Daisypath Anniversary tickers از خودمان تعریف می کنییییییییییییییم!!! - سيب مهربون

از خودمان تعریف می کنییییییییییییییم!!!

یادم رفت بگم که پنجشنبه در حین قدم زدن.. یه آقایی رو با خانومش اینها دیدیم...

اسمش یادم نمی اومد ها... ولی می دونستم کیه..(حالا براتون میگم...).. اون آقاهه بچه محل خودمون بود...

گفتم سلام.. خوبید؟ (با هیجان)

گفت: سلام..(با مکث).. بعد یهو شکفته شد... گفت شما خانوم سیبی نیستی؟

گفتم : بله... بعد عزیزجونو بهش معرفی کردم... آقاهه و خانومش کلی ذوقیده بودن...

بعدش که اونها رفتن و کلی سلام برا بابا سیبی رسوندن عزیز جون گفت: اینها کی بودن...

و من بادی در غب غب انداخته (نیست اصلا غب غب هم ندارم!!!!) و گفتم: تو که نمی دونی.. بنده سیب دانشمندی بودم... این آقا در آموزش پرورش مشغول بودن...

و همیشه جوایز افتخارات من را با افتخار به من می دادن و همیشه از اینکه بچه محل بسیار زرنگی دارن خیلی خیلی خرسند بودن...

تو که نمی دونی سیبیت چه بچه دانشمندی بوده.. حالا بماند که تمامی استعداد بچه را سرکوب نمودن..

الان حتی اسم اون آقاهه یادم نمیاد...

گفتم بیشترین وقتی که ایشان کلی به وجود من بر خود بالیدن .. موقعی بود که در المپیاد ریاضی اول شدم...

اونم چی در در رقابت با مدرسه ف....... که سالیان سال بود که همیشه اول بود...

بذارین از اول بگم:

سال سوم راهنمایی بودیم...

اول یه امتحان داخلی برگزار میشد...

با عرض معذرت باید بگم من رتبه نیاوردم تو اون امتحان

چرا؟

خوب می گم.. اولا مریض شده بودم ناجور.. بعدشم امتحانات کلاسیمونو بگو.. تازه دهه فجر بود... ما هم همه کاره بودی...

مدیر مادر دوستم بود.. ما دست راستش بودیم...

سر امتحان خیلی بی ذوقانه نشستم و امتحان دادم...

تازه حرفه و فن داشتیم...که من عین سگ از دبیرش می ترسیدم.. از این دبیرهای تبعیض گر بود که اصلا خوشم نمی اومد ازش... تمام ذوق خیاطی منو سرکوب کرد.. چه دامن های خوشگلی دوخته بودم... حیف..

خلاصه اینکه من به معنای واقعی کلمه امتحان رو بد دادم...تازه اونم با خودکار سبز...

یه روزی که نه.. دو روز بعد امتحان... منو خواستن برم دفتر...

مدیرمون یه جورهایی نگام می کرد... شوهرش همون دبیر ریاضیمون بود...

گفت برو کارت دارن...

من رفتم تو اون یکی اتاق...

جاتون خالی .. همچین دو تا زد پس کله ام که چشام سیاه شد...

گفتم چرا خوب...

گفت: این چه وضع امتحان علمیه که دادی... تو رو تو هیچ گروهی نمی تونم بذارم...

منم گفتم: مگه مهمه؟

گفت تا نکشدمت برو اون خودکار لعنتی سبزی که باهاش نوشتی رو بیار...

(اونموقع ها که اینهمه خودکار نبود...)

رفتم تو کلاس و برگشتم...

گفت بشین باز بخون و جواب بده...

نشستم ...و جواب دادم...

بعدش تصحیح که کردن.. گفت تو تو همه رشته ها می تونی شرکت کنی... ولی من میگم ریاضی باید بری...

منم گفتم چشم...

البته بعد اینکه جوابها رو نوشتم... باز کتک خوردم.. گفت تو قبلش مرده بودی که اینها رو ننوشتی؟

خلاصه اینکه رفتیم امتحان.. یادمه ۱۵۰ امتیاز داشت... و من با یه ۴ نفر دیگه گروه ریاضی مدرسه خودمون بودیم...

گروهمون اول شد...

و من به صورت انفرادی اول شدم...

از همه سوالات فقط یکی رو جواب نداده بودم.. بقیه اش درست بود...

کلی اون سال جایزه بارون شدیم...

یادمه صبح ها زود می اومدم مدرسه...

یه روز صبح با مریم که دختر دبیرمون بود زودی رفتیم مدرسه...

دیدیم باباش تو حیاط داره قدم می زنه...

یادش به خیر چه حیاطی داشت مدرسمون...

یه باغ بزرگ چند هزار متری...

حالا باید عکساشو یه روز براتون بیارم و بذارم...

اون روز کی می رسه خدا می دونه...

وقتی دیدمش به مریم گفتم.. ببین بی خیال.. من میرم.. الانه باز بابات بزنه تو سرم...

گفت به نظر عصبانی نیست ها...

خلاصه اینکه من جیم شدم رفتم تو دستشویی قایم شدم...

دیدم بعد ۱۰ دقیقه مریم اومد و گفت: بیا بابام کارت داره...

با ترس و دعا رفتم...

یهو در یک عملیات غافلگیرانه دبیرمون دستامو گرفت منو بلند کرد و یه دوری با هم زدیم...

(مرتیکه گنده خجالت نمی کشه)...

حالا خوبه مدرسه کسی نبود ها... یعنی زیاد نبودند...

بعد منو که گذاشت زمین.. به روش همینه... یه تشکر هم ازم کرد و خلاصه گفت دمت گرم سیبی روی منو سفید کردی...

***یه چیزی شده دیگه نمی تونم بنویسم...یعنی از حس اینجا اومدم بیرون...

من میرم دیگه...

شایدم اینو یه بار دیگه براتون نوشته بودم.. اگه خیلی با الانش فرق می کرد غصه نخورین ها.. دروغ نمی گم کمی فراموشکارم.. ولی این ورژنش دقیقتره...

از اونجا که همیشه اون مدرسه برنده می شد.. دبیر ریاضی ما خیلی بی خیال باهامون کار کرد.. یعنی اصلا کار نکرد...

دبیر ریاضیمون پدر دوستم بود...

همش آیه یاس می خوند...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0