Daisypath Anniversary tickers دختر ۱۸ ساله همسایه را در یه وضعیت خیلی بد دیدم.. عامل انحراف من او بود!!!!!!! - سيب مهربون

دختر ۱۸ ساله همسایه را در یه وضعیت خیلی بد دیدم.. عامل انحراف من او بود!!!!!!!

 

***توضیحات عنوان

حالا چرا عجله می کنین.. یه کم.. واستین...

اون هنوان رو که نوشتم براتون توضیح میدم...

بذارین یه کم لفتش بدم...

تا بچه مچه های بین راه خوندن خوابشون ببره... بعد برا بزرگتر ها توضیح میدم...

البت بماند که عنوانشو هر چی فکرکردم نمی دونستم چی بذارم... تا چشم امروز به دیدن یکی از این مجلات زردروشن شد!!!!!!!!!! راستی خالجان می دونی که کدوم مجله رو میگم؟؟؟متوجه این؟؟؟  زرد!!!!!!!!!! ... .....دیدم ای ول.. در نهایت زردی خیلی سبزه که بماند!!!!!!!برا مطلب من هم عنوان داره... ولی باور کنین این عنوان مال یه واقعیت خیلی تلخه که دیروز برا من اتفاق افتاد... حالا بعدا میگم دیگه... فعلا یواش بخونین تا این بچه مچه ها خوابشون ببره.. بعد میریم اون کانال!!!

 

***مدار سری یا موازی؟!!

اینقذه از این بصورت سری کار کردن بدم میام... سرری نه... سری..

همونکه تو فیزیک برا مدارهای الکترونیکی می گفتن...

شما که باید از من بهتر بدونین...

من الانه ۲ ساعته الکی برا خودم ولم... بعد تازه ساعت ۱۷ رییس میاد... اگه اون موقع نیومد...

بعدشم میگه: سیبی... هستی دیگه... با آژانس برو خونه.. یا میان دنبالت؟

حالا اگه کار من در موازات کار این اقا بود الانه دیگه کاری نداشتم...

یا داشتم به کارم می رسیدم...

هان تازه کارش علاوه بر اینکه با کار من سریه.. کارمونم سریه... ایندفعه رو دومین سریه هر چی می خوان تشدید بذارین... (گیج شدین؟ مهم نیست!!!) (آمینا جان و شیوای عزیز به گیرنده های خود دست نزنین... اشکال از فرستنده است...)

حالا چرا اسم  این دو تا رو اوردم؟

بابا همه چیز ور براتون باید توضیح بدم؟

اینها امتحان دارن... خوب الانه به اندازه کافی گیج می زنن دیگه...

می گم یه چیز رو می دونستین؟

یخ تلخه... باور کنین تلخه....

 

*** هنوزم درد میکنه..

این مچ بیچاره من هنوز هم درد میکنه

 

***تا حالا تو اداره آشپزی کردین؟؟؟

داشتم نهار می خورم که یهو یادم افتاد ای دل غافل... دیشب باید نخود خیس می کردم... برا آبگوشتی که فردا عزیز جونم میخواد ببره اداره...

آخه با دوستاش قراره پنجشنبه ها آبگوشت ببرن... یعنی هر هفته یه نفر آبگوشت میاره...

خوب خیلی بهتر از اون چرت و پرت هایه که میدادن به خورد شوهر نازنین من...

 آخه عزیز دلم پنجشنبه ها برا اینکه دل کسی غذای خونه نخواد با خودش نهار نمی بره...

هیچی دیگه سر نهار یادم افتاد که من کلی باید دیشب کار می کردم...

بعد عصبی شدم.. بعدشم یه عالم غذا خوردم...

بعد یهو یه فکر سیبانه به سرم زد...

رفتم از سوپر نخود خریدم...

بعدش تو یه قابلمه که از برو بچز آشپزخونه قرض گرفتم خیسش کردم...

حالا شب عزیزجون میاد با هم میریم خونه...

شب تا صبح هم می ذارم یواش یواش برا خودش بپزه...

ولی اونچه که مسلمه.. اینه که عزیز جون تا صبح بدخواب میشه...

خوب آخه کی بره ناخونک بزنه...

 

***اون تمام زندگیم رو با دروغاش آلوده کرد!!!!!

راستی تا یادم نرفته بگم امروز عزیز جون برا اینکه جیغ نکشم اول صبحی بهم دروغ گفت...

وقتی دروغ میگه میخوام گازش بگیرم...

البته از این دروغ ها...

گفتم عزیزم من تا آماده شم برا خودت نهار بریز...

رفت طرف یخچال.. درشو باز کرد...

بعدش یهو یادش اومد که ظرف غذاشو نیاورده.. و به علت هایی خیلی تخصصی فقط هم با همون ظرف غذا می بره... 

گفت: نه سیبی.. نمی برم... پشیمون شدم...

گفنم: ا ه ه ه ه.. چرا؟ می ری آت آشغال می خوری هی این شکمت هم گنده میشه.. تازه معده ات هم درد میگیره...

گفت: نه ... شاید رفتم جلسه... بیرون شرکت...

منم تو دلم خندیدم...  ولی به روش نیاوردم.. شما هم به روش نیارین.. می دونم به خاطر اینکه من جیغ جیغ نکنم که، تو اصلا به فکرخودت نیستی و این حرفها.. دروغ گفت...

 

***دیشب از از اون شبهای بود ها!!!

دیشب از اون شبها بود که من یهو دلم میگیره...

یهو یاد ایام جان فرسایی افتادم که مغز و روحمو داغون کرد...

هیچی دیگه... باز چشاش مهربونم قرمز شد...

نه دیگه گریه نکرد... ولی بغض آلود بغض آلود بود...

چشایه مهربونم خیلی غم داشت...

بهش گفتم نازنینم دیگه نای دیدن اشکاتو ندارم ها...

سرشو گذاشتم رو سینه ام  هی نازش کردم...

ولی این دهن لعنتی بسته نمی شد... هی گفتم.. و هی گفتم... می دونست باید بگم تا دلم آروم شه...

ولی آخرش .. آخرش .........................

می دونی حرفاتو چقدر دوست دارم.. می دونی که چقذه با حرفات آروم میشم...

می دونی چقدر دلم برات تنگه...

می دونی؟... می دونی فقط تویی که عاشقانه دوسش دارم...

بابت همه مهربونیهات ممنون پسر کوچولویه نازنین من...

 

***اینجا دارن زیر آب یه بیچاره رو می زنن... :(

 

***سیب بازاری!!!

آره بابا من امروز رفتم بازار..

البته یه عالم کار دیگه هم داشتم.. آخرش هم رفتم بازار دو سه تا تیکه کوچیک خرید داشتم.. ولی نمی دونم چرا پولهام تموم شد...!!!!

راستی اول اولش رفتم یه جایی.. بعد یه آقاهه اونجا تنها بود... تا قبل اینکه من برم در باز بود...

در شرکت. یا همون واحد ساختمونی...

بعد که من رفتم و موندم در رو بست...

یه خورده بعدش البته...

داشتم سکته می کردم...

راستی یه سوتی داشتم می دادم.. که اگه می گفتم رکورد سوتی های دنیا رو می زدم...

بگذارین در لفافه سخن برانیم ...

اونجا محل نمایشگاه مثلا بزرگداشت ویکتورهوگو بود...

بعد رو زنگ نوشته بودن محل موقت نمایشگاه ویکتورهوگو... (حالا که این اسمه یه ادمه.. اونی که اونجا بود خیلی باحالتر بود..)

هیچی دیگه ... من رفتم بالا..آقاهه منتظرم بود... بعد کلی تحویلم گرفت...

منم خواستم بگم ما هم شما را تحویل میگیریم.. گفتم.. شما آقای ویکتورهوگو هستید...

ولی چون اون اسمه شبیه اسم زن بود.. این جمله رو کوچولو گفتم.. آقاهه متوجه نشد...

یه بار گفتم جناب ویکتوهوگو... بعد نطقیدم...

ولی باز نشنید... شایدم خودشو به نشنیدن زد...

بعد که برگه مرگه ها رو دیدم و تو راه خوندم.. دیدم ای دل غافل... چه سوتی ای...

ویکتورهوگو کجا بود...

اون اسم نمایشگاهشونه...

 

***فردا تولد داداشیه... :) .. دقیقا میشه ۳۴ سالش.. چقذه بزرگ شده داداشی!!!

تازه امروز تولد دختر عموم و باباشه... عمو دیوید دیگه.. با مقصر همیشگی مهسا...

الانه برا عموم یه اس ام اس زدم.. یعنی یادشه یه برادرزاده داشت؟ یا منم شدم قاطی اونهاییکه محکوم به تبعیضن... یهو از من بدش اومد...

البته این احساس منه ها...

گاهی فکر میکنم یهو ازم خجالت کشید.. بابت چی؟ نمی دونم...

و وقتی ازدواج کردم دورتر و دورتر شد...

ولی هنوز با اون خنده با مزه اش میگه... سلام سیبی ... به به سیب خانوم نبوس عمو رو سیاه میشی...

و زنعمو وقتی داره از دست حرفهای من ریسه میره میگه: از دست این سیب کرمو...

خدا نکشدت...

آه ه ه ه ه ه .. چقدر دلم برا اون روزهای همیشه قشنگ تنگ شده...

گلهای کاغذی رو دیوار...

جوجه همسایه.. با اون رکابیش... و بازوان پر موش!!!  و یخچال های طبیعی ما... تو باغچه.... توت فرنگی هایی که هیچوقت فرصت نکردن بزرگ بشن... یا قرمز قرمز...

دوچرخه سواری... پیاده روی... شعرهای کودکانه و بعد عاشقانه.... عشقی که ناکام موند... و من هیچوقت نفهمیدم چطوری بوجود اومد... و چرا من باید سنگ صبور این عاشق باشم؟!!!

ارکست سمفونی علی و خنده های ما...

ژست های اون.. میکروفون.. و قابلمه.. با صدای دلنشین گیتار علی و آهنگهایی که می خوند...

هنوز نفهمیدم چرا من اینهمه از صداش خوشم میاد؟!!!

 

بی خیال.. بیام بیرون...

 

***حس مشترک!!!

من و زهرا همکاریم.. البته دوستیم الان... همو کم میبینیم... با وجود اینکه واحدهامون روبرو هم هستن...

میدونه من پایبند اصول تو شرکتم...  و خودشم همینطور

بدون هم نهار نمی خوریم...

موقع نهار خیلی خوبه... حرف میزنیم... می خندیم... اون به من نگاه میکنه تا غذا خوردنش بیاد...

من به اون نگاه می کنم تا غذا خوردنم نیاد!!!!

اگه من و اون با هم قاطی کنن و دو تا ادم دربیارن دو موجود کاملا نرمال بدست میاد...

من اون وقتی با هم تو چت روم می حرفیم... (اینجا از تلفن کمتر استفاده میشه) خیلی حرفها رو با هم میزنیم... خیلی وقتها.. حس هامون نزدیک همه.. نظراتمون... و خیلی چیزهای دیگه..

اون همیشه منو یاد هانی عزیزم می اندازه... من و هانی هم خیلی مشترکیم با هم...

دیروز زهرا کلی آهنگ لایت برام فرستاد...

یعنی شیر کرد (شیر که نه.. به کسر ش بخونین)

وقتی آهنگ ها رو گوش دادم.. یه همچین رفتم تو فضا...

نه کنار دریا... یکی از آهنگاش اسمش دریا بود...

بعد حسمو براش نوشتم...

با شروع نوشتن من... اونم می نوشت .. جفتمون دقیقا یه جمله رو می گفتیم... احساسمون از شنیدن همه آهنگها یکی بود...

خیلی با حال بودها...

حالا میذارم براتون ببینین...

 

وا رفتم دو ساعت تو چت هام باهاش گشتم... ولی هیچی پیدا نکردم...

تو رو خدا میبینین؟

اصلا سیو نشده...

 

***امروزمون هدر رفت... حالا باید جمعه کلی کار ببرم خونه...

راستی فردا میام ها.. ولی کلاس دارم...

شایدم مجبور شم بشینم اینجا کار کنم

 

*** هان عنوان!!!

 

اصل ماجرا این بود که من داشتم میرفتم تو واحدمون.. دختر همسایه رو دیدم... بعد یادم افتاد برم پول شارژ رو به مامیش بدم...

اونم گفت: مامیش هست...

و این جمله اون باعث شد راهمو کج کنم و برم دم در اونها... یعنی از مسیرم منحرف شم...

وضعیت بدمم به خاطر این بود که میخواستم برم جایی...

اون عنوانه یه تیتر زرد بود دیگه!!!!!!!

متوجه ای خاله!!!

حالا دارم برات....

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0