Daisypath Anniversary tickers ماجراهای آخر هفته سيبی... صبح پنجشنبه - سيب مهربون

ماجراهای آخر هفته سيبی... صبح پنجشنبه

سلام

صبح زیبای شنبه شما به خیر

خوبید همه؟

منم خوبم...شکر از خدا (تیکه مادربزرگی بودها...)

خوب کسی راجع به اون دو تا پست مشکوک و اون  کامنت های مشکوک چیزی نپرسه...

موضوع سکرت سکرته... ولی بالاخره من ... (حالا بی خیال اون قسمت شین من بقیه اش رو بگم براتون...تا ببینیم برا اون چی کار باید بکنیم..)

***از اونجایی که از نوشتن قبلی ها تا الان حدود ۲ ساعتی گذشته.. و از بالا... و یا بهتر بگم از اون دوردورها پیغام رسیده که می تونین راجع به پنچشنبه صبح هم بنویسید من از اول شروع می کنم به نوشتن...

خبر خوش دیگه ای هم هست... رییس تا ۱۴ نمیاد... تازه دوشنبه هم تعطیله....

و اما پنجشنبه صبح....

اینکه من صبح کلی اضطزاب داشتم که یادتونه؟

خلاصه انتظارمون هم به پایاین رسید هم یادتونه؟

بذارین بگم... ساعت حول و حوش ۱۱ از شرکت جیمیدم بیرون... رییس کلی ذوق زده بود که من ۹:۳۰ نرفتم... می خواست منو به بهانه نهار نگه داره.. نمیدونم چرا فکر میکنه من خیلی شکمو هستم... وقتی بهم شکلات تعارف میکنه و من بر نمی د ارم تعجب می کنه...

خلاصه بعد کلی خرحمالی دوراز جون همتون تشریف بردم...

زودی ماشین گیرم اومد.. زودی هم رسیدم سر قرار...

یه کم بیرون در پاساژ واستادم... یه آقا پیرمرد خیلی خیلی مهربون هم اونجا قرار داشت....

هی همش به من نگاه می کرد... و هی چشاش می پرید!!!! طفلک از پیریش بود به گمانم!!!!!

جالب اینجاست که اضطراب مضطراب هم نداشتم...

من همیشه همین بودم ها...

قبل امتحان کلی دپرس و این حرفها.. سر جلسه برگه رو که میدادن چون میدونستم دیگه چاره ای ندارم بی خیال می شدم...

فقط سر امتحان زبان تخصصی حالم بد شد...

چون یهو همه چیز از ذهنم رفت بیرون...

حاشیه رو می ذاریم کنار...

همش تو این فکر بودم برم یه گلی برا گل ترین دوست دنیا بخرم...

بعد پیش خودم گفتم.. الان میگه.. دختره منو با دوست پسرهاش  اشتباهی گرفته... (حالا انگاری من برا دوست پسرهام گل می خرم... ببخشید هام نداشت اخرش.. دوست پسرم...

عزیز جون گفته همین یکی هم بسه ... البته منظورش زیاده بودها... )

تازه من فقط دوست دارم برا دوستام اونم برا اولین بار و اونم برا اینکه بگم خیلی دوستتون دارم رز بخرم ... اونم یه شاخه.. فقط یه شاخه!!!!!!!!!!!!!! ولی بعداً ها که یه خورده بیشتر باهم دوست شدیم... و خیلی دیگه همو شناختیم از این گلهای ناشناخته و وحشی و هم خوشم میاد... البته اگه باز وسوسه نشم و یه شاخه رز نخرم...

تازه رز قرمز هم فقط برا عزیز جون می خرم... اگه برا شما خریدم بدونین دیگه رز خوشگل نداشت...

تا اینجاشو داشته باشین براتون بگم...

یه خورده موندم اونجا دیدم داره تعداد اونهایی که فکر میکنن من باید منتظر اونها باشم یه خورده زیاد میشه...

رفتم تو پاساژ... بگم نمی دونم تو ویترین مغازه هایی که واستادم پشتشون چیزی ندیدم باورتون میشه؟

فقط اخریش که یه عینک فروشی بودیادمه...چون  منو یاد یکی از بچه ها که جاش اونروز خالی بود، انداخت .

برگشتم سمت در.. دیدم یه خانوم چاق داره میاد تو پاساژ... از منم چاقتر... تو دلم گفتم.. ووووو. نکنه دوست جونم منو با این خانومه اشتباه بگیره... که و رفتم طرف در... که دوست جون اومد...

تو دلم گفته بودم حتماً نمی شناسمش... ولی تو اون تاریک روشن اول پاساژ شناختمش...

خلاصه خرکی خرکی همو بوسیدیم... اصلا هم جیغ ویغ نکردیم... عین دو تا خانوم مهربون.. مودب... سنگین باوقار بودیم... باور کنین!!! وا دماغم چرا اینطوری شد...

اون آقا پیرمرد مهروبون هم بهش نشون دادم...

ها نگفتم کیو دیدم؟ هانیه بود دیگه...

اره بابا یه قرار با هانیه خوشگلم داشتم...

در پوست خودم نمی گنجیدم... خواستم به هانیه بگم.. هانیه من اینقذه هم چاق نبودم ها.. از بس تو پوست خودم نمی گنجم باد کردم ....

هانیه هم لطف کرده بود از این مانتو تنگ ها نپوشیده بود که من اعتماد به نفسمو از دست بدم...

خلاصه ... رفتیم تا ته پاساژ... برگشتیم... همش داشتیم حرف می زدیم.. تند تند... چی میگفتیم؟ یادم نمیاد... فقط خنده هامون یادمه...

یاد اون قدیم ندیم ها افتادم ها... هی عمو می گفت: سیبی اینقذه می خنده که ۹۰ درصد پول تلفنشون بایت خنده های سیبیه...

هانیه جون بهم یدونه از این عروسک با مزه ها که به موبایل اویزون می کنن داد... گفت می دونم خاله قوووووووورباغتو خیلی دوست داری برات اینو خریدم تا همیشه یاد خاله قورباغه باشی...

منم خاله قورباغه خودمو دادم بهش... اگه این نی نی قوری رو نداشتم دلم خیلی برا خاله تنگ می شد...

از اونجا امودیم بیرون.. هانی جان گفت: سیب سیب.. کافی شاپ می خوری یا نهار...

گفتم: کافی شاپ....

این هزارمین تفاهم من و هانیه بود... هر دومون می گیم کافی شاپ بخوریم.. عین تو فیلم کما...

البته تنها عدم تفاهممون این حافظه داغون منه...

اینقذه ضایع هستم.. هانی منو بهتر از خودم می شناسه... وبلاگمو که حفظه.. حالا قراره برام از این به بعد کامنت هم بذاره... !!!!

رفتیم یه خورده بالا... خودمونیم ها به کسی نگین.. هانیه عین خودم گیج می زنه.. شدید... فکر کن اصلا هیچی اون خیابونه یادش نمی اومد.... .. هی می گفت.. باید اینجا یه چیز باشه...

بعد رفتیم بالا.. داشتیم بر میگشتیم.. و همچنان در حال حرف زدن و این حرفها که یه گلفروشی دیدیم.. هانی جونم اصرار کرد رفتیم تو مغازه.. برام یه گل خرد... باورتون میشه.. رز بود اونم یه شاخه.. حالا عکسشو می ذارم براتون...

اومدیم بیرون.. رفتیم ...... (مکانها به دلایل شخصی نوشته نمیشه)... تاکسی سوار شدیم.. رفتیم طرف های خونه هانیه جونم...

رفتیم یه کافی شاپ.. خیلی با مزه بود... یعنی یه جورهایی اسرار آمیز بود...

هی تو دلم یم گفتم: سیبی خوابی؟ سیبی بیداری؟ ولی هیچکی جوابمو نمی داد...

اقاهه فهمید من تشنمه ها برام آب اورد...

اول اول می خواستم به هانی بگم می دونی چیه.. یه خورده اینها بهمون نمی خندن.. دو تا خانوم که.. دو تا دختر خانوم!!! پا شدیم اومدیم با هم کافی شاپ...

ولی با هم گفتیم.. چه جالب همشون دخترها با هم اومدن... تازه اقاها هم با هم بودن...

به قول هانی... اگه از اماکن می اومدن به اونها دیپلم افتخار بابت اسلامی ترین کافی شاپو می دادن... (حالا عین خودت نگفتم .. خواستم بگم منم می خواستم اینو بگم...)

اون آقاهه اومد ببینه ما چی سفارش میدیم... ما هم تازه یادمون اومد که ای بابا اومدیم کافی شاپ بخوریم ها!!!!

یه خورده منو رو نگاه کردم دیدم ههه کافی شاپ هاش گرمه... به هانی گفتم اینها یه کافی شاپ خنک ندارن؟

بعدش فهمیدیم که ای بابا این دو تا صفحه داره...

یه خورده به منو نگاه کردم... هیچی جز آّب آلبالو دلم نمی خواست... هی تو دلم گفتم.. الانه بگم آّب آلبالو این هانی بهم می خنده... بقیه اش هم شیرین بودن دیگه... زیاد میلم نبود...

گفتم ولش کن بستنی می خورم.. لااقل بستنیه... شکلات مکلات نداره...

یعد دیدم هانی گفت آّب آلبالو... گفتم خوب دختر خوب زودتر می گفتی من اینهمه زجر کش نمی کردی....

منم خوب گفتم همون که هانی گفت...

بعد باز حرف زدیم... یادم نمیاد از چی گفتیم.. فقط حرف زدیم... به تفاهم جدید هم راجع به کلوچه رسیدیم...

هر دوتامون کلوچه نوشین و انم غیر گردویی دوست داریم... البته هانی فقط نارگیلی.. من هم نارگیلی هم شکلاتی...

تازه هانیه جونم بهم کلوچه داد... اونم خیلی به کارم اومد شب... حالا می گم براتون...

بعد یهوووو دیدیم داره دیر میشه.... !!!!!!!!!!!!!!!! متوجه ای که داشت دیر میشد...

اسباب اثاثیه رو ور داشتیم و اومدیم بیرون...

هان یادم اومد هانی برام یه مجله هم خرید...

بعد هانی گفت: سیبی میای بریم خونه مامانم اینها... گفتم:یس...

نزدیک بود رفتیم اونجا.. فقط حرصم از این در می اومد که نمی دونستم موقعیت جغرافیاییم کجاست...

دیگه بالا نرفتم.....

مامی هانی با تعجب نگام می کرد...

عین مامی خودم...

تو دلم گفتم الان هاست که میگه.. هانی بیا تلفن کارت داره!!!!

هانی برام آژانس گرفت تا راحتتر برم شرکت...

از بس که صبح اضطراب داشتم.. هی دلم درد می کرد...

عزیز جونم زنگید که سیبی اگه کارت تموم شده بیا پیش من.. دلم برات تنگ میشه تا غروب.. تازه حالت خوب نیست نگرانتم...

منم به آقاهه گفتم میشه منو ببرین تجریش؟

بعد رفتیم تجریش...داداشی هم بود.... با هم رفتیم سمینار...

البته اولش بازدید بود...

بذارین این بقیه رو تو پست بعد بنویسم...

اخه اصلا جوش با جو صبح فرق می کنه...

پ ن: الان با هانی جان چتیدم... حالش خیلی خوب بود.. یعنی بد شده بود.. الانه بهتره...

تازه برام میل هم زده بود.. کاش می شد براتون اینجا بذارم... خیلی دوسش دارم هانی جونو... اندازه خاله....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0