Daisypath Anniversary tickers آخرهفته نامه سیبی..ورژن جدید!!! - سيب مهربون

آخرهفته نامه سیبی..ورژن جدید!!!

***نمی تونم حرف نزنم

***یکی از مزیت های کار به صورت کاملا سری (بدون تشدید) و البته سری (با تشدید) با رییس اینه که.. الان رییس هنوز این کارهاییکه تحویل دادم رو نخونده.. پس من یه چند لحظه ای وقتم ازاده... یعنی م یتونم بیام اینجا جیغ بزنم... البته نایی نمونده حتی برا جیغ کشیدن...

*** اینکه برا هر کسی فیلم بازی کنم شاید خیلی سخت نباشه.. ولی خداییش برا عزیزجونم وقتی دارم فیلم بازی می کنم همه انرژیم تموم میشه... و و قتی باتریم تموم شد یهو اشکام سرازیر میشن...

***خدا به عزیز دل من صبر بده.. گیر کرده.. بین همه مشکلات موجود... همه مشکلاتی که دارن بوجود میان.. همه مشکلاتی که خیلی زود به دنیا میان... و من...

منم یکی از مشکلاتیم که وجود داره... البته مشکل ناجوریم.. یه چیز مثل یه غده سرطانی...

یا یه زائده تو بدن...

که نه میشه و امکان داره بیرونش بیارن نه می تونن نیارن..

بودنش و نبودنش کشنده است...

چرا؟

خوب وقتی هستم ذره ذره.. گاهی هم دو ذره دو ذره عزی جونو نصفه عمر می کنم...

وقتی نباشم... سه ذره سه ذره داغون میشه  .. (اینو خودش گفت... )

تا حالا زن به صداقت من دیده بودین؟

حالا کسی این غده سرطانی رو دوست داره؟!!!

***یکی به رییس من بگه.. بابا این سیب خیلی مشغله داره... میشه بی خیالش شین...

تازه شام چی درست کنم؟

نه چی درست کنه...

الانه گفت اینقده خسته است که حد نداره...

***یادش به خیر جونیهامون کلی خوش بودیم...

ماجراهای آخر هفته داشتیم...

یه ملت هم با اشتیاق می اومدن ببینن .. اخر هفته سیبی چه کرده... خوش بوده یا نه...

***یه صداهایی میاد.. نشانگر گرسنگیه.. پس من چرا چیزی حس نمی کنم!!!!!!!!!!!!!

***پارسا جونم یه عمه جووووووووووون میگه به من که با شنیدنش میرم تو آسمونها... بعد یهو یادم میاد که من بال ندارم... و با سر می خورم زمین...

***برایه پارسایه نازنینم تولد گرفتیم... هر چند ۱۴ تیر تولدشه...

جاتون خالی بود...

بزن برقص که تو فامیل مامی ممنوعه... حتی فکرکردن بهش...

باید غمباد بگیری بشینی یه گوشه...

نه ببخشید باید هی لبخند بزنی... از اون هیستریک ها...

هر و کر هم بخندی...

قول داده باشی اصلا س ی ا س   ی      نباشی...

چون تو زر زر کردنات شروع بشه.. ممکنه مامی بیشتر غصه دار بشه...

***پنجشنبه رسیدم خونه...

عزیزدلم خونه بود...

کلی دلم غصه دار بود... بیشتر از همیشه.. یه عالم هم خسته بودم... کنار عزی جونم کمی اروم شدم...

بعدش انگاری هیچ عجله ای برا رفتن نداشتم...

اصلا باورتون میشه..

پارسا جونم رو یادم رفته بود...

عزیز جون چندبار گفت: دیرمون نشه ... ولی من نفهمیدم... یعنی انگاری تو فضا بودم.... شایدم همون موضوع آلزایمر و این حرفها...

خلاصه ساعت ۲۰ راه افتادیم...

وقتی رسیدیم... بچه ها سخت مشغول کار بودن...

انگاری منو از تو چرخ گوشت دراوردن...

خلاصه همت کردم و بعد شام کمکشون کردم...

پارسایی رو اوردن دم در خونه تحویل دادن و رفتن..

نمی دونین عسلم چطور ی چسبید به من...

کلی ذوق زده بود.. و انگار نه انگار خوابش میاد...

بعدشم بابایی و مامانی اومدن... از مجلس ترحیم...

چون مادرجونم بود... معصوم اینها باید پیش عزیز جون محجبه می بودن..

کلی بابایی به تریپ خنده دار معصوم اینها می خندید...

 پارسا گلم رو با گریه از من جدا کردن... می خواست پیش من باشه...

چشامو که می بستم می گفت.. عمه سیب عمه سیب چشاتو باز کن.. بازی .. خوب...

بعد هی م یگفت من مریضم... عمه اب بده قورص بوخورم... موقع گفتن اینها لبهاشو غنچه یم کرد ... اینقذه ریز ریز گازش گرفتم که حد نداره...

***راستی یکی از خوبیهای این محجبه بودن معصوم اینها اینه که مجبور بودن عزی جونم که به همه نامحرم بود بذارن تو یه اتاق تنهایی ... برا همین من با عزی جون رفتیم تو همون اتاق پشتیه که کلی خنک بود...

صبح جمعه پارسایی همینکه چشاشو باز کرد گفت:عمه سیب کو.. عزیزجون کو؟

بعد دوید اومد تو اتاق ما... خودشو چپوند بین ما...

بعد هم کله ما دو تا رو اورد کنار هم گفت: بوس.. دوست...

خوب ما هم به خاطر اینکه دل بچه نشکنه با هم دوست شدیم دیگه...

***این وسط هیچی نبود جز کار... البته عزی جون و داداشی اینها  یه ایل مرد دیگه همه رفتن پیک نیک... تا خانومها بتونن راحت باشن...

*** مهمونها همه سر وقت اومدن...!!!!!!!!!!!!!! راس ۱۶ که قرار بود بیان.... یادتونه که...

طیبه طفلی دپرس بود ناجور...

ساعت ۲۰:۳۰ مردها هم اومدن... باورتون میشه برا مهمونی شام... اونم یه قدم راه رو چندتا از مهمونها ساعت ۲۲:۴۰ اومدن... وقتی همه داشتن دیگه شامو جمع می کردن!!!!

ما ساعت ۲۳:۳۰ راه افتادیم...

اینقدر حالم بد بود که عزیزجون بین راه رفت از تو صندوق عقب یه پتو برام اورد... کیل باز تو راه دلداریم داد...

کلی هم باز من غصه خوردم که چرا عزیز جونمو اینقذه نگران می کنم...

***دخترخالم دو تا پیراهن برام دوخته.... تو خونه ای ها... حالا قراره برا مهمونی هم بدوزه...

***یه پیراهن داشتم خیلی خوشگل بود و خیلی با نمک... یه طورهایی خاص بود...

ولی یه مشکی داشت... البته مشکل نبود ها... یه جای لباسه می لنگید...

بخشیدمش به زهره...

به اون بیشتر می اومد..

نامرد با معصوم طراح نشستن درستش کردن...اینقذه خوشگل شده بود که حد نداره...

به زهره گفتم .. نمیشه پسش بدی؟

***هنوز گرمی بوس کوچولوهای پارسا رو صورتمه...

دیشب نمی دونین چه بوسی برام فرستاد...

*** برم سر کارم...

نمی دونم شام چی درست کنم...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0