Daisypath Anniversary tickers چه هفته ای را گذرانیده دیدیم!!!! - سيب مهربون

چه هفته ای را گذرانیده دیدیم!!!!

سلام

صبح به خیر خوبید؟

خوبم...

ممنون...

باید وقایع رو تلگرافی تر از همیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! براتون بنویسم...

اول از پنجشنبه...

مستحضر بودید که تا کی اداره بودم...

ولی خودم تا ۱۷ شو یادمه...

عزیز خان اومد دنبالم...

رفتیم منزل...

نه رفتیم یکی دو جا مانتو  دیدیم..

بعد من از شدت خستگی یهووو گفتم... بریم خونه...

با دست چپ هم بخوای تایپ کنی سخته ها...

خلاصه.. شناسایی هم با موفقیت انجام شد و رسیدیم منزل...

عزیز جون یه کم زد تو سر کامی...

بعد کامی یکی زد تو سر عزیز جون...

بعدشم .. یهو عزیز جون رفت به دربار پادشاه هفتم...

منم هاج و اج داشتم به اینهمه خستگی نگاه می کردم...

دیگه ساعت ۲۳ بردمش تو جاش... گفتم: اسطوره محبت و دلتنگی... بخواب که خواب تو به ز بیداریست... (آخه با زداشت حرفهای پیچیده می زد!!!! اونم تو خواب و بیداری)

ساعت ۵ بیدار شدم... ساعت ۵:۲۰ بیدار شدم... و همینطور ساعت های ۵:۴۰....۶... ۶:۲۰...۶:۴۰ و ۷....

البته بعد از هر بیداری حدود ۵ دقیقه فکر می کردم تا یادم می اومد بابا جمعه بیده... بخواب....

خلاصه ساعت ۷ عزیز جون را انگولیدیم.. و بیدارش نمودیم...

وقتی از اینکه کاملا بیدار شده اطمینان حاصل نمودیم!!!! به خوابی بس عمیق فرو رفتیم تا ساعت ۹.... و در خواب همش می گفتیم: خوب اینکار رو زودتر انجام میدادی...

برخاستیم...

دوشیدیم... (گاو نداریم که.... منظورمان دوش گرفتن بود بر وزن دیدن!!!!)

صبحانه زدیم تو رگ... حتی منتظر نماندیم یکی از بچه ها بیاید...

از کجا؟

اینش را نمی توانیم بگوییم...

بعد دیدیم ای دل غافل.. برا داداشی نجعبیده ایم...

مچمان هم دردیده... خیلی هم دردیده...

برای همین در یک عملیات کاملا خارق العاده... یک ساک دستی خوشگل درست کردیم و تیشرت بس زیبای داداشی را درونش انداختیم...

خودمان را آراییدیم...

و زدیم بیرون...

کمی خرید کردیم.. (میوه)... بعدشم رفتیم منزل داداشی...

عسل عمه که صدای ذوق زدگیش تمام آپارتمان را فرا گرفته بود...

بعد رفتیم... داخل... و با خبر شگفت انگیز ازدواج پیمان مواجه شدیم...

هنوز شاخهایمان بر روی سرمان است...

اس ام اس عمو جونم در جواب اس ام اس من رسید..

کلی ذوقیدیم...

راستی عزیز جونمان دیگر جمعه ها نمی رود دانشگاه... این را نگفته بودم... الان میگم...

بعد نهاریدیم...

ولی من گرسنه نبودم.. خووب...

عسل عمه که نهارش را خورد. دست من را گرفت و نذاشت حتی یک لیوان را به آشپزخانه ببرم...

من را به استخر اسباب بازیش دعوت کرد... و من و او در آنجا حدود یک ساعت جیغیدیم.. و بازی کردیم...

بعد که بقیه امدند و غیبتیدیم... و خندیدیم... عسل عمه هم خوابیده بود...

خیلی خوش گذراندیم.. کیکیدیم.. شمعشان را فوتیدن... عکسیدیم... رقصیدیم... و به خانه مراجعت نمودیم...

البته باز رفتیم همونجا که شناساییده بودیم.. باز دیدیدیم...

عزی جان با زافتاد به جان کامی و هی زد تو سر ان...

کامی از رو رفت و تا حدی درست شد...

منم داشتم جمع و جور می کردم...

گاهی هم حرص می خوردم...

عزیز جون برا اینکه از دلمان درآورد گفت بیا فیلم ها را چک نماییم. ..... ببینیم در چه اندازه ای هستن...

من در ابتدا فک رنمودم عزی جون ان را بر روی دور تند نهاده...

بعدش فهمیدیم.. ای بابا این فیلمهایمان چرا اینگونه هی می پرند...

ادم کوفتش می شود...

یاد برنامه کودک علی کوچولو افتادیم....

یادتان هست با عکس بود...

یعنی هی عکس گرفته بودنو اسلاید اسلاید نشان میدادن..

این فیلم ها اینگونه بودن...

اعصابم ریخت به هم..

گفتم نه بابا.. این کامی ایراد دارد..

بعد عزیز جون هی زد تو سر کامی نگون بخت...

ولی من طی یک فیکر سیبانه گفتم...

بابا از فیلم های قبلی بگذار ببین چگونه است...

گذاشتیدیم.. دیدیم درست است این کامی بیچاره... فیلم ها حتما ایرادی دارد...

راستی خداییش شما خیلی طفلکی هستید...

چون هیچکدامتان نمی توانید عزیزجون مرا در هنگام دیدن یانگوم ببینید...

من در آشپزخانه بودم.. هی می رفتم می امدم... و به شنیدن صدای فیلم بسنده نموده بودم..

ولی عزیز جون خیلی با حال بود...

من بیشتر از اینکه فیلم ببینم به عزیز جون نگاه می کردم...

بدطوری با یانگوم همزاد پنداری می کند این شوهر نازنین من...

دیگر یانگوم هم تمام شده بود..

کاری هم نداشتیم..

ولی تا ساعت ۱:۳۰ خودمان را علافیدیم.. که مبادا امروز سر حال و سر دماغ بیاییم سر کار...

القصه.. الان که در خدمت شماییم.. همش نگران این هستیم که باید این وسط مسط ها جیم شویم برویم بانک.. تا شاید عابر بانکمان را که به نامردی خورده بودند پس بگیریم...

ولی بدبخت یاینجاست که آدرس این بانک را نداریم...

تازه ساعت عزی جون را هم ببریم گارانتی... ببینیم این تاریخش چرا اینگونه بازی در می آورد...

آبرویمان را در نزد همسرمان برد...

سر راه هم مچ بندی بخریم...

آخر این درد امانمان را بریده...

حالا که دیگر امانمان را بریده می بندیمش...

وگرنه به آن اهمیتی نمی دادیم...

دیگر خیلی زریدیم... می ترسیم این دست چپمان هم به روزگار راستی دچار شود...

بعد اگر.. چپ و راست عین هم شوند... پس تکلیف این گروه بازی ها و این حرفها چه می شود... اصلا دیگر سیاست و دعواهاشان و اختلافاتشان چه میشود...

اوه ببخشید ... قاطی کردیم ها...

حضور سبزتان را دوست می داریم...

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0