Daisypath Anniversary tickers آخر هفته... پنجشنبه بعد از ظهر و جمعه - سيب مهربون

آخر هفته... پنجشنبه بعد از ظهر و جمعه

هان.. به یه بازی دعوت شدم...

باید ببینم چی باید بنویسم...

***

وقتی رفتیم سمینار کله گنده ها.. اصلا فکر نیم کردم اونجا کلی آشنا ببینم...

از اول که رسیدیم... من در حال مرگ بودم.. این داداشی هم گیر داده سیبی چته... سرت درد می کنه؟

می خواستم بگم تو قبل اینکه ازدواج کنی دوزاریت بهتر می افتاد ها... بعد هی به عزیز جون میگه این سیبی چشه؟

البته تقصیر نداشت... فکرکرده بود داره دایی میشه... می خواست اعتراف کنم...

خودمونیم ها الانه حدود ۵ نفر منتظرن تا دایی بشن... البته بین همشون یکیش ازهمه کچلتره!

رفتیم تو .. عزیز جون ماشینو پارک کرد... گفت سیب نازم بریم نهار بخوریم... گفتم نه... حالم از غذا بد میشه... داداشی یه لبخند زد...

رفتیم یکی دو تا از آشناهایه عزی زجون و داداشی رو دیدم... یهو یکی از برو بچز همسایه مدرسه مونو دیدم..

نمی دونین چه لاتی بود برا خودش... حالا یه تریپ حاج آقایی زده بود.. ریششو هم باید با چی جمع می کردیم؟!

به رو خودش نیاورد... منم گفتم.. مهم نیست...

آذرجونی اونجا کار می کنه.. یعنی محل کارش اونجاست.. زنگیدم.. گفتم آذرجونی بدو بیا که سیبیت رو تا نمرده ببینی...

با جمع رفتیم بازدید...

من داشتم عین چی به خودم می پیچیدم...

منکه عاشق موزه و این حرفها هستم اصلا چشام نمی دید...

ولی بار اینکه روز عزی جونو خراب نکنم جیک نمی زدم...

خلاصه.. اولین ساختمون رو که داشتیم می دیدم... من رفتم رو یکی از این صندلی ها نشستم...

تا بقیه به دید و. بازدید خودشون ا دامه بدن...

دیدم به به... جناب آقای... اسمشو نبر با داداشش تشریف آوردن.. البته چند تا خانوم بودن که خیلی آشنا بودن... و بعد کاشف به عمل اومد از خانواده و فک فامیلهای اون خانوم خوشگل هم محلی مادر شوهر جان هستن... عزیز جون هم گفت بهتر تحویلشون نگرفتیم...

ولی اونها با تعجب و البته کنجکاوی هی ما رو نگاه کردن...

آخرش هم نفهمیدم چرا با اون دوست دخترش که اینهمه واله وشیدا هم بودن وکلی جلوی من سوتی داده بودن ازدواج نکرده بود...

بعدش دیدم داداشی داره با یه آقایی کلی خوش و بش می کنه... وقتی معرفی کرد من کلی شرمنده شدم.. اخه مثلا فامیلمون بودها....

رفتیم بیرون... همینطور که جلوتر می رفتیم هی آشنا میدیدم...

یه لحظه فکر کردم داریم تو شهرمون قدم می زنیم...

یه یه جایی رسیدیم که من دیگه موندم بیرونو رویه یه کنده  (کنده گیلکیه یا فارسی؟) درخت نشستم تا اونها بیان.. آذر جون اومد و یه کم موند و رفت...

یکی داشت مغز داداشی رو می خورد... من و عزی جون هم رفتیم یه طرف دیگه... اونجا یه مینی بوس پر از بچه محل های ما بود...

اینقذه هی گفتم ووو سلام حالتون خوبه سلامتین.. خوش می گذره.. شما کجا اینجا کجا خسته شدم...

تازه اون پسره که می خواست گوش منو ببره و مامی برا همین نمی ذاشت برم تو کوچه لی لی هم با زن و بچه اونجا بود...

اینقذه پسرهای محلمون رو اونجا دیدم...

همشون با زن و بچه و اهل و عیال...

چه سرعت عملی داشتن همشون!!!!!

دیگه رفتیم طرف سالن سمینار...

اون آقاهه هم خیلی مودبانه اومد احوالپرسی کرد و از اینکه ما رو نشناخته بود عذرخواهی کرد...

دم در اون دوست پسرم رو که تو شیرینی فروشی دیده بودم دیدم...

این وسط هم کلی از بچه محل های عزیز جون اینها رو دیدیم... و همشون وقتی منو می دیدن چشاشون از حدقه می زد بیرون...

یه صحنه دلخراش این بود که یکی از دوست های داداشی رو دیدم.. اقاهه هنوز ازدواج نکرده بود...

گفته بودم که داداشی منو به دوستاش معرفی نمی کرد؟

اون دوستش هم نمی دونست من  هم هستم...

داداشی منو معرفی کرد... آخه چشاش برق زد...

بعد عزی جون اومد... داداشی گفت این دامادمونه...

بعد اون آقاهه باز فسرده شد...

و من خیلی دلم براش سوخت....

بعد پسر همسایه هامون رو دیدیم...

به یکیشون گفتم: آقای دکتر چه پیر شدید!!!

گفت: مرسی... از اینهمه تعریف...

خودمونیم ها باز حالشو گرفتم...

بعد رفتیم یه فرم دادن بهمون ... خواستم پر کنم یادم اومد خودکار ندارم...

بعد یه آقای جوونی گفت: بفرمایین خانوم سیبی...

من نگاش کردم.. گفتم: مرسی...

خیلی آشنا بود برام...

ولی به خودم اجازه دادم و پرسیدم: ببخشید من شما رو به جا نیاوردم...

گفت: من ........ هستم...

ووووووووو فقط خودمو نگه داشتم و نگفتم چه بزرگ شدی!!!! بابا مردی بود برا خودش...

رفتیم تو سالن و باز یه عالم آشنا دیدیم...

تو دلم گفتم... هانی جان اگه تو امرو زنبودی الانه سیبی تو بیمارستان بودها....

می دونستم دوپینگی که صبح کرده بودم حالمو جا اورده بود... خیلی خوب بودم...

عزیز جون گفت: ایندفعه یادم باشه ببرمت پیش هانی جونت... تا خوب باشی....راستی اسمش هانی نیستها... ولی من دیگه هر موقع قرار داشته باشیم بهش میگه هانی (عسل)...

خلاصه مراسم شروع شد.. آقا مجریه اولش فارسی حرف زد... بعدش زد اون کانال...

خیلی باحال بود... بعد اسم محله های ما رو گفت... بعد فرماندار اومد... بعد یه عالم دیگه از آشنایان گته کله اومدن...

بعد یه آقایی اومد عزی جونمو بابت پاره ای از مذاکرات برد... آخه عزی جون گفت که بنا به دلایلی نمی تونه تا اخر باشه...

گفتم شوهر من کله گنده است دیگه...

بعد یه آقای مهندس با حالی اومد.. خارجکی بودها.. نه ایرانی تازه از اونور اومده بود... یه سرمایه گذار بود.. اومد یه لهجه با مزه ای هم داشت.. گفت منم بازی؟

ما هم براش دست زدیم گفتیم تو هم بازی....

بعد یه عالم حرفهای شگفت آور زد... کلی به خودمان بالیدیم... کلی خوش به حالمان شد...

ساعت ۱۷:۴۵ زدیم بیرون...

کلی حالم بد بود...

همش داشتم به هانی جونم فکر میکردم... فکر می کردم که شاید اشتباه شده.. شاید  من هنوزم خوابم...

از بس هول بودم می خواستم کلی خنزل پنزل های یادگاریمو ببرمبراش تا بخونه...

تازه فهمیدم اونم عاشق همین کاره...

همزادیم دیگه ... کاریش نمیشه کرد...

قرار بود بریم من دو سه تا آمپول بزنم تا دوپینگ بشه برا شب که مهمونی هستیم...

ولی من بی خیال شدم.. گفتم سعی می کنم خوب باشم... تو رو خدا می بینی... بری کنوان بعد نری شهرت.. خیلی زور داره به خدا...

رفتیم یه رستوران که باید می رفتیم...

هنوز صاب مجلس نیومده بود...

هیچی دیگه.. من از روز قبلش که نهار خوردم.. جز چای و آب آلبالو هیچی نخورده بودم... تازه داشتم ضعم می کردم.. به عزیز جون گفتم برو یه چایی بگیرو کلوچه...

کلوچه نداشتن.. من دپرس شدم.. گفتم با ایان معدع خالی که نمیشه.... یهو یاد کلوچه هانی جان افتادم... کلی ذوقیدم...

عزیز جون گفت: هانی می دونست تو از اینها دوست داری؟

گفتم: یس... چون خودش از اینها دوست داره...

جاتون خالی کلی خوش گذشت.. کلی خندیدیم...

بعد شام ... حدود ۲۳:۳۰ رفتیم یه جا برقصیم...

خلاصه رفتیم یه بن بست... طرف های کوه نور... البته اونجا هنوز کاملا مسکونی نشده بود...

منکه داغون بودم نشستم... تو ماشین... دیدم نه بابا آهنگ ها همه قر دار.. منم بی تحمل... پا شدم جاتون خالی .. اینقذه با فرشته جون رقصیدیم که حد نداره...

البته بقیه هم اومدن ها...

کلی خنده بازار بود... کلی خوش گذشت...

ولی من دیگه کمر نداشتم...

ساعت ۲ خونه بودیم...

خوابیدیم...

من ساعت ۶ بیدار شدم...

هی عزیز جونو بیدار کردم که گل من پا شو باید بری دانشگاه...

بالاخره ساعت ۸ به دوستش زنگ زد که پام درد می کنه.. نمی تونم بایستم.. اون رفت...

کلی خوشحال شدم...

عزی جونم بالاخره پیشم بود دیگه...

طفلی رفت نون تازه خرید...

گفت سیب من الان چند روزه غذا نخورده...

کارتون دیدم... خیلی هم چسبید..

البته همش هانی جونم تو ذهنم بود.. می دونستم اونم داره کارتون میبینه...

آی خنده .. آی خنده...

ولی حالم خوب نبود.. باز ۱۱ رفتم ولو شدم...

ساعت ۱۶ نهار خوردیم...

اخه هیچکدوممون گرسنه نبودیم..

خودمو کنترل کردم وبرنج نپختم...

باز من مردم...

خیلی فشارم پایین بود...

عزی زجون به کارهاش رسید...

قبل غروب آفتاب بیدارم کرد.. می دونست من اگه موقع غروب خواب باشم خیلی غصه دار میشم و قتی بیدار شم.. اونم جمعه...

بیدار شدم باز ویار قهوه غروب جمعه اومد سراغم...

ولی گیر ندادم... چون عزیز جون پاش درد میکرد...

شام که نه سالاد خوردیم...

باز ساعت ۲۴ مردم تا صبح...

ولی حالا خوبم...

صبح با هانی جان چتیدم...

کلی الان خوشحالم...

بیشتر از همیشه هم دوسش دارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0