Daisypath Anniversary tickers اينها رو بخون.. برا تو نوشتم تا بيشتر ذوق کنی.... - سيب مهربون

اينها رو بخون.. برا تو نوشتم تا بيشتر ذوق کنی....

هر چند عنوانش مخاطب خاص داره.. ولی شما راحت باشین.. یه سری مطلبه همینجوری در مورد خودم...

 

قبلا ها من یه عادتی داشتم یه عادت  ! اونم ساعت بود! آره ساعت ! من شاید می تونستم بدون کفش تو خیابون راه برم ولی هرگز یادم نمیاد که بدون ساعت جایی رفته باشم!!(این گذشته دقیقا بر می گرده به اون سال های قبل از ازدواج) هیچ وقت ساعتم جایی جا نمی موند ... واسه اینکه اصلا از دستم درش نمیاوردم.. حتی تو دریا....  حموم که سهله! با اینکه من به فلز ( هر فلزی غیر از طلا ) حساسیت دارم... یعنی دچا رجوش میشم... نمی دونم چی هستن.. روشون تاول میزنه... البته با یه سری از نقره ها مشکلم حل شده... اون ساعت خاص هم که طی مراسمی خاص دستم کردند و من ساعت خودمو بخشیدم به برو بچز... کلی منو دچار عذاب روحی کرد... و همه جام زخم و زیلی شد...

یه چیز دیگه هم راجع به ساعتم هست ! فکر کنم از حدود ده پونزده سال پیش ، ساعتم همیشه به طور عمد ، پنج دقیقه از ساعت رسمی جلو تر بوده ! همیشه و همیشه ! واسه همین هیچ وقت دیر سر هیچ قراری نمیرسم ! اگه مثلا ساعت ۱۱ با یه نفر سر قله قاف قرار داشته باشم ، شک نکن که ساعت پنج دقیقه به ۱۱ من اونجام ! مگه اینکه از کوه افتاده باشم پائین ! و حتما باید نگرانم باشی!!!

البته یه مورد حاد هم یه بار پیش اومد.. سر یه قرار به خاطر اینکه حال باباییم بد شد دیر رسیدم... باید می بردمش دکتر.. فقط هم میخواست من باهاش برم...

در این مواقع هیچ چیز بیشتر از رضایت و سلامت پدرم.. و مادرم و عزیز جونم برام مهم نیست...

حتی اگه منو محکوم کنن به اینکه تو خیلی خری سیبی.. برا دوستی ارزش قائل نیستی....

الان هم به علت مشغله های زیاد ساعت ماشین دقیقاً ۴۰ دقیقه جلوئه.. اونم به این دلیل که حال نداشته باشیم دقیق ببینیم ساعت چنده.... یا اینکه حساب کردنش سخت باشه دیگه..

ولی دلیل نداره من ۴۰ دقیقه زودتر برسم.

اون ۴۰ دقیقه کلی حکایت و حدیث داره که حال ندارم بگم... 

ساعت خونه هم یک ساعت همیشه جلوئه...

ساعت عزیز جون که با من خیلی تفاهم انگیزه هم ۵ دقیقه جلوئه

و من برا اولین برا تو زندگیم الان ساعتم دقیقه

اینم با زعلت داره...

ولی یادتون باشه همیشه سیبی ترجیح میده زودتر بیاد .. ولی دیر نکنه...

یادمه به عزی جونم گفتم: آقایی که بعدا میشی عزی جون من.. اگه برا قرار آزمایشگاه دیر می رسیدی.... اولین قرار من با عزیز جون...

ترجیحاً باید می رفتی منزل...

به مامیت می گفتی: برو یه خانوم سیب دیگه برام پیدا کن...

لازم به توضیح است که عزیز جونم ۵ دقیقه هم از من زودتر رسید...

 

*** قدیم ها علی رغم همه عالم وجود.. من با دالامب دولیمب درس می خوندم...

بعد این دالام دولیمب در اثر فشارهای زندگی جای خودشو یواش یواش به آهنگ های کمتر دالام دولیمب داد.. بعدشم که به لایت رسید...

اواخر ... یعنی در دوران شیزین نامزدی!!!!!!!!! برا تمدد اعصاب نوار خالی گوش می دادم!!!!!!

بعدشم که طاقت نداشتم یکی بگه جیک!!!!

حالم از هر چی آهنگه به هم می خورد...

ولی حالا در طی خوشحال سازی خودمان.. و یا گولیدن خودمان... داریم به دالامب دولیمب پناه میبریم.. البته با حرکات موززون بسان روزگارانخوش گذشته....

 

***اصلا گشنم نمیشه که بخوام چیزی بخورم !

یعنی گشنم میشهها.. ولی اگه تنها باشم.. دلم هیچی نیمخواد... فقط دلم میخواد هی بگم گشنمه...

 پس وقتم برای خوردن میوه خیلی هدر میره ! البته اگه یادم بمونه بخورم... گایه فراموش می کنم چیزی خوردم یا نه... ولی خوب گاهی هم که عصبی بشم موقع خوردن.. هی الکی می خورم.. تا شاید این لجمو سر جوویدن دربیارم... و حس کنم دارم خرخره طرفو می جوئم....

به شدت آشپزی آرومم میکنه ! یه چیزی مثل وبلاگ  درمانی میمونه برام..

عاشق آشپزی ام !!!!!!! و ابداع اختراعات جدید

 ولی راستش بستگی داره بخوام واسه کی غذا درست کنم ! اینش خیلی مهمه !! یعنی نمیدونم چرا تو مزه غذا یی که درست میکنم به شدت تاثیر میذاره ! یه غذا می تونه عشقولاه یا اجبارانه یا خیلی صفتهای دیگه داشته باشه

البته سبک آشپزی کردنم هم مثل خیلی کارهایی که میکنم به شدت منحصر به فرده ! هیچ کس هم تو دست و پام نباید باشه

هیچ کس هم هیچی نباید بگه... وگرنه گند می زنم به غذا... از مامانم بپرسین.. میگه بهتون...

البته اعتماد به نفسم خیلی رو مزه غذام تاثیر داره

همیشه موقعی که برا مامی عزیز جون غذا می پزم حالم گرفته است.. اندازه یه دنیا خسته میشم...

 من موقع غذا پختن امکان نداره که بتونم غذا رو بچشم ! شایدم یادم میره.. ولی هر وقت چشیدم گندزدم اساسی...

یعنی ممکنه بخورم.. نه برا اینکه بچشم...

حالا اگه بخوام بگم خیلی مفصل میشه احتمالا در نتیجه فعلا تا همین جا بسه !

 

***یه چیز دیگه هم که خیلی مهمه حساسیت عجیب غریبیه که بو دارم !! هر چیزی یا هر کسی  برای من یه بوی خاصی داره و البته هر بویی هم مفهوم خاصی ! حالا شادی شامه ام قوی نباشه.. ولی هر بویی.. هر آهنگی... و بعضی از خوراکی ها منو یاد آدمها و خاطرات خاصی می اندازه...

مثل کارملا.. مثل تی تاپ... عطر همسرم.. عطر بابایی... عطر پارسا ... عطر سپنتا.. عطر داداشی...

یا اینکه با بوی نفتالین خونه خاله به یادم میاد...

یه چیزی... شادی ادم ها ی جدید زندگیم... یعنی اونهایی که از ۴ سال پیش اومدن تو زندگیم هیچ عطری برام نداشته باشن...

ولی پاییز منو یاد هانی می اندازه...

گنجیشک منو یاد نانا می اندازه...

قورباغه ها برام جداب شدن...

و خیلی چیزهای جدید دیگه... کع قابل توصیف نیست...

آجیل هم که منو یاد تو می اندازه... البته منو نه... عزیز جونو!!!!

 

***و حالا حافظه عجیب غریبم یه وقتایی واقعا منو به شدت متعجب میکنه ! نمیدونم چرا من اینقدر بعضی چیزها که شاید اصلا مهم هم نباشه یادم میمونه ! یعنی تقریبا هیچی رو فراموش نمیکنم !

مخصوصا خاطرات بد رو...

البته یه چیز ی بگم ها.. الانه حافظه هه داغونه...

 قدیم ها به من می گفتن شرلوک هلمز..

همه چی زیادم می موند.. همه چیز ور با هم اینقد خوب ارتباط می دادم و همیشه پته همه رو می ریختم رو آب... البته برا خودم.... ابروریزی نمی کردم ها..

اما هر سال دریغ از پارسال

باید کارهامو بنویسم.. گاهی هم برا اینکه یادم بیاد اسمم چی بود میرم شناسنممو مطالعه می کنم واز روش مشق می نویسم...

کودکیهام یادمه.. مخصوصا توهین هایی که می شد.. برا همین همیشه برا بچه ها ارزش قائل میشم..

و شاید تنها کسی باشم که دعوت یه آقا یا خانوم کوچولو رو موقع رقص رد نمی کنم.... و می گم حتما تو  دلش خیلی خوشحاله... و یا خیلی چیزهای دیگه که برا بزرگترها اهمیت نداره....

 

راستی شمارههای قدیمی تو ذهنمه.. همشون... و لی خیلی جالبه ها... الان.... شماره ای که پارسال روزی ۲۰ بار .. اونم هر روز و به مدت ۲ سال می گرفتم رو حتی پیش شمارش یادم نمیاد...!!!!!

راجع به شماره گرفتن اینم بگم که اگه خود شماره هم بر فرض محال یادم بره به محض اینکه به شماره گیر تلفن ( البته اگه از این چرخونکی ها نباشه ) نگاه کنم کاملا یادم میاد شماره چند بود ! البته اونهایی که الان باهاشون سر و کار دارم...

بخوام یکی رو فراموش کنم .. خیلی راحت می تونم اینکارو کنم.. به طوریکه حتی اسمشم یادم نیاد.... قبلا اینطوری نبودم ها!!!!!

 

برا اینکه یه چیزی یادم بمونه باید نگاهش کنم... اینخیلی موضوعش مفصله حال ندارم بگم...

احساسات کسی که خیلی برام عزیزه برا م خیلی مهمه...

دوستام که خیلی دوسشون دارم هم...

دیگه چی بگم؟!!!!!!!!!

اهان بعضی از لباسامو نمی تونم بیندازم دور...

بعضیها رو هم فقط موقع خاصی می پوشم.. چون خاطره خاصی باهاشون دارم...

تو خونه هم حتی دوست ندارم لباسام ست نباشه.. البته اگه داشته باشم!!!!!!!!!!!!!

 

اهل مد نیستم...

در مورد نوع لباس پوشیدن من به شدت خود گرا هستم ! نه معصوم گرا هستم!!! یعنی اون طراحی می کنه.. کار ی که قبلا خودم انجام میدادم.. طرح جدید برا لباس می دادم...!!!شاید وقتی قهوه ای مد بود منم مانتو قهوه داشتم ولی نه به خاطر اینکه همه داشتند ! فقط واسه اینکه خودم اون مانتو رو ترجیح دادم به بقیه !

مثلا یکی م یگفت تازه رفتی کیف قرمز خریدی؟!!!!!!!!!!!!!

عاشق خرید کردنم.. مخصوصا برا بقیه.. ...

دوست دارم وقتی به یکی هدیه میدم.. شعف رو تو چشاش ببینم...

خیلی برام این موضوع اهمیت دراه..

البته اگه ادمش برا م خیلی مهم باشه!!!!!!!!!!!!!!!!

تمام تلاشمو می کنم که با وجود حاظه داغونم تولد ها و مناسبت ها رو یادم نگه دارم ... حتی اگه اونها رو تو کاغذ بنویسم و با خودم اینور اونور ببرم...

اگه تولدم یادت رفت... بدون من اینکارتو هیچوقت فراموش نمی کنم... حتی اگه عزیزجون باشی...

 

باید برم.. شاید باز نوشتم.. ولی خوب ممنون کارمو راحت کردی...

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0