Daisypath Anniversary tickers هیچوقت فکرنمیکردم اینطوری بشه... - سيب مهربون

هیچوقت فکرنمیکردم اینطوری بشه...

سلام

می دونی ماجرای پنجشنبه رو تند تند نوشتم...

مستحضر هستید که خیلی بنده خنگم... یادم می رفت. تازه داره کارهام وحرفهامون یادم میاد...

تازه نمی تونستم کل احساسمو بیان کنم... یه جورهایی پارازیت بود اینجا...

مصلا شنبه است ها.. کار داشتم کلی...

اون روزی که این وبلاگ رو داشتم درست می کردم میخواستم از تنهایی دربیام...

میخواستم یه جایی باشه که نشه برگه هاشو پاره کرد... یه جایی باشه که نگران قایم کردنش نباشم...

می خواستم ببینم چقذه تنهام...

نمی دونستم یه روزی میشه که من یه عالم دوست خوب داشته باشم...

یه روزی دلم براشون تنگ شه...

ولی کلی دوست پیدا کردم.. همشون مجازی...

تا اینکه....

تا اینکه... با دو تاشون خیلی صمیمی شدم...

***رفتم دیدم هانی جونم برام میل زده....

باز بغضیدم هانی... اون گلهای وحشیت... خیلی برام جالبه.. دو نفر عین هم باشن... اون خنزل پنزل هات...

فقط من خیلی کم حافظه ام... و تو خیلی دقیق...

بزرگترین تفاوت من و تو بعد اخلاف وزنمونه....

منم عین توام.. نه تو عین منی... نه ما عین همیم...

به قول برو بچز هرتوک...  هر و کر تو خیابون... مهم نیست هست؟!

تو هم فهمیدی من بزرگ نشدم؟

نه نشدم.. نمی خوام بزرگ شم... می دونی فکرمیکنم اگه نی نی بیارم باید بزرگ باشم... از بزرگ شدن می ترسم... برا همین هی فرار می کنم...

عزیز جون هم دوست نداره من بزرگ بشم.. دیرو زمطمئن شدم... میدونه عین بچه های خوب... تو جمع خیلی مودب میشم... بزرگ میشم... ولی دوست داره تو خونه سیب کوچولوش باقی بمونم...

نمی دونم چی بگم...

هیچوقت فکر نمی کردم بشناسمت... ولی اومدنت رو هم حس کردم...

چه خوبه تو هستی... چه خوبه ... همیشه به عزی جون میگم.. اگه من هستم برا اینکه دوستای خوبم نذاشتن من برم...

می دونی می خواستم عید که شد برم...

نمی دونم یادته یا نه...

ولی فقط می خواستم برم...

اگه خدا نبود... و شما نبودید... من الان با تنهایی خودم تو تنهایی دریا بودیم...

چه خوبه ها...

می دونی که من دوست دارم... یکیش آزیه... ولی با همه خل و چل بازیهامون.. اون نمی دونه من اینقذه خلم...

گفته بودم که رفتیم بازار با هم.. کلی خوش گذشت... اینقذه خوب بود...

همینطور با هم خوش بودیم...

ولی خوب از این خل وضعی من.. از درددلهام که خبر نداره ... یعنی نمی خوام داشته باشه...

خلاصه هیچوقت فکرنیمکردم یه رو زاینطوری بشه خفاش ۲۴ ساعته من!!!!

حالا خوشحالم دیدمت هانی جان...

خیلی خوشحالم...

برا همه مهربونیهات هم ممنون... و اون گل خوشگلت...

راستی اونم الان به موبایلم آویزونه... مگه این چیزها مال دختر های کوچولوئه؟!!!!!

منکه هیچ وقت از داشتن این چیزها خسته نمی شم...

تازه هر وقت میرم خونه آزی اینها چک می کنم، بیبینم کارتون مارتون جدید چی دارنمگه کارتون مال کوچولوهاست؟!!!

تمام علاقه من برا داشتن ماهواره این بود که شب هم بشه کارتون دید

تازه آلبومم رو هم خونه جا گذاشتم...

اگه می اوردم چی میشد؟.... کنار کیف آرایشم جا موند...

تازه اگه تو موبایلم حرفهای بد نداشتم می دادم بهت بخونی... یعنی وقت نشد.. عکسهای تو موبایلم مونده بود...

اینها خیلی بده؟

من هنوزم بستنی قیفی دوست دارم.. برا همون بود که کلی داشتم زجر می کشیدم برا سفارش دادن.. آخه اونجا که بستنی قیفی نداشت

بقیه چیزها رو که خودت نوشتی.. خیلی قشنگ نوشتی.... حافظه من یاری نمی کرد... و البته قلمم...

هانی جان از پریروز هانی تر از همیشه شدی...

و هانی تر از همیشه باقی می مونی...

راستی یادم رفته بود بگم که من استاد ماست مالیم... درسته خدای سوتیم... ولی استاد ماست مالی هم هستم...

الانه خودت دیگه بهتر می دونی... مگه نه؟

ولی کاش می رفتیم خونه عمه جون... اونم می اومد... دیگه مثلث برمودامون تکمیل میشد..

البته نه احتمالا توسط عمه به قتل می رسیدیم... بعد شاید اصلا نابود می شدیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0