Daisypath Anniversary tickers تولد آزی... - سيب مهربون

تولد آزی...

سلام

خوبید؟

خوبم.. از یه سری لحوظ (جمع لحاظ به معنای مکسره... نفمیدی خودتو اذیت نکن) بد بودم ها.. ولی الان سرشارم... نانا کامنت برگشته...

دیشب کم کوروش منو بوس بارون کرد و چلوند.. الان هم بقیه اش  رو نا نا چلوند...

ولی نا نا چلوندتیم به مولا.. :) 

(حلله... حله؟)

اره خواخور جان که تو باشی و برار جانی که اون باشه.. و زای جانی که اون یکی باشه... ما دیشب در منزل آزی جون بودیم... جاتون خالی خوش گذشت.. حالا براتون تعریف می کنم...

بذاین از اونجایی بگم که تو اداره برق قطع شد...

می دونین دیروز قرار بود تا می تونم دیر برم خونه آزی اینها... بعد یهو ساعت ۱۲ برق قطعید...

اینکه من و دوستم تا غذا تهیه کنیم و درست کنیم بخوریم  جونمون بالا اومد بماند...

من اصلا اشتها ندارم.. نانا جونم باور کن... جهت رفع مسئولیت بود.. البته رفع سرگیجه ناشی از بی غذایی...گفتم من نرمال نیستم که.. گاهی از روزها اینقذه هی دلم غذا می خواد.. عین یه دایناسور سیری ناپذیر می شم... گاهی هم قد مورچه دلم غذا نمی خواد...

هیچی دیگه ساعت ۱۴ شد و برق مهربون نیومد... البته منم داشتم از گرما می پزیدم...

دقیقا می پزیدم...

بعد هی رفتم اومدم گفتم: رییس ما بریم خونه دیگه... رییس تعطیل کنیم .. رییس اینجا خیلی خفه قان آوره...

رییس گفت: سیبی بشین سرجات.. داری تشویش اذهان عمومی می کنی ها...

بعد من یه فکری به سرم زد...

اون هدفونه که صبح از انبار گرفته بودم و خیلی های کلاس بود و دلم نمی اومد بدم رییس و می خواستم با مال خودم تعویض کنم و تازه منت بذارم سر رییس که .. رییس جان این هدفون خدومو دام بهت هااااااااااااا... رو بر داشتم و با برگه مرخصیم بردم پیشش...

گفتم: رییس جان.. تی جان قوربان.. یه سوپرایز دارم برات اساسی... ولی این برگه مرخصیمه ها...گذاشتم و هدفون رو هم بهش  دادم و خیلی صادقانه گفتم از صبح دارم با نفسم کلنجار میرم که اینو ندم به شما و لی دلم نیومد...

..........

خلاصه رییس خودش ۱۴:۳۰ رفت..

منم جلدی رفتم تو اتاقش دیدم .. قووربونش برم مرخصیمو امضاییده...

البته هنگام رفتن گفت.. هر کی می خواد ۱۵ بره..بره...

القصه من و دوستم... ساعت ۱۴:۵۰ جیم شدیم...

برا عزی جون زنگیدم و گفتم که دارم می رم خونه آزی...کلی هم قوربون صدقه  نازنینم رفتم...

رسیدم خونه آزی اینها...

ساعت ۱۶ نشده بود...

کلی آزی شاخاش دراومده بود...

کوروش خان هم کلی ذوقیده بود...

برام کارتون گذاشت ببینم...

گفت خاله این همونه که سی دی یکشو دیدی گفتی خیلی خوشم اومد... الان دوشو هم خریدیم... مولان عروسی می کنه توش...

می دونستم حتما توش ماچ باچ داره که این منحرف اینقذه خوشش میاد.. در واقع یه جورهایی عشقولانه است...

آزی جون هم برام چایی اورد و من ولو شده بودم رو زمین مبل و بدطوری هم حالم بد بود...

یکی از دوستام زنگید که سیبی کجایی دارم میام یه سر پیشت؟

اینقذه متعجب شده بودم که خیلی بد حرف زدم.. گفتم خونه دوستم... اصلا بقیه اش یادم نمیاد...

چرا بهم گفت نامرد.. این یادمه...

آزی گفت خوب می گفتی بیاد اینجا... گفتم نه بابا چی چی رو بیاد اینجا... و از اونجایی که چشام از حدقه زده بود بیرون آژی دیگه هیچی نگفت...

آزی ۱۸:۳۰کلاس داشت.. با هوشی و کوروش آماده شدیم رفتیم رسوندیمش... بعدش رفتیم شهروند خرید...

هوشی پیاده نشد... کوروش باهام اومد...

کوروش عاشق این فروشگاههای بزرگه...

نبودین ببینین چطور منو راهنمایی می کنه...

خلاصه هر چی می دید م یگفت: خاله اینم لازم داری؟ میگفتم اره نه خاله نمی تونیم ببریم ها.. اونهایی که واجبه باید بخریم..

رسیدیم به مایع ظرفشویی ها.. اصرار که باید یکی بردارم... هر چی گفتم خالجان.. دارم از اینها گوش نداد.. بعد یهو یادم اومد آی مایع ظرفشویی اش تموم شده.. گفتم دمت گرم کوروش جان...

بعد منوب رد اون ته تا پیتزا آماده بخریم...

بالاخره با ناراحتی و دلخوری راضی شد نخریم..

اینقذه هی دستشو بوسیدم تا از دلش درآد...

بعد اومدیم بیرون...

اینکه موقع حساب کردم گفت خاله تو اونور واستا من خودم وسایلو رو می ذارم تا خانوم حساب کنه بماند...

رفتیم بیرون.. داشتم وسایلو از تو سبد بر می داشتم که دیدم کوروش میگه: خاله اینها زیاده نمی تونی همشو بیاری.. یکیشو بده به من کمکت کنم...

داشتم شاخ در میآوردم. یه قیافه مردونه ای به خودش گرفته بود که خیلی دیدنی بود...

یه پلاستیک که توش دستمال کاغذی بود و سبک بود دادم دستش...

گفت: عجب سنگینی ها خاله...

گاهی بین راه واستا خستگیت رفع شه... هر چند سنگینهاشو من دارم برات میارم.. ولی خانوم ها ضعیف ترن زود خسته میشن!!!!

رفتیم پیش هوشی.. وسایلو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم کیک و گل خریدیم..

رسیدیم خونه..

عزی دلم زنگید و گفت دارم میام..

همسایه پایینی ختم انعام داشت... آزی میگفت الان مدتهاست هر ماه میاد میگه بیا من هر بار هم نشده برم...

فامیل هاشون داشتن می رفتن که ما رو تو حیاط دیدین...

یه خورده بعد حاجیه خانومه اومد بالا... با یه ظرف میوه و شیرینی...

در و باز کردم براش... هوشی هم اومد در...خانومه پیر بود و دهنش وا مونده از تعجب.. حتما تو دلش می گفت این خانومه هوشی که این شکلی نبود... زبونش بند اومده بود...

منم خیلی عادی تعارف کردم بفرمایین تو.. قبول باشه و از این حرفها...

خانومه رفت.. به هوشی گفتم دیدیش خانومه رو... دیدم هوشی غش کرده از خنده...

آزی کمی از کارهای شام شبو انجام داده بود... بقیه اش رو داشتم درست می کردم...

قارچ و فلفلو که تفت دادم  و آویشن رو ریختم توش عطرش تو فضا پیچید... دیدم کوروش اومده دستمو بوس می کنه میگه خاله داری پیتزا درست می کنی؟

گفتم نه لازانیا... بازم هی دستو بوسید...

هر چند از گاهی می رفت و می اومد و دستمو بوس می کرد...

آزی ۲۱ اومد.. یه خورده قبلش هم عزی جونم رسید...

نیم دونین حالم خیلی بد بود...

مچ پام هم داشت می شکست.. با اینهمه حال بد.. آرنجم محکم خورد به مبل... به قول معروف می چم سو بشا .... عزیز جونم هی پامو ماشاژ داد ولی اصلا خوب نمی شد...

شام که خوردیدیم... من یه کم بیشتر نخوردم...

عزی جون داشت می گفت که اره سیب جون من که نمی دونم چقذه نهار می خوره.. ولی شامشو تقریبا به صفر رسونده... همه گفتن آفرین سیبی رژیم گرفتی...

عزیزجون گفت نه.. رژیم که نگرفته... ولی دیگه به شام نمی رسه...

میاد که خونه ولو میشه و بعدشم بیهوش...

بعد دیگه بحث جاری آزی پیش اومد و این حرف ها...

من دیدم اونها همه نشستن سر میز و کسی قصد بلند شدن نداره.. حالمم اصلا خوب نبود...

عذرخواهی کردم و رفتم رو کاناپه ولو شدم...

عزیز جون یه بالش و یه پتو برام آورد...

آزی گفت کمی رنگت پریده... یه کم بخواب موقع کیکی و چای صدات می کنم...

حالا بذارین فضا رو در اون لحظه براتون توصیف کنم...

تلویزیون روشن بود.. کیفیت صدای تلویزیون هوشی اینها خیلی بالاست... و دقیقا در منتهی الیه کاناپه قرار داره... آزی داشت جمع و جور می کرد...

هوشی یه فیلم هندی که پر از شو بود گذاشته بود...

کوروش داشت بلند بلند با اون خوانندهه می خوند و می رقصید و داد وبیداد میکرد و می دوید و شیلنگ تخته می انداخت...

عزیز جون و هوشی داشتن با هم حرف می زدن.. البته بسیار آرام!!!!!

گاهی هم آزاده باهاشون حرف می زد از تو آشپزخونه و مسلما صداش کم بود!!!

هوشی داشت آهنگ های موبایل منو و خودشو آزی رو هی برسی می کرد و ولوم موبایل ها رو کنترل می کرد...

تو همه این سکوت مطلقی که تو خونه برقرار بود سیبی به طرز خارق العاده ای خوابش برد...

و واقعا خوابید...

تنها چیزی که تو خواب حس کرد.. یکی دو بار ارتعاش کل بدنش بود که شما اصلا فکر نکنین هوشی موبایلشو گذاشته بود رو سیبی و به موبایلش زنگ زده بود و اصلا هم موبایلش رو ویبره نبود...

گایه هم حس می کرد یکی داره یه طرف صورتشو می کشه... این کشش شبیه یه بوش کشدار و مجکم بود...

نه بابا عزی جون نبود که.. عزیز جون خیلی مهربونانه سیبی رو می بوسه.. تازه همش که صورتشو نمی بوسه.... :)

این کوروش بود که هر چند از گاهی احساساتی می شد و می اومد احساسات لطیفشو رو صورت من خالی می کرد...

ساعت ۲۲:۴۵ بود که آزی بیدارم کرد و من رو به چای و کیک دعوت کرد...

آزی که شمع هاشو فوتید باز دل من مثل همیشه گرفت...

کوروش هم البته باهاش همکاری کرد و کلی جوک بازار بود اونجا زا دست این کوروش پدرسوخته...

از اونجا که بچه تا بهش م یخندی از خود بیخود میشه دیگه شیرینکاریهاش تبدیل به خرابکرای شد...

کیک آزی رو تیکه و پاره کرد بماند...

سرشو کرد تو کیک و گازش زد هم بماند...

در آخزین مرحله دو تا حرکت کاراته اومد تو کیک  که بسیار بسیار دیدنی بود... ویل خداییش نتونستیم نخندیم...

من فقط حواسم به عزی جون بود که بالا نیاره... اینقذه این شوهر جون من حساسه که حد نداره...

من که کیک نخوردم...

ولی از یه جای سالمش آزی برا عزیز جون کیک گذاشت... و دیدم که اون با میلی یه کم خورد...

بعد رفتن پای کامی...

کامی کجا بود تو همون اتاقی که ما قرار بود بخوابیم...

عزی جون رختخواب رو گذاشته بود...

من باز ولو شدم و باز در بین هیاهویه همه خوابم برد!!!!!!!!!!!!!!

و صبح از عزی جون شنیدم که کوروش جون بسرش کرد تا تونست بالاخره بعد از تکاپوی بسیار بخوابه.....

*** امروز کمی حالم گرفته بود... ولی دیدن کامنت های نانا جونم کلی خوشحالم کرد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0