Daisypath Anniversary tickers برا ی مادرم... - سيب مهربون

برا ی مادرم...

تو ذهنم با همه اونهایی که سالیان سال هنوز تو جهت قبلشون موندن داشتم کلنجار می رفتم..

داشتم باز برا شون از اینهمه حرف که تو دلم مونده... از تو دلم حرف میزدم...

چون نباید هیچ حرفی می زدم... چون نباید ....

و باید خفه می شدم...

قول داده بودم... نه تنها به تو... بلکه به عزی جونمم قول داده بودم...

آخه به قول داداشی نباید دعوا کرد.. با منطق خودشون .. باید به جنگشون رفت...

وقتی می بینی می تونم خیلی خوب جای تو حرف بزنم و خیلی خوب از حق خودم که نه.. از حق پایمال شده تو دفاع کنم... همیشه لبخند میزنی و صورت مهتابیت از شوق قرمز میشه... و حتی چروکهتی رو پیشونیتم می خندن...

وقتی می تونن به خاطر اسمی که برا اونها معمول نبوده ولی سرشار از معنیه اینطوری بی محابا توهین کنن ... من نمی تونم خفه شم... نمی تونم حرف نزنم...

یادته .. گفتم عجب!!!!!!!!!!!!!!!! اسم فلان پادشاه رو گذاشتین رو بچه!!!!!!!!!!!!!!!

اینهمه زحمت کشیدین تا این پادشاهی رو از ایران بردارین حالا دلتون تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اونها  گفتن نه به معنیش فکرکن.. گفتم من با شنیدن این ترکیب از اسم فقط یاد اون شاه می افتم... نه من.. همه اینطورن...(ولی شم انگاری به معنی اسم توجه ندارین)

یادته بهشون گفتم چه فرقی بین معنی نجمه و ستاره است؟ خوب یه عرب به ستاره ما میگه نجمه... (البته نجم +ه تانیث) دلیل نمیشه ما به ستاره خودمون بگیم نجمه...

بعد بهشون گفتم اگه اسم عربی همیشه بهتره چرا شما به گاو نمیگین بقره؟!!!! تو همون قرآنیکه انگاری ازش فقط صوت زیباشو دیدین نوشته بقره نه گاو... (البته ترجمه هاشم خوندین.. ولی شاید نخواستین قبول کنین...)...و یه عالم حرف دیگه...

و اونها نتونستن هیچی بگن... 

خلاصه داشتم با اونها تو دلم باز بحث می کردم... که باز یاد همه حرفهای قشنگ تو افتادم...

همون حرفهاییکه هی می گم.. جان مادر نگو... مردمی که نمی تونن جلوتر از نوک دماغشون رو ببینن... نمی تونن حتی حرفاتو بشنون چه برسه به اینکه هضمش کنن...

یاد حرفایی افتادم که فلانیت رفت ۱۰ سال تو این مجلس تو اون جلسه .. تو اون کلاس .. تو اون دوره عالی.. هی خوند و خوند و خوند و خوند...تا اینکه بیاد بگه خالجان .. اسلام اینو میگه... و تو در نهایت صبوری و اون روح بلندت فقط نگاش کردی و لبخند زدی...

و می دونستی اون از رو نوشته هاش داره حرف می زنه و حتی خودشم نمی فهمه واقعا چی گفته...

اره مامان خوبم...

یاد همه خوبیهات افتادم... یاد همه اون زحمتهایی که کشیدی...

علی رغم همه مردم که میگن مامان بد وجود نداره.. من معتقدم مامان بد وجود داره... مامان خیلی بد هم وجود داره...

ول یتو نه تنها مامان بدی نبودی و نیستی... بهترین مامان دنیایی...

هرچند که هیچوقت نتونستم اینو بهت بگم.. هیچوقت نتونستم بهت بگم چقدر دوست دارم...

هیچوقت نتونستم بگم.. مامان خوبم.. هر چند منم عین همه اون ادم بدها به ظاهر حرفاتو گوش نیم دم.. ولی همه رو یواشکی به خاطر می سپرم...

تو اون وانفسایی که حتی نمی تونستی حلقه ازدواجتو به خاطر حرفهاشون دستت کنی... چون زینت و زیور آلات به حساب می اومد... برام یه لاک صورتی خریدی.. یادته؟

گفتی خدا زیباست و زیباییها رو دوست داره...

وقتی موهامو درست می کردم.. وقتی  اون رژ لب صورتیه که هیچوقت نتونستن لنگه شو پیدا کنم رو می زدم تو دلت خوشحال می شدی...

یادمه... خوب یادمه... اینقدر قشنگ معنی نامحرمو برام توضیح دادی که حالا حتی روح نامحرم رو هم حس می کنم...

هیچوقت یادم نمیاد منو بهم گفته باشی : سیبی نماز یادت نره...

یادته.. گفتی نماز اول وقت؟!!!!!!!!!!!!!!! نه دخترم.. نیاز همه وقت.... خدا محتاج خم و راست شدن بیهوده منو وتو نیست... نیاز من وتو باعث میشه سرمونو بذاریم رو خاک و تا اروم نشیم برنداریم... حتی اگه جای داغی مهر رو پیشونیم نمونه!!!!!!!

یادته چقدر از شیطان می ترسیدم... یادته... و گفتی شیطان وجود نداره... شیطان اون هیو لای نیمه شبها نیست که بیاد و تو رو با خودش ببره... شیطان تو وجود هر کسی می تونه باشه... شیطان همون افکار پلیدیه که میگه حرفهای مامانت کشک هم نیست... گوش نکن...

شیطان می تونه یه دختر کوچولوی توپولی خوشگل باشه.. می تونه یه مرد گنده زمخت هم باشه...

وقت یخوب باشی.. خوب فکر کنی.. و ادم ها رو خوب ببینی ... شیطان وجودتو کشتی...

بزرگتر که شدیم گفتی .. شیطان همون دیو های درونه... همونها که باعث میشه محبت و عشق از تو وجود آدمی برن بیرون...

رفتی مکه و اومدی... من کوچیک بودم... یادته... یه دونه دخترتو گذاشتی و رفتی... هنوز که هنوزه گریه هام یادمه... هنوز که هنوزه اون شبها که می نشستم پای تلویزیون و فکر میکردم بابایی و تو رو تو تلویزیون می بینم یادمه... یه شب که زائرها رو نشون می دادن.. من هی بای بای کردم.. خاله جون بغلم کرد و گفت سیب جان بابا تور و نمی بینه... و من گریه کردم... رفتم تلویزیونو بغل کردم و گریه کردم... اینقدر که خوابم برد...

همیشه گفتی وانستا بهت یاد بدن.. برو یاد بگیر... قدیمها که اینطوری بودم خیلی خوب پیش رفتم.. ول یحالا دیگه تنبل شدم مامانی...

همیشه می گفتی باید قبل اینکه کسی چیزی ازت بخواد براش انجام بدی... نباید داستی بهت دستورالعمل بدن... باید کسی که دوست داری درکش کنی... بدونی الان چی تو ذهنش داره می گذره...

شایدبرا این تمرینت بود که حالا می تونم راحت با عزیز جونم تله پاتی کنم.. با عزیزجونم وهر کی که عزیز جونمه...

حتی وقتی داشتی پای چپ و راست رو یادم می دادی یادمه...

حتی چشمای نگرانتو که نیم تونستی خودتو راضی کنی یه دونه دخترت بره کودکستان هم یادمه...

و بالاخره هم منو نفرستادی ... خودت تو خونه.. با همه اون مشغله ها بهم سر مشق دادی...

گفت یخط راست یعن یخط راست.. بدون کم و کاست... وقتی خطی کج شد دیگه نمی تونی بهش بگی خط راست.. حتی اگه یه کم کج شده باشه...

همه باید سعی کنن همیشه راست بگن... یه خورده هم نباید تو حرف راست حرف کج زد...

این یکی از تعاریف راست و دروغت بود...

این یعنی نفی همه دروغهای مصلحتی...

یه بار که از خونه عمو اومدم و در نهایت کودکی داشتم برات از وقایع اونجا و حتی چیزهایی که خوردم حرف می زدم.. تنبیهم کردی...

یادته...

گفتی برو ببین دلیلش چی بود...

و بعد که من کلی دلیل جمع کردم برات.. گفتی: هر کی تو رو تو خونش راه داد تو باید محرم اسرارش باشی... نه اینکه بیای همه چیز رو توضیح بدی... فقط می تونی اشتباهات خودتو بگی.. تا با کمک هم تصحیحش کنیم...

مامانی اینقده قشنگ همهچیز رو یادم دادی که حد نداره.. حتی آشپزی رو...

یادته ..گفتی اگه تو از من آشپزی یاد بگیری هیچوقت نم یتونی عین من بشی...  اینکه بمونی ببین من چیکار می کنم و تو هم همون کار رو بکنی میشه تقلید کورکورانه... شاید من بخوام تو غذا سم بریزم... تو نباید تکرار کنی...

ضمن اینکه اگه فقط تقلید کنی.. هیچوقت نمی تونی حتی عین من آشپزی کنی...

باید غذا که می خوری دقت کنی ... اینقدر که اولا یاد اونیکه این نعمتو بهت داده بیفتی... بعد یاد این بیفتی که چه انسان متفکری این ترکیب رو درست کرده.. و حتی بعدش باید علاوه بر تمام جزئیات مواد داخلش به نحوه و ترتیب پختشم پی ببری...

من میتونم فقط بهت اصول اولیه رو یاد بدم... تو باید نو آوری کنی و خلاقیت خودتو ب کار بیندازی... کاش تو دانشگاهها هم همینو به ادمها می گفتن...

مامی جان اینکه منو بابت اولین کتلتی که درست کردم تشویق کردی... برام خیلی جالب بود... چون با این تعلیماتت در واقع من کار خاصی نکرده بودم...

یادته  دایی اینها باهمه ایل و تبارشون داشتن می اومدن؟.. تو نبودی... همو ن تابستونی بود که بعدش من می شدم کلاس اول راهنمایی.. رفتم گوشت دراوردم.. سیب زمینی پوست کندم...

بعد هی مرور کردم تا یادم بیاد چی می ریختی تو کتلت... بو ی دارچین برام بوی اون خاطره رو تداعی می کنه... وقتی که همه چیز اماده شد.. حتی سالاد و سیب زمینی سرخ کرده .. همه با هم رسیدین...

اون شب بابایی تو پوست خودش نمی گنجید... و تو هنوز نمی دونی که خودت یادم دادی مستقل باشم...

شاید خاطره اولین آشپزی رسمی ام تو سکوت.. باعث شد موقع غذا پختن دیگه حرف نزنم... و ارامش و شاد ی  اونروز باعث شده که هر بار غذا می پزم اروم بشم...

و اون تنبیهت بابت خوردن همه سیب زمین هایی که داشتم سرخ می کردم باعث شده هیچوقت غذامو نچشم...

نمی دونم مامان... همیشه وقتی یه چیزی یادم می دادی اینقدر خوب می گفت یکه تو ذهنم می موند...

هیجوقت به خودم اجازه ندادم از ازادیهام سوء استفاده کنم...

یادمه گفتی نگفتن همه حقیقت یعنی دروغ...

هیچوقت یادم نمی ره این حرفتو که گفتی: وقتی کسی بهت اعتماد کرد تو هر کاری برخلاف اون انجام بدی از خائن ترین ادم رو زمین هم خائن تری...

و همیشه بهم اعتماد کردی... همیشه... و من هیچوقت نذاشتم این اعتمادت کم بشه...

در اولین تجربه بی تو، تو خونه... یه شب نشستم وتا صبح گریه کردم...

به اینکه چرا اینقدر تو باید تو خونه زحمت بکشی... یادته.. بعد اون دیگه نذاشتم کسی خونه رو به هم بریزه...

نمی دون مامی جان چرا اینها رو میگم...

نمی دونم...

ولی همینقدر می دونم که همیشه دوست دارم عین قدیم ها مایه افتخارت باشم...

دوست دارم باشی و اینقدر باشی تا خوش باشم به بودنت...

دوست دارم باشی ...

دوست دارم باشی...

دوست داریم باشی...

پ ن۱: خیلی وقت بود می خواستم اینها رو بگم... ربطی هم به هیچ مناسبتی نداره...

خیلی حرفهامو خوردم... چون قابل بیان نبود.. و فقط با زبان دل میشه گفتشون...

ولی با همه مامان های خوب دنیا آرزوی سلامتی و سعادت دارم...

پ ن ۲: مادر بد مادریه که نفرت، دروغ و کینه رو به فرزندش یاد میده...

دلی که سرشار از نفرت باشه ، عشقی توش طلوع نمی کنه...

و موندم که آیا می تونم مادر خوبی باشم؟ یعن می تونم تو این دنیا فرزندم رو با این دروغ که همه جا سرشار از عشقه بزرگ کنم؟!!!!!!!!

در این دنیای پر از پارادوکس بچه داری خیلی سخته مگه نه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0