Daisypath Anniversary tickers آقای خدماتی محترم! دوست داریم... - سيب مهربون

آقای خدماتی محترم! دوست داریم...

***هی من می گم بم بم جان بمونین تو نوبت..

همه می خوان هی ما رو دعوت کنن. هی ما رو دعوت کنن...

این هفته عجب هفته ای ها....

الانه زنداداشم زنگیده میگه مامیش دعوت کرده.. پنجشنبه شب بریم اونجا...

همون دوره ای که گفتم..

ما پنجشنبه شب مهمونی بودیم ها...

حالا عزی زجون  اونو کنسل می کنه می ذاره یه وقت دیگه..

یا برا فردا شب... یا برا جمعه ظهر...

ولی اصلا جمعه ظهر رو دوست ندارمه... (تیکه مازندرانی بود ها)

تو رو خدا می بینین؟؟؟

تازه باید جعبه درست کنم... مامی زنداداشم عاشق جعبه های منه...

تازه گفته اگه سیبی نیاد مهمونی نگیریم...

وقتی یه خواهر شوهر نمونه باشی همینه دیگه...

یه چیزی بگم... بیشتر از همه دلم برا سپنتا جونم یه ذره شده...

عسل من میشینه فیلم میبینه.. هی جیغ می کشه میگه عمه عمه...

حالا برا عسل جون یه چیزی باید امشب بگیرم...

*** یه رازی رو از صبح بهتون نگفتم ها...

می دونین چیه؟

رییس هنوز که هنوزه نیومده....

یه حالی میده اینجا

***یه آقای متشخصی هی درصدده که زیر آب این خدماتی طفلک مارو بزنه...

نمی دونین چه بچه تمیزیه...

خیلی مودبه...

اصلا شلخته نیست...

خوش تیپه... و خوش استیل ... (اینهاش خیلی بی ربط بودها)

خیلی سر به راهه..

گستاخ نیست..

حد خودشو می دونه...

کاراش درسته...

منظمه...

موقره...

حال ادم های بی ادب رو هم خوب می گیره...

با منم خیلی خوبه.. خیلی خوب...

بعد این آقاهه از صبح هی میاد پیش من گلایه می کنه...

منم هی بهش می گم اصلا به من چه...

این چایی های احمقانه خارجی رو وقتی تو تمیزترین لیوان هم بریزی باز لک می کنه لیوان دیگه.. یعنی وقتی چند جرعه بخوری... رد چایی رو لیوان می مونه... بعد این جناب اومده میگه ببین چه لیوانش کثیفه...

این اینطوری کار می کنه زیر آّبش خورده است...

من که می دونم دردش اینه که این آقای محترم خدماتی اونو به اندازه کافی تحویل نگرفته...

منم گفتم: این لیوان منو ببین خودم شستم... ولی ببین چه کثیفه حالا ...

اولا دستات چرب و کثیفه ردش رو لیوان می مونه.. ثانیاً همون دلیل چایی خارجی و این حرفهای رو گفتم بهش...

در نهایت پررویی به من می گه .. خوب اگه تو هم اینکاره بودی زیر آبت خورده بود.. چون کثیف می شوری لیوانتو...

حالا یکی ندونه فکر می کنه این آقا الهه نظافته...

اینقذه تمیز نیست که من اصلا به خودکاراش دست نمی زنم...

عطسه می کنه تو دستش...

همه مایعات بدنش از دماغ و دهنش می زنه بیرون... بعد دو تا دستاشو به هم می ماله... بعد هم می زنه به در و دیوار...

تتازه یه روز می گه این عزی جونت کچل شده ها...

منم گفتم: اولا عزیز جون من عین تو ذلف پریشون نداشت از اولشم...ثانیاً  از بس می ره حموم موهاشو چنگ می زنه و هزار بار می شوره  موهاش بیشتر می ریزه(حالا من از کجا می دونم اون بماند)

اونم گفت این اشتباست...

باید هر دوروز در میون بری حموم تازه یه بار فقط موهاتو با مقدار کمی شامپو بشوری...

منم نه گذاشتم و نه برداشتم و در حالی که این شکلی بودم بهش گفتم: منو بگو تا حالا فکر می کردم تو موهاتو واکسی.. ژلی .. چیزی می زنی.. پس اینها روغن کله خودتونه؟!!!!

خلاصه مطلب اینکه... این آقا بدطوری گیر داده به این خدماتی بنده خدا..

از قضای روزگار هم این رییس من از این خدماتیه خوشش نمیاد..

من که فکر می کنم علتش اینه که این خدماتی ما، هی پاچه خواری رییس مارو نمی کنه، عین بقیه...

ضمناً اگه این آقاهه بد هم بود من هیچوقت به خودم اجازه نمی دادم نون یه خانواده رو ببرم... به هیچ قیمتی.. حتی اگه مجبور باشم خودم برم پایین برا خودم چایی بیارم...

تازه اگه بدونین چقذه اینها سرشون شلوغه.. آخه تعدیلشون کردن.. اینها هم شدن آچار فرانسه شرکت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0