Daisypath Anniversary tickers سيب يا اورانگوتان؟! - سيب مهربون

سيب يا اورانگوتان؟!

قدیم ندیمها بابا سیبی یه روز صبح کله سحر.. ساعت ۱۰ بامداد...که اومده بود صبحونه دومش.. یا به اصطلاح خودم.. ساعت دهیشو میل کنه و باز به کار و تلاش بپردازه... خطاب به جمع،  البته با اشارتی به اتاق سیبی یا به عبارتی سیب دونی منزل گفت: چرا همش می خوابین... پاشین دیگه... از بس تنها صبحونه خوردیدیم خسته شدیم... ادمیزاده ا نگیزه اش رو از دست میده تو این خونه... عینهون (عینهو) اورانگوتان خوابیدن انگار کوه کندن... (راویان گفته اند...در هنگام گفتن این عبارت اشارتی به سیبی داشت)

از اونجا بود داداش سیبی ها که فقط ۱۰ دقیقه زودتر از من برخواسته بودند.. این عبارت اورانگوتان را از گفته های پدر سیبی اتخاذ نموده و هی عین پتک بر سر سیبی می کوبیدند...

از آنجا که سیب ۵۵ کیلویی ما باز هم در نظر بقیه چاق بود (همه خانواده به یک مسبت چاق می شوند.. پس سیبی در تمام برهه های زمانی زندگیش از بقیه چاقتر بود.. در نتیجه همیشه در نظر دیگران چاق بود :( .... )

داداش سیبی ها هی به بابا سیبی می گفتن... دهانتان مریزاد... (همون دست مریزاد بود) عجب لقبی به این غول بی شاخ و دم دادید ...

و از آنجا که سیبی ناز بابا بود . همیشه لوس بابا بود... گفت اصلا من نه تنها صبحانه نم یخورم نهار هم نمی خورم....

و بدترین مورد در خانه سیب ها این بود که اعضای خانواده در منزل حضور داشته باشند وهنگام شام شرف یاب نشوند...

خلاصه تا مدتها این ناز کردن ها ادامه داشت تا اینکه....

یکبار بابا سیبی گفت: (با تحکم) هر کس به دختر ناز من توهین کند.. دهانش را با سرب داغ مورد عنایت قرار می دهیم...  این خوشگل عسل بابا تا هر هنگام که خواست .. بخوابد....

القصه.... این خواب اورانگوتانی شد داستانی در زندگی سیب ها...

تا اینکه دیشب .. باز سیبی به یاد اورانگوتانیهای گذشته خود.. به خوابی بس طولانی فرو رفت...

راویان طبق آمار دقیق این خواب را از ساعت ۲۰:۳۰ الی ۵ صبح امروز تخمین زده اند...

به عبارتی ۸:۳۰ دقیقه که در تاریخ زندگی سیب در دوسال اخیر بی سابقه بوده...

هر چند سیبی از ساعت ۲۲:۳۰ به فواصل یک ساعت بیدار می شد و هر بار ۱۵ دقیقه بیداربود... ولی دلیل نمی شود... چون جز دو مورد کوتاه... در بستر به سر می برد...

کارشناسان علت این خواب رفتگی را قطع بی هنگام برق، تنهایی سیب، و البته گذران سریع وقت دانستند...

پ ن: قبلش هم اصلا سیبی با همسایه در مورد بحث شیرین مرده و این حرفها حرف نمی زد!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0