Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

***۹۳

صبح ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار شدم...

کتری رو گذاشتم رو گاز...

لوبیا ها رو گذاشتم بپزه...

پیاز خورد کردم... و بعد سرخیدمشون...

و بعد هم تا ساعت ۶: خورشت لوبیا پلو رو آماده کردم...

زهره برنج رو آبکش کرد و من تو دو تا قابلمه دمشون کردم...

ساعت ۷ بود...

سجاد هم قرار بود با ما بیاد...

ساعت حدود ۸ راه افتادیم...

سجاد رو هم بار زدیم و من و مامی و زهره و عزیز جون رفتیم ییلاق...

فهمیدم ناراحته...

کمی غر زد... کمی من ناراحت شدم.. البته بعدش از دلم در اوردها...

تو راه کنار یکی از آبشار ها واستادیم...

کلی عکس گرفتیم.. کلی خندیدم...

و باز راه افتادیم.. وقتی رسیدیم هوا خوب وبد.. ولی بعد یه عالم مه اومد...

رفتیم خونه... چایی زدیم تو رگ...

راه افتادیم رفتیم امامزاده...

رفتیم زیارت...

خدایا منو ببخش..

هیچ حسی نسبت به امامزاده نداشتم...

رفتم چند تا عکس هم گرفتم...

بعد اومدیم بیرون... رفتیم به یاد خیلی قدیمها سر سو... Soo

از اونجا رفتیم بالا ها...

حیف که مه بود... و البته من کمی ترسیده بودم... وگرنه می خواستیم بریم رودخونه...

سجاد تو راه گیلکی حرف می زد.. البته به زحمت... بعد کلی خسته می شد...

کلی راه رفتیم تا شاید گرسنمون بشه نشد...

دیگه تقصیر ما نبود که.. رفتیم خونه...

جاتون خالی تا می تونستیم خوردیم...

یه عالم سیر خام.. سیر ترشی.. پیاز..و ماست چکیده.... و لوبیا پلو مشتی من...

بعدش هم هی سجاد می گفت بخوابیم...

عزی جون رو تراس تو اون سرما پتو پیچش کردم و خوابید...

داداشی اینها هم رسیدن... نهار خوردن... و از سرما چپیدیم تو اتاق...

یه کم بازی نمودیم.. حرف زدیم.. حندیدیم.. با پارسا جونم بازی کردیم.. چایی... میوه... هله هوله...

(توجه کنین ما همش داشتیم می خوردیم)

بعدشم آتیش درست کردیم رو تراس و بساط بلال رو راه انداختیم...

به اصرار سجاد و با بی میلی دو تا سیخ جوجه هم زدیم... بعد دیدیم نه بابا خیلی می چسبه... باز هم سیخ زدیم و همونجا آ‌ن لاین میل نمودیم...

جاتون خالی خیلی چسبید...

بعد از اینکه دیدیم دیگه خیلی خوردیم.. و داشت هوا هم تاریک می شد... بند و بساطمون رو جمع کردیم و راه افتادیم خونه...

شب رسیدیم خونه...

من نشستم با اونهمه خستگی سیر پوست کردم و بعد خوابیدیم...

البته قبلش کلی با عسل عمه بازی کردیم...

چقدر هم دلم براش تنگ شده...

این مال چهار شنبه بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0