Daisypath Anniversary tickers ماجراهای آخر هفته... - سيب مهربون

ماجراهای آخر هفته...

از چهارشنبه بگم...

رسیدم خونه..

زهره جونم شام درست کرده بود و با بچه ها رفته بود بیرون...

مامیش و خاله و عمو بودن.. و عزیز جون...

گرسنه بودم...

از شام کمی خوردم... یعنی تقریبا شامم رو خوردم.. درنهایت آرامش...

بچه ها ساعت 22 اومدن خونه.. بعد از شام... هم کار خاصی نکردیم...

اونها حرف میزدن و من طبق معمول حرفی برا گفتن نداشتم...

فقط یه اتفاق خنده دار افتاد...

من سبد برداشتم برم لباسهای تو ماشین رو بردارم... توحال خودم بودم... یهو اونها با هم گفتن: دیگه میوه نیار... کی الان دیگه میوه می خوره... بسه دیگه...

من بیچاره مونده بودم چیکار کنم... گفتم : نیارم؟

اونها گفتن نه ما بعد از ظهر همه چیز خوردیم... (تو دلم گفتم حالا بر فرض من نباید میوه بخورم؟)

رفتم سبد رو گذداشتم سر جاش...

یه نیم ساعت دیگه یه لگن بزرگ برداشتم تا کسی حس نکنه برا میوه برداشتم...

رفتم لباسها رو پهن کردم...

پنجشنبه صبح...

من بیچاره خیلی خسته بودم... خیلی خیلی...

انگاری مامیش اینها نخصوصا بخوان حال منو بگیرن... از ساعت 5 صبح .. هی گفتن هی خندیدن.. هی حرف زدن.. هی مور مور کردن... خوب منم خوابم نگرفت دیگه... با سر درد بیدار شدم...

سر سفره بوی کره داشت منو دیوانه می کرد... مجبور شدم... پا شم برم تو آشپزخونه...

بعدشم خاله گفت من نهار درست م یکنم.. از اونجاییکه من اصلا  عین اونها آشپزی نمی کنم اومدم از آشپزخونه بیرون..

بعد هم بالاخره عزی جون دوزاریش افتاد که باید بریم بیرون... رفتیم ماهان خرید...

کلی هم آشنا دیدیم.. همش داشتیم روبوسی می کردیم...

رفتیم برا برادر شوهر خان هم یه هدیه خریدیم.. دادیم مامیش با خودش ببره...

ولی اونها هیچکدوم زنگ نزدن نگفتن عزی جون سیبی تولدت مبارک... هر چند دیگه این رفتارشون برام عادی شده...

بعد نهار براشون ذرت بو داده درست کردم.. وسایل تو راهشون رو بستم و حدود ساعت 15 رفتن...

مامیش تو هر دعاییش می گه: خدا ان شاء الله بهتون پسر بده...

و من فقط می گم ممنون...

زندایی و دختردایی بودن..

بعد از ظهر رفتیم بیرون..

ولی داشتم از خستگی نفله می شدم..

می خواستیم برا عزی جونم کیک بخریم... آخه دوست نداشتم زهره جونم اذیت بشه...

اگه بدونین چقدر دنبال کیک گشتیم...

چقدر من غصه خوردم.. چقدر من گلوم درد گرفت از بس بغض کردم...

کادوشو که نخریده بودم...

بدون کیک هم نمی شد که...

بالاخره با هر بدبختی بود شیرینی تر گیرم اومد...

از این کیک عصرونه ها هم داشت..

ساعت 22:20 رسیدیم خونه..

شام برا عزیز دلم لازانیا درست کرده بودم. با یه عالم مخلفات...

 شام خوردیم..

یه ظرف شیرین یداده بودم خونه همسایه...

آقای همسایه گفته بود.. سیب خانوم .. روزت مبارک...

منم گفتم: نه بابا این مال تولد عزیز جونه... روز ما که کسی تحویلمون نگرفت...

ساعت 23:30 بود عزیز جون شمع هاشو فوتید...

نمی تونستم ببوسمش چون زندایی بود... براش یواشکی بوس فرستادم...

دید چشام پر اشکه... گفت:امشب خیلی خوب بود.. شیرینی رو بیشتر از کیک دوست دارم...

خانوم همسایه زنگ در و زد و دیدم یه کادو دستشه... تشکر کرد و گفت از طرف من به عزیز جون تبریک بگو.. اینم ناقابله.. چیز دیگه تو خونه نداشتم...

کلی ذوق کردم.. خیلی با حال بود.. یه کادوی غیز منتظره خیلی باعث خوشحالیم میشه.. حتی اگه یه زیر پیراهن باشه...

شبش هم که خوابیدیم دیگه... اینم سوال کردن داره؟!!!!!!!!!!

جمعه صبح زود بیدار شدیم... دختر دایی رو بردیم امتحان بده...

بعد اومدیم خونه.. من رفتم شروع کردم آشپزی...

زهره جونم جمع  و جور می کرد...

ساعت 11 اونها رفتن دنبال دختر دایی...

من موندم و به بقیه کارهام رسیدم...

زهره می گفت امروز از همه روزها غذا خوشمزه تر بود...

بعد از نهار زندایی اینها رو بردیم راهیشون کنیم...

از گرما پختیم... بالاخره ساعت 15 اونها  رفتن...

ما اومدیم خونه.. خیلی خسته بودیم.. من به خواب بعد از ظهر عادت ندارم... ولی دیگه نمی تونستم بیدار بمونم.. قرار بود ساعت 17:30 بیدار شیم...

ولی من مردم... یعنی همه تا ساعت 19:45 نابود شدیم...

مهدی زنگ زد که شام بیان اینجا...

عزیز جون گفت که خیلی خسته ایم.. باشه یه وقت دیگه...

بعدشم موهای نازنینمو رو کوتاه کردم... ولی خیلی داغون بودم ها...

شام که داشتیم... جاتون خالی با هم یانگوم هم دیدیم.. وبا زبه این عزی جونم خندیدیم...

ساعت 23 من رفتم بخوابم.. عز یجون داشت کایم رو که منفجر شده بود درست می کرد.. این ویندوز دیوانه نصب نمی شد...

حدود 24 خوابیدم...

یه خوا بپرشیونی دیدم که خیلی بد بود... همش تعقیب گریز بود.. یه عامه وحشتناک هم بود...

دیگه یه صحنه خیلی وحشتناک شد ... من هی جیغ کشیدم... هی جیغ کشیدم.. نفسم در نمی اومد...

فکر کنین چقدر جیغم بلند بود که زهره بیدار شد و اومد ببینه چی شده... عزیز جون سراسیمه بیدار شده بود و هی می گفت چیزی نیست سیب من.. من اینجام نترس.. یه عالم طول کشید تا اروم شم... بعدشم ... عین چسب چسبیدم به عزی جون ... اونم از ترس... وقتی دیدم طفلی بیداره و دیگه خوابش نمی بره... خوابم برد...

دوباره عزی جون بیدارم کرد... گفتم خوب شد بیدار شدم ها.. موضوع داشت باز خفن می شد...

گفت دیدم بد نفس می کشی و صورتت خیس عرق شده فهمیدم باز داری خواب بد می بینی....

خلاصه دیشب خیلی بهم بد گذشت...

فکر کنم فشار عصبی این هفته بود ...

صبح خیلی خسته بودم.. نمی خواستم بیام...ولی خوب شد اومدم ها... چون این خانومه اومده بود... یه هفته است از سر واش کردم...

تا ساعت حدود 11 مغزمو تیلید کرد...

اصلا تو باغ نبود...

***صبح یه اتفاق با حال افتاد...

عزیز جون از حموم که اومد برام چایی ریخت.. گفت: نازنینم برات شیرین کنم...

منم فشارم افتاده بود .. گفتم خیلی کم شیرین باشه...

لباسامو که پوشیدم اومدم چایی بخورم.. دیدم چاییم نیست...

گفتم: مای تی... د کوجست...     my tea .. the koojest?

گفت: خوردمش... مگه تو چایی می خوردی؟

من وا رفتم... گفتم من که دیرم شده.. بدجنس حالا با این تشنگی باید برم اداره...

تازه دهنش هم بوی شیرینی می داد...

کلی شرمنده شد... گفت به خدا حواسم نبود.. فکر کردم نمی خوری... به موضوع خیلی اهمیت ندادم.. چون می دونستم این جن پدرسوخته ها می خوان شنبه ما رو خراب کنن...

تازه طفلی عزیز جون تا صبح خواب کوفتش شد.. بایدم حواس پرتی می گرفت ...

***عزیز جون برا روز زن برام یه دوچرخه سفارش داده... ولی یعنی راست گفته؟!!!

***با زهره جونم می ریم برا عزیز جون خرید می کنیم...

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0