Daisypath Anniversary tickers مال چند وقت پیش ها... - سيب مهربون

مال چند وقت پیش ها...

سیب شکننده

نمی  دونم چرا اینهمه شکننده شدم...

نمی دونم چرا اینقذه بد شدم...

 

خدا... خدا من اینقدر تابلوئم که داداشی بهم پشت تلفن اونو گفت؟

یعنی من با اونهمه شادمانگیم تو شمال نتونستم گولشون بزنم؟ باز هم تقصیر چشمامه شاید... لامصب ها نتونستن عین صاحبشون یه بار هم شده دروغ بگن...

ولی من خوشحال بودم...

ولی نه شاید به ناراحتیهام فکر نمی کردم...

اره همینه... به اونها فکر نمی کردم...

دیشب خونه ازاده اینها شدم پر از موج منفی...

نگفتم براتون؟

دیروز به مترو که رسیدم... وقتی فکر کردم باید اینهمه راه رو تنها برم دلم گرفت... خیلی هم خسته بودم... زنگ زدم برم خونه آزاده اینها بمونم تا عزیز دلم کارش تموم شه و با هم بریم خونه...

خونه آزاده اینها که رسیدم کوروش جونم با ذوق اومد تو راه پله ها... عروسک کرششو نشونم داد و کلی ذوق زده بود.. رفتم دیدم ازی نیست... رفته کلاس... باز یهو یاد ه=خود بی مصرفم افتادم وحالم گرفته شد...

رفتم تو آشپزخونه و در حالیکه داشتم با هوشی حرف می  زدم ظرفها رو شستم و گاز و پاک کردم... هوشی گفت سیبی یه چیزی بخور... راستی برام بلوز آورد...

کلی حرف زدیم.. و من کلی اونجا رو مرتب کردم

وقتی نشستم هوشی گفت: سیبی شام چی بخوریم.. گفتم نمی دونم منکه میلم به شام نیست.. ولی هر چی بخوای بگو درست کنم... بالاخره منو کشت تا بگه ماکارونی می خواد... گفت آخه تو خوب درست می کنی من خوشم میاد...

پا شدم براشون ماکارونی درست کردم... عزیز جونم هم اومد... از اون هم پذیرایی کردم... عزیز جون اومد تو آشپزخونه و گفت سیب خوشگلم..خسته ای .. از بیرون شام می گرفتم...

گفتم هیس.. نمی خواد

ازی اومد خونه.. کلی خوشحال شد..

گفت: سیب جونم شام می خریدم.. برا همین خیالم راحت بود...

خلاصه بعد شام یهو بحث شد... اونم از همون حرفها که شهاب می نویسه تو وبلاگش و منو غصه دارتر می کنه... یهو قیافم بدطوری رفت تو هم... اینقدر که هوشی هم فهمید... گفت ولش کنین این حرف ها رو سیبی حالش بد شده...

من باز نمی دونم چی داشتم می گفتم که عزیز جون گفت.: بابا حالا چرا اینطوری حرف می زنی.. چرا حرص می خوری؟ با همون لحن که من بدم میاد... و من باز صدام تو گلوم خفه شد...

دیگه اصلا یادم نمی اومد چی می خواستم بگم...

باید بر می گشتیم...

تو ماشین که نشستم.. مثل همیشه خفه شدم تا خونه...

بعدشم که رفتم خوابیدم... و سریع خوابم برد...

از اون وقتها بود که در اثر ناراحتی خفه خون میگیرم... و می خوابم...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0