Daisypath Anniversary tickers سفر نامه صد قسمتی... قسمت های بی ربط۴ - سيب مهربون

سفر نامه صد قسمتی... قسمت های بی ربط۴

وای خدا مرگم یادم رفت چی می خواستم بنویسم...

هان یادم اومد....

این هان یادم اومد دقیقاً دو ساعت بعد از جمله اول نوشته شد...

حاله اول یه سری اصطلاحات که تو ییلاق کاربرد زیادی داشت براتون می نویسم...

که خودش یه دنیای خنده است....

راستی الان سجاد ان لاین شده بود...

تازه رسیده بود..

باز گفت کلی بهش خوش گذشته...

و من متعجبم با اینهمه کار که مامانم ازش کشید چطور بهشس خوش گذشته...

فردا باید دقت کنم عکسها رو بیارم... دقت کنم نه .. وقت کنم...

***71

pirzeneh khoteh

pirzeneh veshna daketeh

pirzeneh sooti bada

hasan khatarnakeh hasan

moreh veshna deketeh...

***70

تو قسمت نود گفتم رفتیم خونه ما..

یادم رفت بگم داداشی اینها که در یک عملیات محیرالعقول با دوستشون اومده بودن شمال داشتن می رفتن... ما گفتیم واستین تا ما برسیم...

اونها هم فرایند خداحافظی رو به صورت اسلو میشن انجام دادن...

ما تو راه واستادیم تا شیرینی بخریم به مناسبت انتصاب علی به ریاست!!!! و البته افزودن بر چاقی های خودمون...

 واتادیم روبرویه شیرینی فروشی که یهو یه چهره آشنا دیدم... تا عزیز جون متوجه بشه چی شده گفتم وای دوستم...

و دویدم بیرون...

عزیز جون خیلی اطاف رو نگاه کرد و هیچ موجود مونثی ندید برا همین نگران شد و برام زنگ زد که سیب من کجایی.. باز رفتی پسر بازی...

گفتم برات می گم حالا...

یکی از بروبچز دانشگاه بود که خیلی بچه خوبی بود... من نمی دونستم زن داره یا نه... البته داشت.. ولی باورم نمی شد بچه داره.. اونم ۳ ساله...

بعد من ازدواج کرد.. ولی سرعت عملش بالا بودها...

تو هر یه جمله اش با ذوق می گفت.. خوبی خانوم سیبی .. خیلی خوشحال شدم خانوم سیب...

بعد کلی صحبت به صورت ام پی تری... بهش گفتم ما دقیقا پشت ماشین شما پارک کردیم و عزی جونم تو ماشینه...

بعد اینکه کلی تعارف کرد که مال منو حساب کنه رفت بیرون..

تا شیرینی من اماده شه دیدم داره با عزی جونم خوش و بش می کنه...

خلاصه جاتون خالی... کلی دچار خوشحالی شدم...

***۶۹

کلی به عسل کرجی عمه خدا رحم کرد...

قبل رفتن داشت تاب می خورد که یهو بند تاب پاره شد...

و همه به این موضوع فکرمیکردن که اگه تاب وقتی پارسا جونم داشت تاب یم خورد پاره می شد چی می شد..

آخه پارسا خیلی بلند تاب می خوره...

***۶۸

سپنتا جونم.. همون عسل کرجی من... به من و عزیز جون میگه عمه... اون فکر میکنه که من و عزیز جون اسممون عمه است...

پارسا هم به هر خانوم مهربونی میگه عمه..

برخلاف بچه های دیگه که می گن خاله... (قبلا گفته بودم)

***

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0