Daisypath Anniversary tickers امرو زچقدر دلگيره.... - سيب مهربون

امرو زچقدر دلگيره....

***امروز از اون روزهای ابریه...

خیلی ابری...

حال خودمم ندارم...

ولی وقتی میشینم پای این کامی..

تا عطر نفسهات میاد...

دنیام قشنگ میشه...

وقتی زنگ می زنه می بینه صدام گرفته است میگه: خبری ندرای ازش؟!!!

و من پر می شم از این حس خوب...

که اونم عین من... همه اونهایی که دوست دارم رو دوست داره...

همونطور که من همه اونهایی که دوست داره رو بیشتر از خودش دوست دارم...

چقدر دوست دارم بودنت رو ... و حتی نبودن، اما خوش بودنتو....

به قول خودمون... Only for you

 

***دیشب داشت پارسای من گم می شد... وقتی شنیدم چی شد.. و چطوری سالم از خیابون .. اونوقت شب رد شد.. از کنار کامیون در حال دور زدن...و چطور هیچ سگ ولگردی مزاحمش نشد.. و چی شد که پلیسها دیدنش... و اوردنش ....

نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت....

نمی دونم از وحشت اتفاق نیافتاده گریه کنم... یا برای سلامتیش بخندم...

فقط  می دونم خیلی دوسش دارم... خیلی....

اون روزهایی که عمه تنها بود و پارسای من فقط ۲۰ روزش بود... یه  کاری کرد که برا همیشه بره تو قلب غمگین عمه...

یه کاری کرد که عمه با قصه های شبانه خودش بعد از مدتها بخوابه...

 

***ما یه عروسی دعوتیم...

عروسی دختر داییم....

نگفتم بهتون

تو یوم الله ۱۵ تیر

اره دیگه وقتی مناسبت های یه رو زمیشن سه تا اسمش میشه یوم الله....

ولی ما نمیریم...

یه خواهر و یه برادرن...

عروسی پسر دایی جان که نرفتیم...

البته عقدش خصوصی بود...

عقد دختردایی جان هم نمی دونم چرا نرفتیم...

حتما یه عروسی مهمتر داشتیم...

نه یادم اومد.. فکر کنم جمعه شب گرفته بودن...

خوب ما نمی شد بریم... چطوری بر میگشتیم؟

اونم از اصفهان...

تازه یه چیزی رو می دونین؟

من دایی اصفهان زندگی می کنه... زنداییم اونجاییه...

من تا حالا اصفهان رنفتم...

این بحثش جداست ها...

ولی اونها زنگ زدن گفتن: البته به مامی اینها نه...

به خاله اونم وسطیه زنگ زدن گفتن... طبق معمول که بقیه ادم نیستن... البته شاید به خاطر هزینه تلفنش باشه.. کسی چه می دونه...

ولی اینها رو به مامیم نگین ها...

بفهمه من دارم باز غرغر می کنم ناراحت میشه.. اونم چی؟ پشت سر زنداداشش!!!!!!!!

خلاصه گفتن: هر خانواده ای فقط چهار نفر دعوتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این یعنی اینکه از هر خانواده فقط ۴ نفر بیان...

بعد عزیز جونم گفت: خوب اگه از هر خانواده ۴ نفر بیان... ما که می تونیم دو نفر هم با خودمون یدکی ببریم...

یا اینکه منظورشون این بوده..

اونهایی که از ۴ نفر بیشترن.. فقط ۴ تاشون بیان؟

تازه اگه اینطوری باشه فقط مامیت اینها می مونن و خاله طاهره...

که اونم هیچوقت خدا همشون با هم نمی تونن جایی برن...

نهایتش مامیت بره و معصوم و زهره و دادشیت...

خاله طاهره هم... یه دخترش میرن و یه پسرش..

اون دو تا که شاغلن... نمی تونن بیان...

تازه تو ماشینشون جا نمیشن...

بعد من گفتم: عزیز دل من واستا... برات بگم...

منظورشون این بود...

پدر من... و همه کسانی که از نسل ایشان هستن می شوند یه خانواده... به انضمام عروس ها و دامادشون...

خالجونها هم همینطور....

عزی جون شاخاش دراومد...

گفت یعنی چی؟

گفتم: حالا برا اینکه نرم یه بهانه جدید دادن دستم...

مامی فکر کنم بره و بابایی...

ما نریم مهدی اینها هم نمی تونن برن...

تازه اصلا نمی شد که بریم هر دو تامون...

صادق اینها برا اینکه بشن دو نفر تا با بابا و مامان بشن چهارنفر باید پارسا رو نبرن!!!!!!!!

معصوم و زهره که از من کله خر ترن....

سعید هم خودش می دونه...

...

ولی من یه چیزی بگم؟

اونها معیار این چهار نفرشون خونواده همون خاله ام اینها بوده...

که چهارنفرن.. و به کمک های مفتی اونها .. اینها نیاز دارن...

بقیه هم گور باباشون...

تازه منت هم می ذارن...که ما دو تا اضافه تر گفتیم...

وا یکه چقذه فک زدم .. اونم از نوع خاله زنکی....

تازه متوجه این که...اونها فقط دو نفر بودن و من عروسی هیچکدومشون نرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0