Daisypath Anniversary tickers نيکلاس مامان!!! - سيب مهربون

نيکلاس مامان!!!

باز یه چیزی دیدم و رفتم تو هپروت...

اون دور دورها...

البته خیلی وقته هی میاد تو ذهنمو و میره...

کاش می شد یه خبری ازش داشته باشم...

کاش می دونستم خوشبخته یا نه..

کاش می دونستم چیکار می کنه...

بذارین اول از خودم بگم...

یادم نمیاد از کی و چطوری... ولی می دونم تو یکی از این کلاس های بینشمون* بود...

وای یهو چقدر حرف اومد تو ذهنم... حرف های حاشیه رو می تونین تو ستاره ها بخونین...

تو یکی از این کلاسها  یه چیزی شنیدم که خیلی دیدم رو نسبت به همه چیز و همه کس عوض کرد...

یاعث شد یه عالم به خودم قول بدم

برا خودم شرط و شزوط بذارم

البته حرفهای مامی جونم از همه بیشتر روم تاثیر داشت

همیشه تو دلم حرفاشو گوش می دادم ها.. حالا کمی یاغی بودم اون دیگه بحثش جداست..

مامی هم منو میشناخت برا همین گیر نمی داد...

خلاصه اینکه یکی از این قول ها این بود که عاشق نشم...

خیلی سخت بودها...

زندگی بی هیچ احساسی

البته چون من خیلی احساساتی بودم برا اینکه عاشق نشم .. باید خیلی بی احساس زندگی می کردم...

اینقدر نسبت به پسرهای با احساس اطرافم (مثل داداش زنداداشی) بی احساس بودم که زنداداشم گفته بود: سیبی گاهی فک رمی کنم تو رو از یخ ساختن...

البت الان عزیز جونم میگه : سیبی تو رو از .... ساختن.. (حرفاش خانوادگی بود..کنجکاوی هم نکنین) برا همینه که وقتی خیلی ناراحتم و بی احساسا میشم و خیلی یخ میشم.. عزی جون خیلی می ترسه و خیلی غصه یم خوره.. چون وقتی به زنه به سرم همه چیزو له می کنم... حتی احساسات خودمو... و راحت.. و خیلی راحت تر از راحت (در ظاهر) از همه چیز می گذرم... و می تونم...

خلاصه قرار بود عاشق نشم...

دوست داشتم زندگیم با احساس شروع نشه...

با در نظر گرفتن تمامی جوانب ازدواج کنم و بعد عاشق بشم...

هر چند همین شد...

ولی تو این راه پر و یپچ وخم ناخواسته خیلی ها رو اذیت کردم...

خیلی ها...

حالا نگین چقد از خودم تعریف می کنم ها..

می دونین خوب من خیلی راحت بودم... راحت برخورد می کردم...

اصلا بذارین راجع به همون بگم براتون...

یه دوست خوب بود برام... یه برادر و یه دلگرمی ... خیلی هوامو داشت... یادمه حتی یه بار برا اینکه استاد با من لج شده بود و نمرمو نمی داد و من حالم بد شده اینقد حرص خوردم تا صدام تو گلوم خفه شد ...رفت و حالشو گرفت...

اینکه می گم من از نارحتی لال میشم.. واقعا وقتی خیلی غصه بخورم دیگه صدام در نمیاد... فکرشو بکن ... دلت می خواد جیغ بکشی... ولی صدات تو گلوت خفه میشه و فقطلبهات تکون می خوره....**

من یه عرسک برا خودم خریده بودم...

اسمش بود نیکلاس...

نیکلاس پسر من بود...

ازم مواظبت می کرد...

شبها که خیلی دلم برا مامانم اینها تنگ می شد و برا خودم ریز ریز گریه می کردم می اومد اشکامو پاک می کرد.. خلاصه اون چشای قشنگش شاید تنها چشهای آبی ای بود که من دوست داشتم...

یه بار که می رفتیم خونه.. نیکلاس ِ مامان، رو برا هواخوری بردم شمال...

تو راه خونه... دوستای مامانی با نیکلاس آشنا شدن... همش هم تقصیر این طاهره بود..

اونموقع اصلا فکرنکردم که ممکنه اونها بین (اسمشو بگیم محمود) محمود و نیکلاس هی تشابه پیدا کنن.. مثل اینکه چشای محمود همرنگ چشای نیکلاس بود (من هیچوقت رنگ چشاش یادم نمی اومد چون هیچوقت با دقت به یه مرد نگاه نمی کردم... داداشی گفته بود سیب جان نگات خیلی تیزه.. میشه یهو به کسی خیره نشی... و لطفا تو چشای کسی نگاه نکن... ممکنه طرف مقابلت دلش بلرزه... (من عادت داشتم برا اینکه حرف کسی رو گوش کنم با دقت نگاش کنم)..

خلاصه من کلی تمرین کرده بودم.. و الانم نمی تونم تو صورت کسی خیره بشم...

اوایل برا اینکه چهره عزیز جونموو با جزئیات یادم بیارم هی عکسشو نگاه می کردم.. خیلی طول کشید تا بتونم تو چشا ی مهربونش خیره بشم و بگم دوست دارم... همیشه وقتی پیش هم بودیم ترجیح می دادم هوا تاریک باشه تا نتونم چشا شو ببینم و نتونه خوب منو ببینه!!!!!!!!

خلاصه .. اون شب تو راه.. دوستای دیگه محمود هی دستش انداختن...  (بعدا این اعرافات به گوشم رسید) .. نیکلاس من چون یه پسر بود.. تا مقصد پیش بقیه پسرها موند.. و مثل اینکه بیشتر و بیشتر تو بغل محمود بود...

موقع خداحافظی به زور نیکل رو ازشون گرفتم...

نیکل من خیلی با بابایی و معصوم اینها دوست شد...

نیکلم خیلی مهروبن بود... نیکلم لباساش صورتی بود.. و اصلا براش مهم نبود مردم چی می گن...

تا اینکه سر موضوع گرفتن وسایلمون رفتیم خونه محمود اینها... (خونه دانشجوییش)

محمود نبود.. امیر خونه بود...

تو حیاط دم در واستاده بودیم... و امیر از اینکه نمی تونست تعارف کنه بریم تو عذر خواهی کرد...

وسایلونو که اورد گفت سیبی واستا...

رفت و یه نیکلاس اورد برام با لباس آبی..

هزار تومن هم تو دستش بود..

گفت این داداش نیکله .. محمود خریده.. از وقتی که برگشتیم. هی دلش برا نیکلاس تنگ میشه.. فهمیده نیکل پول تو جیبی دوست داره هر روز بهش پول میده...

کسی هم حق نداره بگه بالا چشش ابروست...

چون به خودم خیلی قول داده بودم.. نباید به رو خودم می اوردم.. اینقدر که حتی بهش هم فکر نکردم...

امیر می خواست با زبان بی زبانی بگه یه فکری به حال این محمود بیچاره که داره هر روز بیشتر از روز قبل دغصه می خوره بکن..

نمی دونستم چیکار کنم...

سعی کردم به رو خودم نیارم...

یه روز محمود گفت: میشه نیکلاس رو بدی به من.. من یدونه عین نیکلاس بهت میدم..

باید بودین و می دیدین.. صداش از بغض فراوون می لرزید...

منم گفتم: نیکلاس رو بچه بردن نمی دونم کجا.. من یه هانی دارم ... دیگه نیکلاس نمی خوام.. پسر بدی بود از خونه بیرونش کردم..

یه صدایی اومد... عین شکستن دل... هنوز از گوشم بیرون نرفته....

بعد اون صدا یه جزوه اومد دستم... نه یه نامه بود... اندازه یه جزوه برگه توش بود...

دفعه اول که خوندمش عین برق گرفته ها بودم...

دفعه دوم که خوندمش اشکام روون شد...

ولی دفعه سوم.. طاهره هی گفت بی احساس .. نامرد... و هر حرف بدی که می تونست و بلد بود گفت...

منم فقط بهش خندیدم.. و در نهایت سنگ دلی گفتم .. به من چه.. مگه من گفتم عاشقم بشین...

ولی نیکلاس دیگه نیکلاس مامان نبود.. شده بود محمود...

پس نمی تونست بیاد پیش مامانی ... حتی حق نداشت گریه های مامان رو ببینه...

چند رو زپیش تو کمد دنبال چیزی می گشتم.. دیدم نیکلاس کنار عروسک باران و بابا نوئلم داره تو کمد خاک می خوره ... با وجود اینکه خیلی تنها بود ولی هنوز چشای آبیش می درخشید...

هنوز هم لبخند داشت.. هنو زهم با دیدنش یاد محمود یم افتم.. و هنوز دلم می  خواد بدونم آیا خوشبخته؟؟؟؟

**اوایل ازدواجم بود...

یادمه...

دو سه برای کاملا لال شدم..

عزیز جون هر کاری می کرد... حتی علی رغم یملش نیشگومک گرفت.. تا بگم آخ... من کبود شدم ولی نتونستم بگم آخ... و بعدش اشکام روون شد...

*معتقدم اگه کلاس های بینش اسلامی دبیرستان.. و دبیرهای بینش خوب باشن و خوب تدریس کنن.. و یادشون بمونه که هدف درس دادن نیست دادن بینش صحیح دادن به یه عالم جوان و نوجوانه... که باید که نه ولی بالاخره قراره آینده کشور وهمه چی دست اونها باشه...

********** بعدا نوشت...

خیلی در هم برهم شد ببخشید..

شاید هم اصلا متوجه نشیتن چی نوشتم..

از بس که طول کشید نوشتنش

منم عادت ندارم برگردم عقب ببینم چی نوشتم.. خودتون که بهتر می دونین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0