Daisypath Anniversary tickers یه روز بی جن در کنار مامیش اینها!!! - سيب مهربون

یه روز بی جن در کنار مامیش اینها!!!

خوب براتون طنز بنویسم که دلتون ردد بگیره از خنده یا عادی بنویسم؟

صداتون نمیاد.. منم ببینم چی میشه.. همون رو می نویسم.. باید تا حالا متوجه شده باشین که من هر چی می نویسم همش فی البداهه است...

اصلا هم نمیشینم سناریو بنویسم..

و اما .. اما دیروز...

اولا که پریروز غروب وقتی رسیدم خونه.. دیدم همه ولو شدن...

کلی خرید کرده بودن...

کلی خسته بودن...

خیل دلم یم خواست بگم که پس من چی.. دم به دقیقه میرم بازار تا غروب هم ولوام اونجا ولی ککمم نمی گزه...

خلاصه شام رو حاضر کردم..

هی همش مامیش م یگفت سیب جان یه دقیقه بشین...

تو هم خسته ای

یه کم دیرتر شام می خوریم خوب...

منم هی میگفتم.. اخه مامان جان من عادت دارم.. اگه بشینم دیگه نمی تونم پاشم ها...

خلاصه بعد شام نغمه جونم و زهره جونم بقیه کارها رو انجام دادن..

صبح ۱۰۰۰ بار بیدار شدم و هزار و یک بار به خودم گفتم.. بااب یه دقیقه بمیر دیگه.. امروزتعطیلی ها...

راستی تو پرانتز بگم که دیگه دیدن من موبایل دارم.. ولی جرات نکردن بپرسن سیب جان این چیه دستت.. (جذبه به این میگن ها)

البت نغمه اینها که می دونستن...

اول صبحی ساعت ۸ دیدم اس ام اس رییس اومد که سیب جان تور وخدا با من تماس بگیر...

زنگ زدم گفت سیب جان قطع کن من تماس میگیرم...

خلاصه هی مهربونی از خودش در وکرد و گفت.. سب جان نیستی دلم برات تنگ شده... الانه هم پشت کامی تو نشستم.. سیب جان عین چی موندم تو گل.. اینو چیکارش کنم سیبی؟ اون چیکارش کنم سیبی... سیبی عین همون گربهه شدم که سیبیلشو کندن...

خلاصه خیلی دلم براش سوخت...

خیلی ...

هی یه چیزی مثل آسکاریس می گفت یه سر برم اداره کارشو راه بیاندازم بعد برم خرید ...

ولی خوب من چون قرصامو به موقع خورده بودم اون یه چیزه هم نتونست رای منو برگردونه...

تازه گمان کردیم این فکر پلید یه جن بوده در این غالب و برا برهم زدن روابط حسنه و عجیب و منحصر به فرد بین ما و یکی از بچه ها آمده است...

تازه ادم بی سواد غالب را در این مورد و برای این معنی با ق .. قورباغه می نویسن...

اخه ادم با سواد قورباغه که هر دو تا غ رو داره...

خوب با غ بش قارداش بنویس...

خوب من که نمی دونم بش قارداش یعنی  چه ...

اصلا بی خیال با ق قالب بنویس...

اهان خوب زودترمی گفتی....

(شنوندگان عزیز به گیرنده های خود دست نزنید.. آنتن افتاده بود پشت صحنه و شما لحظاتی در جریان دعواهای پشت صحنه سیبی و فکر داغونش قرار گرفتین...)

خلاصه ساعت ۹ صبح راه افتادیم طرف بازار

از اونجا که مامیش اینها مترو به مزاجشون خوشایند نیومد و تا حالا اینهمه ب یاحترامی به عمرشون ندیده بودن و تا حالا نمی تونستن تصور کنن ممکنه جایی باشه که حتی برا مرده هم احترام قائل نمی شن... گفتن با عزت و احترام با ماشین بریم..

ساعت ۱۰ در بازار تشریف داشتیم..

کلی خوشحال شدم که سیبی اینهمه وارده... به مامیش گفتم.. مامیش جان دو با ردیگه بیام منو استخدام می کنن...

یه عالم روسری های باحال خریدیم ...

و من روفرشی خودم رو خریدم...

(گفته بودم اومدن برا مکه رفتنشون خرید کنن؟)

بعد همون جا یه پیراهن هم برا عزیز جون انتخاب کردم که قراره به زودی بهش هدیه داده بشه...

تو پرانتز بگم که عموش کلی از بودن من خوشحال بود...

بعد رفتیم نهار حوردیم و بعدشم رفتیم بازار مولوی جهت خرید پارچه...

جاتون خالی اولین مغازه که پارچه لباسی داشت رو داشتیم رد می شدیم ازش که چشمان تیز بین سیبی یه مدل پارچه دید...

رفتیم تو پارچه فروشیه.. اولش خاله گفت: سیب جان از این خوشت اومده بخرم برات... چون قراره برات یه هدیه بخرم که..

گفتم اره ولی شما حالا ببینی اینها رو...

خلاصه خاله هی دید بابا این سیبی هم همچین بدسلیقه نیست ها...

کلی از پارچه ها خوشش اومد...

کلی هم از همونجا خرید کرد...

بعد شم رفتیم دو سه جای دیگه...

و باز برگشتیم و باز هم خرید کردیم...

تازه یه سفره دیدم برا خودم خریدم...

دیدم ای بابا همه خوششون اومد.. همه خریدن...

برا معصومه نازنینمم هم یه پارچه خریدم که با اون آرایش آّبی با نمکش خیلی ست میشه...

بعدش دیگه اومدیم خونه...

ساعت ۱۸:۳۰ خونه بودیم..

همه ولو شدن...

زهره جون و نغمه جون رفته بودن گوهردشت گردی... کلی هم چیز میز باحال برا خودشون خریدن..

راستی برا مامان خودم دو تا ارچه خریدم کلی خوشگله...

یکیکش از طرف منو سعیده..

یکیش هم از طرف باباییم...

شام هم آبگوشت داشتیم.. از اون مشتی ها...

باز هی اینها گفتن سیبی بشین خسته ای...

من گفتم نه بابا من عادت دارم...

قبل شام هم دوش گرفتم...

بعدشم که من ساعت ۲۴ مردم ...

چیز خاصی یادم نمیاد

جز اینکه امروز سری دوم مهمون ها می رسن..

خدا کنه همه جیز خوب باشه...

نغمه هم عین من در شگفته بابت یه مامی بی جن...

خدا کنه همه چیز خوب تموم شه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0