دیگه ای دوست داشته باشه بخره..

کم هم اوردیم کارت هامون هم هست...

ولی نمی دونم چرا لال شدم و هیچی نگفتم به پسره بی ادب...

عزیز جونم هم داشت دم در با موبایل حرف می زد...

وگرنه حال این بی ادبو می گرفت...

کفشو پوشیدم دو قدم رفتم گفتم نه نمی خوام...

خوب نیست...

پسره: چرا... این یکی از بهترین کارها یماست..

من: احساس می کنم دمپایی پامه..

پسره:!!!!!!!!!!!!!!!! دمپایی... اینو میگین دمپایی...

دیدم خیلی بهش برخورده گفتم: نه دقیقا دمپایی.. من حس خوبی توش ندارم... یه جورهایی انگاری رو هوام...

پسره یه چیزهایی گفت که یادم نمیاد ولی خیلی ناراحت بود..

من: اصلا نمی دونم منظورمو چطوری بگم.. ولی بهترین واژه همون دمپایی بود... عین این می مونه که دمپایی پام کردم... (اینم از لجم گفتم...)

بعد از گشتن اندرون پاساژ رفتیم بیرون...

یه پارچه نخی از همون مغازه کوچولوهه هست.. یه عالم پارچه نخی داره.. برا خودم خریدم..

می خوام هنر نمایی کنم رو پارچه...

بعد هم پارسا جونم زنگ زد... گفت عمه زهره نری تو خیابون ها خطرناکه ... (صدای ماشین ها می رفت تو گوشی)

بچه دو سه روزه هی لباس می پوشه می ره تو حیاط می گه میخوام برم  تیهران... پیش عمه زهره... با عمه سیب.. با سپنتا بازی کنیم...

یه مانتو پرو کردم .. خودم بدم نیومد... ولی عزی جون خوشش نیومد..

گفت: این مانتو خیلی چاق نشونت میده..

خانوم گل لاغرویه منو چاق می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زهره زیر لب گفت این حقیقتو نشون میده!!!!!!!!

نخریدیم..

اومدیم بیرون.. ماشین گرفتیم...

منو عزیز جون عشقولانه نشستیم... (عین عقده ای ها)... اومدیم خونه حدود ۲۲:۴۰ بود...

ساعت ۲۳ شام خوردیم...

بدون نون...

ولی ای چسبید... آی چسبید...

بعدشم باز این عزی جون منو گول مالید خودش رفت فیلم نگاه کرد...

نه ببخشید...

خوابش برد...

زهره تنهایی فیلم دید...

جاتون خالی اینقذه چاقتر شدم که حد نداره!!!!!!!!!!!! به عزی جون میگم کمرم درد میکنه.. دکتر نگفت که ضعیف شده باید غذا بخوره!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0