Daisypath Anniversary tickers سفر نامه صد قسمتی... قسمت های وسط... - سيب مهربون

سفر نامه صد قسمتی... قسمت های وسط...

***۹۲

صبح پا شدیم...

بعد از صبحونه تمیزکاری و این حرفها...

بعد از مدت ها خونه عزیز جون رفتم حموم...

بعدشم وسیله مسیله جمع کردیم رفتیم ییلاق...

خونه رو تمیز کردیم...

من بیچاره با اون آّب سرد هی شستم هی شستم...

بساط نهار رو اماده کردیم..

نه ببخشید.. یه ساعت دهی زدیم تو رگ...

من بیچاره سیر شدم.. برا همین نهار نخوردم..

بعد نهار رفتیم تو مه و بارون یه کمی پیاده روی ..

بعدشم برگشتیم خونه...

جمع کردیم... اومدیم خونه مامی عزیز جون...

بعدشم باز راه افتادیم که بریم خونه ما...

***۹۱

شب رسیدیم خونه مامانم اینها... یعنی ساعت حدود ۷

بعد رفتیم دنبال طیبه...

اونو گذاشتیم خونه.. با عسل عمه و زهره رفتیم کنار دریا...

کمی نشستیم...

بعدش اومدیم خونه....

این یه تیکه اش یادم نمیاد...

***۹۰

تو راه از بازار برا خونه کمی خرید کردیم... این کمی خودش یه عالم بود... برا عروس خوب بودن باید خرج کرد...

برا من مهم نیست اگه اوضاع خوب باشه...

یه پارچه خوشگل هم برا مامی خریدیم... اخه هدیه اش خونه داداشی جا موند...

برا همشون هم کادو خریده بودم...

خلاصه...

ساعت ۱۷:۳۰ مثلا تازه رسیدیم منزل مامی عزیز جون... کلی خوشحال شدن.. از اونجا که من نهار نخورده بودم یه عصرونه مشتی زدیم تو رگ که باعث شد شام میل نکنیم...

طبق معمول کلی کار کردم و داشتم از پا می افتادم...

کادوهاشونو دادیم... کلی خوشحال شدن همه...

بعد هم بساط شام بود...

بعدشم با عزیز جون رفتیم خونه عموش اینها... ساعت ۲۳:۴۰ برگشتیم...

این از دوشنبه ما

***۸۹

صبح ساعت ۸ بیدار شدیم... صبحونه خوردیم.. ساعت ۱۰ رفتیم جنگل.... عسل عمه هم بود.. کلی خوشحال بود...

گشتیم ...

برگشتیم...

نهار میل نمودیم...

من هیچی نخوردم.. حالم یه جورهایی بود...

یه دوش گرفتم... بعدشم کمی خوشگل عسل شدم و راه افتادیم...

***۸۸

ساعت ۴ صبح رسیدیم...

بعد از کمی ازار افراد خوابیده.. خوابیدیم...

***۸۷

یکشنبه ساعت ۲۱ راه افتادیم....

آذر هم بود...

شاممون کم بود...

رفتیم دو تا پیتزا هم خریدیم...

تو راه خوردیم...

ولی در نهایت شگفتی من اصلا تمایلی به خوردن اون نداشتم...

عزیز جونم خیلی خسته بود...

جز یه بار که ۲۰ دقیقه استراحت کرد... بقیه اش رو یه کله رفتیم...

تو راه البته ادم های احمق بی کله زیاد بودن...

برا همین ما خیلی دیر رسیدیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0