Daisypath Anniversary tickers مضرات امتحان و تقلب های من!!!! - سيب مهربون

مضرات امتحان و تقلب های من!!!!

این پایینی رو آمینا جان نوشته و باعث شد من یهو یاد امتحان هام و مضراتش و همینطور تقلب هام بیفتم...

حالا میگم براتون.

 

مضرات امتحانات ؟؟ مضرات امتحانات : افزايش بار علمي به طور نا خواسته ! كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاري ! براي معلمان ! افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي ! سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب ! افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و نا كسي !!! و ديگه خودتون اينكاره ايد و ميدونيد ديگه....

 

مضرات امتحان: (اندر حکایات شبهای امتحان سیبستان)

*** همه اونها که آمینا جان گفت یه طرف... حواس پرتی های من در شب های امتحام یه طرف... به طوری که مام یجام همیشه می گفت کی این درس خوندن سیب من تموم شه من مطمئن شم این دختره دیگه نمی میره.. یعنی د یگه خودشو نمی کشه...

آخه من از بس تو امتحانهام و درس ها غرق می شدم.. واز بس که بار عامیم زیاد می شد و ذهنم درگیر مسائل پیچیده می شد که دیگه ذهنم فقط به اونها فکر میکرد...

تنها علتی که الان درس نمی خونم اینه که مبادا خودمو نفله کنم یا خونمو به آتیش بکشم.. یا خدای ناکرده همسرمو از یاد ببرم...

***جونم براتون بگه که در یکی از شبهای زیبای امتحان سیبی در خوابگاه که بود تشریف برد بیرون تا کتری را برای امر خطیر و لذت بخش چایی بذاره رو گاز...

اینکه سیبی تا آشپزخونه برسه چش و چالش دراومد از بسکه خورد به در دیوار  بماند...

سیبی هی کبریت رو روشن میکرد شیر گاز رو باز می کرد و نگاه می کرد می دید گاز شعله ور نمیشه...

سومین کبریت و رکشید و هی نگاه کرد دید گاز روشن نمیشه و لی شیکم سیبی بد طوری داره می سوزه...

به شکمش نگاه کرد دید... اوه ... یکی کبریت گرفته رو شکمش داره می سوزوندش.. سیبی فقط به سوراخ شدن تی شرت خوشگل عسل صورتیش نگاه می کرد و اینکه چطور باید کبریت رو خاموش کنه...

تا اینکه شعله به دست سیبی رسید و طی یه رفلکس غیر منتظره کبریت از دستش افتاد...

دوستی در حالیکه این صحنه رو دید گفت: سیبی تو سیگار می کشی؟ ولی سیگاریها پشت دستشون رو می سوزونن نه شکمشون رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در همان هنگام صدای جیرینگی ناشی از افتادن دوزاری سیب به گوش رسید و صدای خنده سیب در هوا پیچید...

لازم است به عرض برسانیم ... قیمت گزافی بابت به یادگار نگه داشتن تی شرت سیبی از اقصا نقاط ایران و جهان اعلام شد.. و حتی موزه لوور پاریس هم نماینده خویش را فرستاد تا بابت همان سواخ روی بلوز سیبی میلیون ها دلار بدهد... برا نمایش یکساله در موزه... ولی خوب ما اینکار را نکردیم... چون این اثر جز میراث خانوادگیمان بود..

ولی تا مدت ها کرور کرور آدم به اتاق ما جهت دیدن محل سوختگی هجوم می آوردند...

به قول بابا سیبی خوبه جای دیگه ات نسوخت سیبی!!!!!!!!! وگرنه فکر کن اونهمه بازدید کننده...!!!!!!!!!!! (بابام هم عین خودم جنسش خرابه.. حالا بیان پایین تر متوجه میشین)

 

***نم یدونم اینها رو بگم براتون یا نگم... آخه این حواس پرتی من دیگه معرکه بود... بر وبچز می گفتن کی میشه امتحان ها شروع بشه به این سیبی بخندیم..

البته اون موقع سیب ها و همه چیز تو خوابگاه بوی خر می داد نمی دونم چرا...

والا گلاب به روتون... گلاب به روتون.. گاهی پیش اومده بود که موقعی که می خواستم برم گلاب به روتون.. گلاب به روتون... دستشویی.. در نهایت حواس پرتی البسه خویش را در اتاق در می آوردم... البته خدا رو شکر طاهره در نیمه های راه دستم رو میگرفت و می گفت هی سیب جان حواست کجاست.. به دستشویی هنوز خیلی مونده...

بچه های می گفتن ما مواقعی که امتحان ها شروع میشه باید با خودمون بچه کوچیک بیاریم تو خوابگاه..چون هر آن احتمال بدیم سیبی دیگه اصلا یادش بره باید بره دستشویی و همینجا...و باید یه کسی داشته باشیم بندازیم گردن اون ....

حالا بچه های اتاق که ایراد نداشت... همه چش و دل سیر بودند.. این اتفاق یکی دو بار تو روشویی افتاد که بدطوری ضایع شدیم ها... حالا خوبه فقط زهرا و محبوبه ما را زیارت نمودن... البته نصفه نیمه... :)

 

حالا حواسپرتی هایی که موجب می شد.. غذا رو بذاریم رو گاز و روشن نکنیم گاز و ... یا غذای یکی دیگه رو بیاریم تو اتاق و ببینیم مثلا لوبیا پلو تبدیل به سبزی پلو شده و به خودمون به قبولونیم که حتما ما از اول سبزی پلو درست کردیم و این حرفها . بشینیم تا تهش بخوریم بماند...

اینکه می رفتیم خرید و پول نمی دادیم و فروشنده تا سر ایستگاه که ملو از بچه های دانشگاه بود دنبالمون می دویی و داد وبیداد میکرد و آبرومونو می برد هم جای خود دارد...

البته خیلی وقتها هم خریدمون رو بعد از پرداخت پول جا می ذاشتیم و خودمون تشریف می بردیم هم جای خود دارد...

ولی یه بارش که فروشنده احساس لاسیدن بهش دست داده بود و همه اون گوجه ها رو با پلاستیکش کوبوندم تو صورتش و گفتم کوفتت بشه هم خیلی با حال بود...

آخه مرتیکه هی حرکات غیر اخلاقی از خودش بروز می داد و. میگفت: حالا که یادتون رفته نمی دم بهتون... و بعد پلاستیکو که داد دستم کوبوندم تو صورتش و با سمیرا جیمیدیم بیرون...

علت اینکه فعل های بالا هم جمعه برا اینه که طاهره عاشق موقع امتحان ها وضعش از من بدتر می شد... آخه اون علاوه بر امتحان به احمد جون هم فکر می کرد خوب... البته سمیرا هم گاهی منو همراهی می کرد...

ولی یه بار خیلی با حال بود.. بعد امتحان آنالیز ریاضی بود که من داغون داغون بودم... سمیرا هنوز هم اتاق من نبود.. از این سر خوابگاه با صدایی دهشتناک بانک براوردم... سمیییییییییییرااااا

می یاااااااااای برییییییییییییییم بیرووووووووووووووون

سمیرا گفت: آره واستا اومدم...

منم آماده شدم رفتم بیرون... بدون سمیرا... چون همون لحظه یادم رفت سمیرا هم باید می اومد...

 

ولی یکی از شاهکارهای هنری من این بود که در یکی از روزهای زیبا امتحان وقتی از دانشگاه برگشتم خوابگاه رفتم تو اتاق.. اون رو زاز اون روز بدها بود ها... حالم گرفته بود اساسی...

دیدم برو بچز نسشتن در میان اتاق.. میز را هم گذاشتن وسط.. سخت مشغول شکن چرانی هستن.. و سخت هم می خندند... ه رچند من رسیدم خندشونو خوردن.. در رو محکم بستم تا گوشی دستشون بیاد... همه ترسیدن و با بهت نگام کردن.. منم محل نذاشتم بهشون و گفتم بچه ها من خیلی خسته ام.. اعصاب مصاب هم ندارم... ولی انگاری شما خیلی خوشین ... (حالا پشتم به همشونه) سکوت را رعایت نمایید این جنگولک بازی هایی هم که تو اتاق دراوردید جمع کنید...

قبل تغییر دکوراسیون باید منو هم در جریان می ذاشتین... حالا پله ها رو گرفته بودم داشتم می رفتم بالا رو تختم... بعد گفتم: ولی دمتون گرم اتاق جلوه اش قشنگ شد.. چند روز همینطور بمونه برا روحیه مون خوبه...

رو تختم که رسیدم دادم در اومد... برگشتم گفتم: کی تخت منو به هم ریخته ه ه ه ه ه ... صدام دو تا خوابگاه اونورتر هم رفت...

ولی بعد یاز یه جیغ دیگه کشیدم...

و تقریبا بی حال شدم... بعدش.. که کمی بچه ها آب قند .. به خوردم دادن گفتم: شما تو اتاق ما چیکار می کنین؟

اونها گفتن: شما باید سیب خانوم باشید... اتاق شما یه طبقه بالاتر و دقیقاً بالای اتاق ماست...

وای که چقذه خجالت کشیدم.. آخه همه اونها جوجه تازه وارد بودن... منو هم برا این میشناختن چون به هر حال سر شناس بودم وبلا نسبت شما پیشونی سفید....

طاهره  و سمیرا اومدن دنبالم... تا برسیم تو اتاق از بس این سمیرا و طاهره با دستان مهربونشون یه جایی از بدن ما رو مورد لطف قرار دادن و هی سرکوفت زدند که سیبی حیثیت ما رو بردی پیش دو تا جوجه تازه وارد که همه اونجام کبود و سیاه شده بود و تا مدتها مجبور بودم یا واستم یا از اونوری دراز بکشم...

البته سمیرا عادت داشت این بازوان سفید ما رو هم هی نیشگون بگیره.. و ما رو از نعمت تاپ تا مدت ها محروم کرد... آخه بازوان بلورینم بنفش شده بود...

(من همیشه به دلیل رعایت سکوت.. آرامش و نظافت در فوقانی ترین طبقه خوابگاه سکنی می گزیدم...و در دنج ترین اتاق... خوب مسئول خوابگاه تا بسه اتاق ما خسته می شد و معمولا سالی یکی دوبار به خودش زحمت می داد تشریف بیاره... تازه هیچکی هم بالا سر ما رژه نمی رفت... و عین ما خردوانی نمی کرد تو اتاق... طبقمون هم سر راه هیچ کسی نبود و دستشویی ها و حمام هامونو ایضا آشپزخونه  مورد هجوم اجنبی قرار نمی گرفت....

الانو نبینین از پله بیزارم و نمی تونم دو تا طبقه رو بالا پایین برم ... من قبلا بسان اسبی در میان طبقات در حال حرکت بودم.. البته بلانسبت جناب اسب...)

 ***همیشه بعد اینکه امتحانها تموم می شد و ما می رفتیم خونه... بابایی می گفت: سیبی جایی مایی تو نسوزوندی دخترم؟!!!

 

***از بس نشستم پا شدم این سررشته کلام از دستم خارج شد...

دیگه یادم نمیاد چی باید بگم برم ببینم حس نوشتن تقلب هام هست یا نه؟

 

تقلب های من!!!

***یکی از بدترین و شرم آورترین تقلب های زندگی من تقلب سر امتحان بینش پیش دانشگاهی بود...

نا امید نشین از من می گم براتون ببینین من چقذه گناه داشتم..

یه روزی من سر کلاس غش می کنم... یادم باشه ماجرای اون رژلبه رو هم براتون بعدا بگم...

الانو نبینین چاقم من.. اونموقع بنده در اثر ضعف جسمانی تو کلاس از پا افتادم..

بعد دو روز دکتر گفت این سیب جان باید بخوابه تا کمی انرژی هاش برگرده.. همش هم بهش آبگوشت و دیزی!!!!! و این حرفها بدین... کباب هم بدین...

من فقط یه روز استراحتیدم...

نگو دبیر بینشمون (خودمو کشتم تا اسم این درس یادم بیاد) گفته امتحان از فلان درس ...

یادم نمیاد.. ولی مطالبش سنگین بود.. و غیر قابل فهم بود اگه نخونده بودیش...

خوب این آزی خانوم و فاطی خانوم و برو بچز هیچکدوم به ما چیزی نگفتن...حالا  خودشون هم می دونستن هیچی نخوندن...

شیوای نامرد در طی یه عملیات خفن مکان دنج سیب جان رو تصاحب کرد...

من بدبخت افتادم وسط کلاس.. ردیف وسط.. در اطراف سه چهارتا خرزن که در دقایق اولیه امتحان برگه هاشونوو دادن رفتن...

یادمه مانتو یکی رو گرفتم و گفتم تو رو خدا بشین ... سحر این تن بمیره بشین خاک برسر من اصلا نه این درس رو بودم سر کلاس نه اینکه می دونستم امتحانه...

ولی اون نامرد رفت...

منم کتابو برداشتم و هی یواشکی نگاه می کردم...

بدبختی این بود که حتی نمی دونستم جواب این سوال چیه...

مجبور شدم ا ز اول بخونم... بر گشتم دیدم آزی هم بدطوری رفته تو کتاب... مطلبش براش جالب بود دیگه...  خلاصه خانومه اومد آزی رو دستگیر کرد... ولی فاطی جان سالم بدر برد.. آخه کتاب رو تو کاپشنش قایم کرده بود...یه کاپشن داشت خدا شاهده ۵ تا فاطی توش جا می شدن...

بعد من یه خورده که گذشت.. مشغول مطالعه شدم.. دیدم یکی اومده میگه کتابتو بده.. من اصلا حواسم نبود.. بدطوری رفته بودم تو کتاب.. گفتم حالا نمیشه کتابمو نبرین!!!

که همه افراد باقیمانده زدن زیر خنده... کلی ضایع شدم ها... بعد که برا دبیرمون موضوع رو گفتم... و اون فهمید که من چقدر اندر مطالب اون درس غرق شده بودم منو بخشید و یه بار دیگه ازمون امتحان گرفت...

امتحان های سر کلاس ادبیات آقای احمدی که جای خود دارد... همه رو به چشم زن چهارمش می دید ولی نمی دونم چرا می گفت شما اگه ۵ سال کوچکتر بودید جای دختر من بودید...

اکثر امتحاناتش تستی بود.. یا یه کلمه ای ...می گفت می خوام شما برا کنکور آماده شید... ولی همش به خاطر ک....ن گ... ش....ی خودش بود...

ما هم به روش پاکنی تقلب می کردیم... چون خداییش خیلی سگ بود... دو تا سگ دیگه هم جهت مراقبت گله می اورد... به قول بچه ها تقلبتو بگیره یا باید زنش بشی... یا باید قید مدرسه رو بزنی... ما هم اینجوری رو پاکن های بزرگ با مداد می نوشتیم...

۱۲-۴

۱۳-۲

یعنی جواب ۱۲ گزینه ۴

جواب ۱۳ گزینه ۲

یا مثلا شلوارهای وصله دار اثر کیست؟

رو پاکن کوچیک می نوشتیم رسول پرویزی...

بعد این پاکنه می گشت و دست به دست می شد... بعد یه خنگی مثل شیوا می نویسه رسول عزیزی...

بعد که میره نمره بگیره میگه .. استاد احمدی... من چون سر کلاس جزوه نوشتم اشتباه شنیدم و اشتباه نوشتم... و اشتباه یاد گرفتم... و یه خنگتری مثل احمدی... باور می کنه و خر کیف میشه که از اراجیف اون کسی هم نت بر داری می کنه و بهش نمره اش رو میده...

یا برا پر کردن جای خالی :

لشکر چین .......... خیمه به هامون زده است..

می نویسه.. لشکر چین نقطه چین خیمه به هامون زده است...

ولی باز احمدی خان به پاس اون خر کیف شدنش اینو هم به شیوا خانوم نمره میده...میگه حتما یهو حواست پرت شد شیوا جاااااااااااااااااان...

من که زن چهارم احمدی بودم...(احمدی همیشه می اومد ته کلاس پیش من می نشست :(  )

بعد از این ماجرا شیوا هم به مقام پنجم نائل شد.....

 

***تقلب های دانشگاه هم اینطوری بود...

اولا باید یادت باشه که چادری باشی تو دانشگاه.... برگه رو می چسبونی پشتت... هر وقت اوضاع خوب بود چادرتو می اندازی دورتو هر وقت بد بود سرت میکنی...

با اینکار پشت سری از علوم واپسین تو مستفید میشه و البته جلوییت هم برات اینکارو انجام میده... و برا نفر جلویی با صدای ظریف می خونی...

البته جوراب های خیلی خیلی نازک هم جواب میده... لپ مطلبو می نویسی تو برگه می ذاری تو جورابت و جورابتو می کشی بالا... بعد پاتو اندازی رو پات...

هر وقت لازم بود پاچه شلوارتو میدی بالا... یه نگاهی می اندازی و این حرفها...

خداییش برا من که خیلی کاربرد داشت... تازه هیچکی نمیاد بگردتت که...

از اونجایی که خانوم ها یه سری لباس های خاص دارن که نمی تنم اسمشو بگم .. اونها جای خوبی برا نگهدای تقلبهاست.. فقط باید یادت باشه کدوم فصلو رو کجا گذاشتی... یه مانتو یقه گشاد و یه تاپ یقه گشادتر هم باید زیر مانتوت بپوشی..... حال نری یه یقه اسکی بپوشی و انتظار داشته باشی بتونی از تو یقه اون دستتو ببری تو و بتونی به تقلبهات دسترسی داشته باشی...  چادر هم حائل خوبیه برا اینکه کسی نبینه داری یه جاهایی یه چیزهایی رو جست و جو می کنی.. هر وقت هم اوضاع خیط بود می ذاری سر جاش...

 

البته پوشیدن ساق .. جهت پوشاندن مچها از دید نامحرم و پنهان نمودن تقلب  در زیر آن هم بسیار کار نکوییست...

آمار نشان داده بود که موقع امتحانات... درصد افراد سرمایی و استفاده از کاپشن در زمستان و همینطور درصد رعایت حجاب توسط بانوان بسیار افزایش می یافت...

یه روش باد بزن یداشتیم که نمی تونم توضیح بدم... ولی وقتی یکی از این تقلب ها توسط پاچه خواری به دست استاد آنالیز افتاد هچون سپندی بر رو ی آتش شد...

و گفت: این را ببرن موزه لوور لندن!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!! بگذارند تا همگان شاهد باشن که دانشجوهای ما کل کتاب چند صد صفحه ای دکتر مصاحب را چنین خلاصه نموده اند...

خداییش دیگه خسته شدم ها... ولی برا مو فرفری ها و کسانی که موهای بلند دارند باید بگویم ... پنهان نمودن تقلب ها در لابه لای موها کار بسیار ارزنده ای است...

نوشتن فرمولها و مسائل مهم روی صندلی ای که قبلا نشان کرده ای هم بسیار نکوهیده است.. البته به اموال عمومی خدشه وارد می شود...

بنده در یکی از آزمون های شرکت این کار را انجام دادم... خیلی جواب داد..

رو دیوار کنار دستت هم می توانی بنویسی... ولی سر پل صراط گیر افتادی من نمی توانم دستت را بگیرم... چون خودم افتادنیم...

فکرکردی تو پیش دانشگاهی چطوری تقلب می کردم...

حالا اون سوراخخ تو دیوار هم ندید بگیریم...

یه روش دیگر هم بود که تو دانشگاه بسیار خوب جواب می داد...

بچه های برگه سفید ممهور شده به مهر آموزش را بلند می کردن... یعنی می دزدیدند.. بعد جواب ها رو فرمولها را روی آن می نوشتن... البته از هر دو رنگ هم می دزدیدند... هم مهر قرمز هم مهر سبز...

بعد طی مغلطه بازاری آن را در می آوردند و زیر برگه هاشان میذاشتن.. مراقبهای گیج هم نمی فهمیدن... چون فکر می کردن طرف به سوالات پاسخ گفته... نوشته  ها مدادی بود که راحت پاک شود.. و آی این برگه ها خوب دست به دست می شد... آی خوب دست به دست می شد...

ولی بهترین کار این است که مراقب را با عشوه عاشق خود کنی... به عزیز جون نگین ها... خودش از من خوشش می اومد... خودشم می اومد سر امتحانها مراقبت...

بعد بهش می گفتی بره از فلانی جواب برات بیاره... آی حال میده.. تازه برا دوستات هم می تونستی جواب بفرستی... آخه طرف مثل پیک عمل می کرد...

ولی امان از روزی که طرف بفهمه سر کار بوده... عین سگ نگات می کنه.. صد بار جاتو عوض می کنه... و تو از قضای روزگار اون یه بار هم خوب درس خوندی و همچین خوب می نویسی که طرف هی لجش بیشتر درآد...

یه کار دیگه هم این بود که با برو پاچه خوار استاد دست به یکی می کردیم... اونها پاچه خواری استادهای ما رو انجام می دادن و عزیز دردونه استاد بودن... استادها برا میان ترم های مهم ازاونها به عنوان مراقب استفاده می کردن... آی حال می داد آی حال میداد...

برا کلاس های دیگه هم من مراقب امتحانهای آمار استاد قدسی بودم... چون به درس تسلط داشتم (تعریف از خودو می بینی) استاد از من کمک می گرفت.. منم به بچه ها کمک می کردم...

بعد ازاون کلاس های حل تمرینم مملو از دانشجو بود.. چون همه می دونستن استاد قدسی نصف سوالاشو از سوالهای کلاس سیبی میده...

 

اگه استادتون معتقده که خودش برا مراقبت از کلاس کافیه...

یه دانشجو مهربون رو بهش می سپرین که هی بیاد از استاد سوال های گوناگون علمی بپرسه... تا استاد همش اونور رو نگاه کنه... و مشغول اختلاط علمی بشه...

بقیه اشو حال ندارم بنویسم...

آهان همیشه آرزو کنین خانوم رشیدی استادتون باشه که اول از کلاس ساعت ۸ امتحان بگیره.. و یه آقای مهربونی مثل شریعتی سوالات رو از پنجره برا شما بیاندازه پایین .. بعد شما ساعت ۱۰ برین با طیب خاطر به سوالات پاسخ بدین...

 

خسته شدم ....بقیه اشو حال ندارم بنویسم...

 

 

****حالا نرین زیر آب منو تو دانشگاه بزنین ها.. من خودم درس می خوندم... بلد بودم.. اینها هم شیرینی امتحان بود!!!!!!!!!

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0