Daisypath Anniversary tickers سفر نامه صد قسمتی... قسمت آخر !!! - سيب مهربون

سفر نامه صد قسمتی... قسمت آخر !!!

دیباچه سفر

از اونجا که نمی دونم سفرنامه چند تکه ای بشه برا اطمینان از ۱۰۰ شروع می کنم و میریم تا یک.. بعد اگر دیدیم هنوز هم حرف مانده در حالیکه به یک رسیدیم... اصلا غصه نمی خوریم... چون خدا اعداد منفی را از ما نگرفته... پس به امید خدا شروع می کنیم....

این مابین شاید خاطراتی چند هم بیان شود که شما باید ربطشان را به سفرنامه خودتان پیدا کنید....

***۱۰۰

ساعت ۱۲:۳۰ ظهر رسیدیم خونه.... با یه کوله بار وسیله... معصوم و آذر هم با ما بودن...

تا اونها وسایلو بیارم بالا من برنج شستم و گذاشتم رو گاز...

بعد با مایع لوبیا پلو که از خونه آماده کرده بودم لوبیا پلو درست کردم..

تا اون دم بکشه وسایلو جا به جا کردم...

بچه ها هم داشتن کار می کردن....

یه سری لباس ریختم تو ماشین... ساعت ۱۳:۴۵ هم نهار خوریدم... و بعد همه ولو شدیم...

***۹۹

ساعت ۵:۴۰ از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به بار زدن هر آنچه بابا فکر میکرد ممکنه ما نتونیم داشته باشیم... این هر آنچه شامل اون سن ایچی هم که بابا داد تا بیارم خونه که وقتی غروب ها با عشقم برگشتیم خونه بخوریم، هم میشه...

ساعت ۶:۴۰ از خونه راه افتادیم..

آذر رو بار زدیم... و راه افتادیم...

متاسفانه از جاده رشت بر میگشتیم...

می گفتن کندوان بسته است ...

من داشتم دفتر خاطرات دانشگاه رو می خوندم..  نفهمیدم کی رسیدیم لاهیجان...

۱۵ دقیقه واستادیم... کلوچه خریدیم و باز گازشو گرفتیم...

در رودبار  توفقی داشتیم و مقدار متنابهی زیتون پرورده میل نمودیم.... و من روغن زیتون خریدم.. چون دوکی گفته باید بخوری...

در منجیل هم به علت رساندن امانتی توقف کوتاهی داشته و باز راه افتادیم...

و در کل راه از آلو هایی که خریده بودم می خوردیم و هی  می گفتیم.. وای دلمان درد گرفته...

***۹۸

ساعت ۲۴ رسیدیم خونه مامانم اینها..

زهره داشت برامون غذا تو راهی درست می کرد...

عسل عمه خوابیده بود...

نمی دونم چی شد که یهو یادم افتاد باید اون نامه قشنگه که خیلی وقته قولشو دادم رو براتون بیارم...

هر چه دفتر خاطرات تو خونه بود رو زیر و رو کردم . ولی پیداش نکردم...

معصوم گفت یه عالم از خرت و پرت هات پشت بومه... منم نیمه شبانه به پشت بام مراجعت نمودم...

کلی اونجا خاطرات بود...

کلی خرت و پرت...

بالاخره کارتن مذکور پیدا شد و من تا ساعت ۱۳:۳۰ بالا بودم... داشتم به تقدیر نامه هام نگاه می کردم...

بابا منم برا خودم کسی بودم ها...

چقدر تقدیر و تمجید...

تازه کلیشون رو هم ریختیم دور...

گشتم نبود...

با این وجود همشو با خودم اوردم کرج... گفتم شاید لابه لای کارت پستالها و نامه هاست...

الان کلی با خودم خرت و پرت اوردم....

لابه لای اونها دفتر خاطرات کلاس دومم رو هم پیدا کردم...

نه ببخشید کلاس چهارمم... نمی دونین چه با حال بود...

باید اسکن کنم براتون بذارم...

ولی الان ناراحت اون نامه ام هستم که گم شده....

***۹۷

شام خونه عمو عزیز جون بودیم... نمی دونم چم شده بود.. حالم اصلا خوش نبود... جاتون خالی خوش گذشت...

***۹۶

بعد از ظهر خودمون رو کشتیم یکی از بچه ها رو که بهش می گن مامی عزیز جون راضی کنیم بیاد بیرون... خلاصه اومد... رفتیم کمی کنار دریا نشستیم... بعد رفتیم خونه تا حاضر شن.... بعد از نماز خوندن اونها و نگاه کردن من رفتیم خونه عمو اینها...

***۹۵

صبح ساعت ۹ خونه مامی عزی جون بودیم... بابا کلی سبزی چیده بود... مامی تو حموم بود.. هوا همچین ملس بود... نشستم تو حیاط اونها رو تمیز کردم...

شستم و بردم بالا.. ساعت ۱۰:۱۵ بود...

دیدم مامی داره برنج رو میذاره رو گاز... یه نگاه به ساعت کردم... ولی نمی دونم چرا هیچی نگفتم... البته ترسیدم بگم.. بعد اون بگه که غذا خودش درست نمیشه که.. بعد باز حرف پیش بیاد...

چایی ریختم.. و شیرینی ای که برا تولد داداش عزیز جون خریده بودم رو آوردم... مامی گفت برا چیه... گفتم تولد داداش عزیز جون... فهمیدم تو دلش خوشحال شد...

داشت چایی می خورد که یهو با تعجب گفت ساعت چنده؟

گفتم ۱۰:۳۰ گفت پس چرا نگفتین برنج نذارم...

من گفتم خواستم بگم ولی گفتم حتما حکایتیه...

آخه همیشه ساعت ۱۱:۱۰ برنج می ذاریم... و ساعت ۱۲:۱۰ حداکثر شروع به میل کردن می نماییم...

بعد از نهار وقیت همه جا رو عین دسته گل مرتب کردم و ظرف ها رو شستم دیدم  همه خوابیدن... من عین بچه کوچولوها هی دور خودم گشتم هی اینور رفتم اونور رفتم دیدم حوصله ام سر رفت.. رفتم عزیز جون رو کمی اذیت کردم.. بعدشم خوابم برد...

آخه یه نسیم با حالی می اومد که حد نداره..

بعد از اینکه بیدار شدم طبق معمول سرم درد می کرد...

آخه من وقتی بعد از ظهر ها می خوابم سرم درد می گیره...

***۹۴

من ساعت ۵:۳۰ طبق معمول از خواب بیدار شدم...

ولی تا ۶:۳۰ تلاش کردم کمی بخوابم...

تو رو خدا می بینین چه بدبختیه ها...

بعدش عزی جون رفت دوش گرفت.. صبحونه خوردیم.. من یه کم جمع و جور کردم و راه افتادیم... طرف منزل عزیز جون اینها....

پ ن: اینو می پستم تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0