Daisypath Anniversary tickers آنچه گذشت...۱ - سيب مهربون

آنچه گذشت...۱

یکشنبه:

از امروز می گم...

صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم یه چیزی رو پشتمه...

خیلی سنگین...

اینقدر که کمرم داشت له می شد زیر بار سنگینیش...

هر چی دست کشیدم رو پشتم دیدم هیچی چیز نیست... جز یه توهم دردناک...

از درد چهره ام در هم بود...

عزیز جون گفت: سیبی خوبی؟ می خوای امرو زبمونی خونه؟ میخوای دیرتر بریم؟

گفتم: نه...

فکر اینکه باشم و ببینم زهره جونم داره میره گلومو دردناک تر از پشتم می کرد...

دیشب عزیز جون میگفت: حالا که زهره می ره.. ما دیگه زهره نداریم... بریم بخریم؟...

شنبه:

صبح علی رغم روزهای دیگه دیدم اصلا خوب نیستم... هی گیج می رفتم... هی خوابم می برد.. شایدم بیهوش می شدم...

کمرم می سوخت... پام بهتر بود...

عزیز جون نگران بود... و دیرتر رفت سرکار...

ظهر کمی بهتر بودم... ولی دلم بدجوری گرفته بود... خیلی بدتر از بد...

ساعت حدود ۱۷ انگاری رفتم اون دنیا..تو هال خوابم برد.. هیچی نفهمیدم... . باورتون میشه؟!!!.. تا حدود ۲۰ بود بیدار شدم...

زهره طفلی تنها بود...

ساعت ۲۱:۳۰ نوبت داشتم...

زهره رو بردیم خونه داداشی..

خودمون رفتیم دکتر...

خوب اضطراب داشتم دیگه...

رفتم تو اتاق..

خیلی ترسیده بودم.. اصلا هم خجالت نمی کشم...

به اون آقاهه گفتم: قلبم داره میاد بیرون...

یه آقای مهربونی بود...

هی خواستم بگم میشه عزی زجونم بیاد اینجا.. روم نشد...

آقاهه گفت نترس .. اصلا هیچ چیز مهمی نیست... فقط خیلی سر و صدا داره...

کلی باهام حرف زد...

وقتی رفتم اون تو یه لحظه خیلی دچار وحشت شدم.. یه چیز ی تو مایه های قبر . کمبود اکسیژن.. بعدش عادی شد...

اون اقا دکتر تو دستگاه گفت: دخترم اصلا نترس... ریلکس باش... هیچ چیز مهمی نیست... فقط بابت اینهمه سر وصدا معذرت میخوام...

ولی از دیشب سرم داره منفجر میشه...

بعد رفتیم دنبال زهره جون... یه کم هم با سپنتا جون باز ی کردیم... بعدشم اومدیم خونه...

من اینهمه خوابیده بودم.. باز ساعت ۲۳:۳۰ مردم...

سایتمون وصل شد..

برم به کارهام برسم بازم میام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0