Daisypath Anniversary tickers من سیب مهربون ۳۵ سالمه!!!!!!!! - سيب مهربون

من سیب مهربون ۳۵ سالمه!!!!!!!!

اول نوشت:

من سیب مهربون.. ۳۵ سالمه... ۹۵ کیلو وزنمه..سایزم ۴۴ ... شماره سو ت ی ن م و نمی تونم بهتون بدم...

 دو تا بچه دارم.. ۲۰ ساله شوهر دارم...

نصف موهام سفیده...

همیشه حلقه ام دستمه...

مقید به حجابم... اصلا هم اروز ندارم این حجابمو بردارم...

وسط نوشت: ... حجابمو دوست دارم برا اینکه  گیر نگاههای هرزه اون نکبت نیفتم...

تضمینی هم ندارم وقتی از ماشین پیاده میشم ادب رو رعایت کنم و هر چی از دهنم در میاد نگم...

آخر نوشت:

دارم بالا میارم ها...

ولی باید اون پست هامو براتون می فرستادم...

همچین عقم گرفته از صبح که خدا می دونه...

الهی خدا ازتون نگذره که من و امثال منو مجبور کردین.. به جای ۳ بار در هفته ۵ بار این احمق ها رو تحمل کنم...

وای که می خوام خودم بیندازم تو دریا تا تنم تمیز شه...

احساس بدی دارم...

انگاری تمام تنم نجس شده...

انگاری که نه شده... 

با اون نگاه هرزه اش...

اصلا ریخت کثافتشو ندیدم ها...

ولی اون نگاه هرزه اش رو حس کردم..

از اول صبح تمام تنم درد می کنه... و کمرم هم چون عصبی شدم وحرص خوردم بدجوری درد گرفته ...

خوبه مسیر کوتاه بود.. وگرنه معلوم نبود دیگه راجع به کجام ازم می پرسید...

نه اینکه من جوابشو می دادم ها نه.. اصلا نیگاش هم نکردم...

ولی گاهی مجبور بودم یه چیزی بگم تا اون صورت بی ریختشو ببره کنار...

اه اه اه اه اه.. می خوام بالا بیارم...

مرتیکه هنوز تو ماشین ننشستم میگه.. الهی این حجاب ازاد شه (حجاب آزاد شدنیه؟) تا شما از دست این مانتو و روسری راحت شین...

صد بار گفت: هر بار هم گفت مگه نه؟

گفتم: نه... من راحتم با حجاب مشکلی ندارم... شما ناراحتین مادر خواهرتونو راحت بذارین بذارین لخت برن تو خیابون... البته اینجا شو یواش گفتم...

چند سالته.. شوهر که حتما نداری... الهی هی شوهر حوب گیرت بیاد..

من: دارم... ۲۰ ساله که دارم...

اون: مگه چند سالته... من مسعود ۲۹ سالمه... (اره مرگ خودش.. سن خر پیره بابامو داشت ها... چروکهای دستش اینو می گفت)اسمت چیه...

من: ۳۵ سال....

اون: اسمت چیه؟

من: انگاری کرم...

اون ۵ بار دیگه هم پرسید...خوب حالا نم یگی نگو لااقل فامیلیتو بگو...

اینو ۳ بار پرسید...

اون: ایرادی نداری.. ماشاءالله خیلی گلی... (سرش تو دهن من) خوش به حال شوهرت.. الهی یه زن گل گیر من بیاد... تا صبحها بذارمش تو خونه بیام با امثال تو تو ماشین ب ل ا س م... (آخرشو نگفت ولی اگه روش می شد می گفت)

اون: سایزت چنده؟ هیکلت عین مانکن هاست... دیدمت کنار خیابون گفتم خیلی گلی ها... (بدبخت کور هم بود... وگرنه می تونست بفهمه چقدر چاقم...) چند کیلویی؟ چند تا بچه داری؟ ان شاءالله که نداری!!!!!!!!!!!

۱۰ بار این سوالها تکرار شد...

من: دو تا دارم... یکیش دانشجوئه!!!!!!

اون: هی پرسید چند کیلویی... سایزت چنده.. بعد خیره شد به من...

داشت تصادف میکرد... سایزت 42 یا 44... می دونی من تو کار لباس زیر و این حرفهام!!!!!!!!!!!

لوازم آرایشی هم دارم... تو چرا آرایش نداری.. از بس که گلی...

الهی یه خانوم خوب برا م گیر بیاد.. عین تو مانکن باشه... عین تو خانوم باشه.. عین تو محجبه باشه!!!!!!!!! دعا می کنی برام؟

فکر نکنین چرا من پیاده نشدم ها..

این مرده رو دور تند بود...

وگرنه مسیر اینقدر کوتاه بود که حد نداره...

خلاصه هر چی خواست گفت.. یه کم دیگه می نشستم بحثش با خودش می رفت رو سایز یه جاهایی...

من پولشو گذاشتم رو داشبورد... تا دست کثیفش به من نخوره..

بازم اون داشت می گفت: الهی یه خانوم خوب برا م گیر بیاد.. عین تو مانکن باشه... عین تو خانوم باشه.. عین تو محجبه باشه!!!!!!!!! عین تو سایزش خوب باشه.. عین تو...دعا می کنی برام؟

پیاده شدم...

در رو علی رغم میلش محکم بستم..

بهشم گفتم: خیلی گهی... اینقدر گه که یه گهتر از خودت گیرت بیاد الهی که عین مادر و خواهرت بره با هر کی عین تو صبح تا شب تو خیابونها پلاس باشه...

مرتیکه ..     ........ ........ ......... ......... ........... (یه عالم حرف بد دیگه)

یه آقای محترم خواب آلودی هم کنار خیابون منتظر سرویس بود...

اینقدر از حرفهای من شوکه شده بود.. که کاملا خواب از سرش پرید...

حیف شماره ماشینشو برنداشتم... وگرنه یه حالی به برگه خلافیش می دادم تا دیگه از این غلط ها نکنه...

الان هم هی یادم میاد... هی عقم میگیره... احسا س می کنم تمام تنم نجسه.. مرتیکه الاغ با اون نگاه هرزه اش...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0