Daisypath Anniversary tickers دوشنبه ای که گذشت.... - سيب مهربون

دوشنبه ای که گذشت....

سلام

من ؟ نه بابا خونه نرفتم که...هنوزم اینجام...

میخوام خودمو غافلگیر کنم و براتون از دوشنبه بگم...

یه چیزهایی یادم مونده....

شبش با وجود اینکه عزیز جون خیلی مردم آزاری کرد... و در واقع سیب آزاری کرد... من یادم موند که صبح سیب جان دیر بیدار میشه...

اینقدر که به آهنگ بای بای فیتیله برسه...

بعد تازه یادم اومد که بابا شهادته ها.. پس دیگه اصلا تا ظهر می خوابه...

ولی ...

یادمه صبح باز هم طبق معمول زود از خواب پریدم...

حالا روز کاری ا صلا از خواب نمی پرم ها... باید عزیز جون منو بیدار کنه ها...

هیچی دیگه...

بیدار شدیم و ساعت ۹ صبحونه خوردیدیم.. اونم با نون داغ....

بعد دیگه کار شروع شد...

هی کار کردم.. هی کار کردم...

شستم روبیدم..

اتوئیدم...

جابجا ایدم...

.............

بعد یهو یادم افتاد ابا نهار چی پس...

ساعت ۱۱ داشت می شد.. برنج رو خیسیدم...

عزی جون رفت بند وبساط سالاد و هندونه خرید...

گفتم... مرغ نه... دوست ندارم...

دلم بدجوری قورمه سبزی می خواست...

لوبیاش چی .. کی بپزه...

آِ بدم میاد غذا جا نیفتاده باشه..

هیچی دیگه بی خیال لوبیا شدم...

قورمه سبزی رو هم با مرغ ساختم...

ول یآی خوشکزه شده  بود.. آی خوشمزه شده بود...

نهارمون تموم می شد که اون برنامه حضرت سلیمان رو دیدیم...

گفتم: کاش منم لشکری از جنیان داشتم...

بعد گفتم.. نه فقط یکیش هم خوب بودها...

بعد ترسیدم...

عزی جون اینقذه نهار خورد که از خستگی همونجا خوابید...

باید بگم اصلا هم اوضاع لباسیش خوب نبود...

کمی نوازیدمش ... اونم تو خواب و بیدار هی تو دلش شکر پاشی میشد...

گفتم: نازنین ترینم پاشو برو سر جات بخواب... اینجا من هی می رم میام بد خواب میشی...

گوش نکرد که...

اونکه خواب بود.. من حدود نیم ساعت همینطور خیره شده بودم و بهش نگاه میکردم...

کلی باز تو دلم نازش کردم و هی قربون صدقه اش رفتم...

بعد تو دلم گفتم.. اگه زلزله بیاد این عزی جون می خواد اینطوری بدوئه تو خیابون...

منکه اصلا انکار می کنم شوهرم باشه...

همه لباسها رو جابه جا کرده بودم... و خودمم باید با پیراهن تو خونه ایم می رفتم تو خیابون.. ولی مال من فانتزی و قشنگ بود...

بعد ریز ریز برا خودم خندیدم...

بعد رفتم براش یه ملافه آوردم و بالش...

کلی دیگه راحت شد و به خواب سنگینی فرو رفت...

منم وقتی چایی آماده شد.. بیدارش کردم.. بعد رفتم تو کمد این کتاب متابهایی که دیگه نمی خونم رو کمی جمع کنم بذارم تو کارتن...

برا خودم تو دستنوشته های گذشته و سررسیدها گم شده بودم که صدای هراسان عزی جون اومد که.. سیبی بدو زلزله...

پا شدم.. رفتم تو هال.. البته به سرعت.. دیدم خونهمی لرزه.. عین کنه چسبیدم به عزی جون...

اونم با یه نیروی زیادی منو از خودش کند... و پرت کرد که بدو بریم بیرون...حتما این پیش لرزه بود...حالا دیگه خونه نمی لرزید ها.. ولی من داشتم می لرزیدیم...

کمرم به شدت گرفته بود...

هر طور بود دوییدم طرف در...

دیدم باز یکی منو می کشه تو...

باور کنین نصف این درد دستم در اثر کش اومدگیه...

عزی جون میگه م یخوای همونطوری بری...

لباس بپوش...

نمی دونم چی پوشیدم...

رفتیم پایین...

ماشینو بریدم بیرون..زدیم تو خیابون...

حالا کمرم هم داره از درد میمیره...

دستمم کبود شده...

در کمال ناباوری دیدم.. عزی جون موبایلها رو برداشته که هیچ...

ساعتشم دستشه...

رفتیم شناسایی کردیم... اونم بعدش فهمیدیم غلط بود.. البته الان تصحیح کردیم ها...

بعد اومدیم خونه...

شب هم اتفاق خاصی نیفتاد.. فقط عزیز جونم بیدار بود.. تا به کاراش برسه و مواظب من باشه تا بخوابم...

بهم قول داده بود که اگه زلزله اومد بدوئه بیاد پیشم تا تنها نمونم...

منم خیلی راحت خوابیدم...

هان یادم اومد..

من باز خودمو غافلگیر کردم و صبح برا مادر شوهرم زنگیدم...

با برادر شوهرم حرفیدم...

و همینطور با مادر شوهرم...

نذری داشت...

کل یهم جای ما رو خالی کرد...

منم کلی ذوقیدم...

گفتم دارم تر تمیز می کنم.. بقیه روزها که وقت نمیشه...

بعد گوشی رو دادم به عزی جون.. اونم حرفید...

دیدم کلی عسل من خوشحاله تو  دلش ها...

به رو خودم نیاوردم...

ولی خیلی خوشحالم که عزیز دلم خوشحال شد از این کارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0