Daisypath Anniversary tickers خبر های جديد... - سيب مهربون

خبر های جديد...

سلام

خوبید؟

خوبم.. ممنون....

از کجا بگم؟

از دیشب؟

اصلا شما رو چه به خونه ما؟

ولی میگم...

می دونین که دارم برا خودم می نویسم...

از اولش هم قرار بود بنویسم تا عزی جون بیاد بخونه...

بعد ببینم اینجا می تونم با کسی دوست باشم...

کسی تمام خواسته های منو به عنوان یه دوست می تونه تامین کنه...

می تونه یه روز حالمو نگیره؟

و ..... خیلی چیزها براش مهم باشه... مثل قولی که به من داده بود... مثل احساسات من... و خیلی چیزهای دیگه؟

ولی اصلا این موضوع بحث نیست که...

باید بگم براتون...

دیشب...

من از اینجا رفتم پیش آذر...

ارائه کارهاشون بود...

من خر هم دست خالی رفتم...

البته ببخشید سیب جان...

خوب خری دیگه...

اینهمه با خودت فکر کردی که.. مگه اذر اینها چیکار دارن اومدن اینجا؟!!!!!!!!!

دو تا شاخ هم رو سرت بودها.. ولی باز زنگ نزدی بپرسی...

اونم البته گیج تر از تو بود...

خلاصه اینکه کلی شرمنده آذر جون شدم... نه گلی نه سنبلی... هیچی... دریغ از یه بستنی قیفی....

خلاصه اندکی که در هنر دختر عمه جان غرق  شدم... عزیز جونم.. نازنینم... (اوضاع خوبه ها..).. زنگید که سیب نازنینم کجایی؟ داره از اسمون بارون میاد (مگه چیز دیگه هم از آسمون میاد؟.. خوب اره دیگه.. گاهی هم سنگ میباره.. گاهی هم..)

خلاصه منم پریدم بیرون...

رفتم سر چهار راه..

یه ماشینی ایستاد من سوار شدم...

خوب هوا تاریک بود...

منم سرم داشت گیج می رفت...

آخه این آبهای روان رو زمین یه جورهایی منو دچار بدبینی کرده بود...

بدبین نه ها.. بدبینی... دید بد....

خلاصه سوا رشدم د یدم بله... یه آقای محترم.. با تیپ کاملا.. و کاملاً مذهبی نشسته پشت فرمون... یه بوی عطر بی مزه ای می اومد که نگو... بهتر بگم.. بوی بدی می اومد...

بعدش آقاهه تازه م یخواست سر حرف رو باز کنه.. تازه بریم تو مایه های اینکه خوب حاجیه خانوم چه خبر؟!!!! و این حرفها.. بعد با هم فیض ببریم... (البته ببخشیدها... بلا به دور)

عزیز جون زنگید.. گفتم تو راهم...

آقاهه با اون محاسنش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمی دونم چطور روش شد بگه: خوب خانومی کجا کجا؟

منم گفتم: اسب موس...میای؟!!!! البته یواش گفتم ها... ببخشیدها... معنیش بده و لی ضرب المثله دیگه...

گفتم همین چهارراه....

گفت: چه زود سفر!!!!!!!!!!

داشتم پیاده می شدم... مخصوصا کرایه دادم بهش.. و اونم گفت: من کرایه نمی گیرم....

به قیافه ام میاد...

منم گفتم: من هنوز ندیدمتون... عین شما نیستم که... ولی من اگه بدونم کسی کرایه نمی گیره سوار نمی شم (خنگتر از اون بود که بفهمه من چی گفتم)

***

این ستاره ها قسمت احوالپرسی با عزیز جون بود... نباید همه رو بگم که...

بعدشم رفتیم خونه....

عزیز جون گفت: بریم شام بیرون.. تو خسته نشی... بعدش بریم خونه درس بخونی؟

گفتم: نه.. من اگه ماکارونی درست نکنم و نخورم می میرم... اینو مطمئن هستم...

رفتیم خونه...

قبلش من گریه نمودم... چراشو دیگه نمی گم...

بعد رفتیم خونه...

من شروع کردم به پخت و پز و بعد رفتم دم در... با خانوم همسایه شروع کردم به گفتگو...

خانومه همسایه اینقذه از من خوشش میاد...

مخصوصا وقتی با تاپ مشکیم میرم دم در یا با اون پیراهنه...(شوخی کردم ها)... به خاطر اینکه از فضولی تو کار مردم و خبر چینی و این حرفها بدم میاد...

نه اینکه فضول نیستم ها.. ولی نمی رم خودمو بچپونم تو زندگی مردم.. ...

خلاصه اینکه...

با هم گفتگو کردیم و بهش اطمینان دادم که من هستم.. امسال هم هستم...

اونم کلی ذوق زده شد...

یه عالم...

خداییش بعضی وقتها.. بدون اینکه خودش بدونه یه کارهایی برام کرده که تصمیم دارم یه روز هم دارم میرم براش یه هدیه خوب بخرم...

می دونم از هدیه خوشش میاد...

وقتی عیدی دخترشو بهش دادم کلی خوشحال شد...بیشتر از دخترش...

خلاصه غذام اماده شد...

اندازه چی بگم خوردم.. دیدم سیر شدم...

عزی جون میگه.. اینهمه گفتی ماکارونی .. همین بود؟!!!!!!!!!!!!!!!

شام که خوردم..

عین بابا مهربونها گفت: سیبی جونم بشین درستو بخون.. تا شاگرد اول شی.. منم یه کم اینجا پیشت استراحت می کنم .. تا تو خوابت نگیره.. بعد میریم بخوابیم...

البته اول برا م چایی اورد...

بعدش دیگه رفت خونه پادشاه هفتم...

فکر کنم این پادشاه هفتم حرم سرایی چیزی داشته... این عزی جون هی میره اونجا...

شاید هم اونجا آجیل خورونه اونم تک محصولی... کسی چه می دونه.. ولی باید از شهابی بپرسم اونم وقتی می خوابه میره دربار پادشاه هفتم یا نه؟!!!!!!!!! به هر تجربه تو این دوره زمونه حرف اولو می زنه...

یه کم غرق در مطالعات میدانی بودم... (مطالعه در مورد همین غش کردن عزیز جون دیگه!)

دیدم نه بدطوری خسته شدم...

طبق معمول قدیمها هیچکی نبود بگه سیبی بیا قهوه بخوریم تا راحتتر بخوابیم!!!!

بعد رفتم و عزیز جون رو انگولیدم... بیدار شد و علی رغم همه خواب رفتگی هاش... گفت: سیبی شیطونی نداریم... برو درس بخون...

منم رفتم رو تخت .. با دفتر و دستک و این حرفها... ژستمم درست بود... ولی هی چشام می افتاد رو هم...

آخرش هم گفتم.. عزیز جون من دارم از خواب میمیرم.. حالا نمیشه شاگرد دوم بشم.. ولی بخوابم؟!!!

عزیز جونمم قبول کرد. .... خوب خیلی لحنم مظلومانه و طفلکی آنه بود...

 

*** راستی همینجا از همه دست اندرکارانی که بنزین را اینگونه کردن تشکر می کنم...

چون دیگه ما ماشین نمیاریم که من صبح دلم بشکنه که چرا عزیز جون منو با اوتول جان نبرد سر کار.... و دیگه هم هیچ دعوایی با هم نداریم...

بعدشم که اومدم و هی کار و کار.. بعدشم که دل نانایی رو شکوندم...

بعدش کلی غصه دارتر شدم...

بعد هم کلاس و درس و این حرف ها...

قرار بود بعد از ظهر ... امتحان باشه ها..

بعد یهو ساعت ۱۲ گفت دستها بالا...

اینقد استرس گرفتم که گفتم: استاد من اگه سکته کنم شما دلتون نمی سوزه؟!!!

خلاصه امتحان شروع شد...

یه دور رفتم تا ته...

تموم شده بودها...

باز یه بار نگاه کردم.. رفتم  برگمو دادم..

بعدشم که زودی تصحیح کرد..

وقتی اومد بالا گفت سیبی تو چقذه ترسیدی ها... نمره ات که خیلی خوب شد...

این یعنی من شاگرد اول شدم... آخه گفت بهم چند شدم دیگه...

***

شب قراره برم خونه آزی اینها...

بعد از اداره .. و بعد اینکه این کارام رو راست رو ریز کردم باید برم بیمارستان..

خاله زیبای مهربون قلبش درد می کنه... ۳ تا رگش کاملا بسته شده...

و من میرم تا کمی دلش وا شه...

یه چیزی بگم... ؟؟؟

اینقذه مهربونه که همیشه می گفتم کاش این خانومه مامی عزیزجون بود...

 

راستی یه چیزی... من اگه یه موقع هی اسم ها رو اشتباه میگم و این حرفها ناراحت نشین ها...

یا عین نانایی نیاین بگین سوتی  دادی..

خوب گاهی فراموش م یکنم..

گاهی ادم ها رو با هم قاطی می کنم..

گاهی آدم ها خودشون به سه دسته!!!!!!!!!!!!!!!!!! تقسیم میشن...

گاهی هم کلی همه چیز قاطی و پاتی میشه...

در هر صورت خیل یجای نگرانی نیست..

خوب میشم...

ممکنه تا ۳ سال دیگه که اومدین اینجا.. بگم راستی نانایی.. اسمت چی بود؟؟؟؟

به همین سادگی...

به همین خوشمزگی...

من برم ببینم می تونم یه سری براتون شفاف سازی کنم...

البته برا شما که نه.. برا دل خودم... به هر آدمی که میره استخر باید خیلی شفاف باشه دیگه!!!!!!

راستی مامی اینها همه همین نزدیکی ها هستن....

راستی مامی عزیز جون و خاله اش اینها به علت های زیاد تا شنبه نمیان...

یعنی من دیگه تا جمعه دلم شور نیم زنه..

به تولد پارسای نازنینم هم می رسم...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0