Daisypath Anniversary tickers چهار شنبه و پنجشنبه.... جمعه - سيب مهربون

چهار شنبه و پنجشنبه.... جمعه

سلام

خوبین؟

خوبم...

خوشین؟

سلامتین؟

مرسی منو عزیز جون هم خوبیم... شکر خدا...

از کی براتون حرف بزنم؟

از چهارشنبه بگم؟

چهارشنبه.... چهارشنبه... یادم نمیاد... باورتون میشه؟

هان داره یادم میاد...

من چهارشنبه اینجا بودم...

به یکی از دوستام گفتم م یمونم تا تو بیای

ولی یهو ساعت ۱۶ خودمو غافلگیر کردم... اینقدر که حتی با زهرا خداحافظی نکردم

ساعت ۱۷ به زهرا اس ام اس دادم که زهرا جون من تو راه خونه ام... ببخشید یهو پیش اومد...

یادم نمیاد به چه هدفی زود حرکت کردم...

وا چه بد شدم ها... ساعت ۶ خونه بودم.. چرا شیرینی خریده بودم هم نمی دونم...

شام چی داشتیم؟

نمی دونم...

ولی نون داغ خریدم... تا عزیز جون بیاد یادمه با خیار و آلو و آلبالو خشکه که البته اونموقع خیس بود خودکشی کردم...

فشارم افتاده بود عجیب...

بعد عزیز جون زنگ زد.. گفت کجایی؟ گفتم خونه همون دوستم که خیلی دوسش داری!!!

عزیزجون یهو صداش گرفت... قطع کرد... حالا من هر چی می خوام زنگ بزنم دیگه نمی گرفت...

کلی گفتم خدایا غلط کردم... الان عزیز جونم حالش بد شده...

برام زنگ زد...

گفت کجایی؟ (با تحکم پرسید)

گفتم: گفتم که .... (ادم نمی شم که)

گفت: خوشت میاد اذیتم کنی؟

گفتم: آره...

گفت : پدرتو در میارم... استراحت کن تا بیام...

گفتم: اخ جون پدرمو درمیاره... چشم... منتظرم...

گفت: پدر سوخته ... ..............................(غیر اخلاقی بود)

نشون به اون نشون که... آقای عزیزجون دامت برکاته ساعت ۲۱:۳۰ به منزل مراجعت نمودن...

منم مرغ... خوابم گرفته بود شدید...

فقط یه ساعت دوام آوردم و بعدش خوابیدم...

(حالا اینکه فعلش جمعه یا مفردبه کسی ربطی نداره... مخاطب شما منم)

پنجشنبه صبح.. سیب باید بخوابه... ساعت چند بیدار شد؟

ساعت ۴ صبح... آخه زود خوابیده بودم...

تا ۶ جون کندم.... بعد با عزیز جون صبحونه خوردم...

تا ۷ که عزیزجون بره ... نفله شدم...

بعد قرار بود برم بازار... کمی خرید داشتم... و کمی هم سفارش ..

ولی  تا ۸ تو رختخواب موندم...

بعدش پا شدم افتادم به جون خونه...

خدا رحمت کنه کسی که این لباسشویی رو افرید....

بیچاره تا غروب ۱۰ بار روشن خاموش شد...

رفته بودیم سفر...

همه ملافه هامو برده بودم

برا رو مبلها

رو فرش

رو تخت

خوب نیاز می شد دیگه...

کلی هم لباس بود

تازه ملافه های تختمون

۳ تا پتو مسافرتی

...

همش پنجشنبه تموم نشد که...

یه عالم هم جمعه بدبخت روشن خاموش شد...

ساعت شد ۱۰.. یه عالم کار مونده بود...

بی خیال بازار شدم...

حالا یه وقت دیگه میرم...

مهم کادوی برادر شوهر بود که خریدم...

ولی تا ساعت ۱۵ همینطور ایستاده بودم...

اون اتاق قبلیمون رو کردم عین دسته گل

یه عالم وسیاه تو کمد دیواری رو درآوردم و جابجا کردم... تو دلم گفتم اگه نی نی ای هم بود الان مرد طفلک....

اینقده باز سنگین بلند کردم که داغون شد کمرم....

ساعت ۱۵:۳۰ زنگ زدم برا عزیزجون...

سلام عزیزم... خوبی؟ تو راهی دیگه... نهار منتظرتم ها...(براش طبق معمول اکثر آخر هفته ها ماهی درست کرده بودم و مرغ ...یه برنجی هم پزیده بودم .. پزیده بودم آه ه ه ه ه ه ه ه....)

نه عسل ناز.. تو نهارتو بخور... من معلوم نیست کی بیام.... دوکی رفته جلسه..گفته به عزیز جون سیبی بگیم بمونه تا من بیام...

من: :(.... و البته صدای دوفففففففف قطع کردن تلفن نیومد.. چون ما تلفن نداریم که.. با موبایل زنگ زدم.. ولی موبایلمو پرت کردم رو مبل...

چند وقتی هم هست که تعطیله این موبایلها... می دونستم نمی تونه زنگ بزنه.. براشم زنگ نزدم...

ساعت ۱۶:۳۰ نشستم نهار خوردم...

ولی خوردم ها.... با حرص... و البته مقدار بسیار زیادی سیر ترشی که برام اصلا خوب نیست... و مقدار بسیار زیادی سیر خام که اصلا و اصلا برام خوب نیست...

لج کرده بودم با خودم اساسی...

ساعت چند اذون میگن؟

هنوز عزیز جون نیومده...

من یه اتاقو تمیز کردم... خیلی از لباسها جابه جا شده... ولی هنوز کلی کار دارم و عزی جون هم نیومده...

بالاخره ساعت ۸ میاد خونه... شایدم ۸:۳۰....

البته بگم بهتون ها...

داشتم تمیز می کردم خونه رو دیدم ای بابا این اجنه دارن میان خونمون ها...

بعد مثل بچه آدم نشستم زنگیدم به عزیز جون: سلام عزیزم...

عزیز جون: سلام (با ناراحتی)

من: خوبی نازنینم؟ کجایی عسل جونم؟ خسته نباشید... نهار خوب خوردی تا من غصه نخورم...

ع: (صداش از گرفتگی دراومد .. حالا یه کم لوس شده) آره.. تو راهم.. تو اتوبان... خیلی خسته ام... دلم برات تنگ شده...

من: منم دلم برات تنگ شده نازنینم... منتظرتم بیای خونه... برات دو بار چای گذاشتم نیومدی... یواشتر بیا خوب؟ مواظب خودت باشی ها... یه آبمیوه ای چیزی می گرفتی نکنه خوابت بگیره...

ع: مواظبم... استراحت کن اومدم بریم بیرون...

.........

این شد که روی اجنه کم شد... منم یه آهنگ ملایم گذاشتم و شروع کردم به ادامه کارم...

عزیز جون اومد... کلی تحویلش گرفتم... کلی از اینهمه کارهای انجام شده شگفت زده شد... و ته دلش خوشحال...

رفتیم یه سر بیرون ولی زود اومدیم خونه...

برا پارسا جونم زنگ زدم...

عسل من کلی حرف زد باهام...

بهش می گم عمه بیام خونتون؟

میگه آره بیا شمال... فردا...

و اما صبح جمعه...

جمعه صبح که باید بخوابم.. کله سحر بیدار شدم... دیدیم نه نمیشه خوابید... یه کم عزیز جون رو انگولکش کردم...

بیدار شد... رفت برام نون خرید... جاتون خالی صبحونه زدیم تو رگ... رفتیم خرید هفته... بعد اومدیم خونه.. عزی جون رفت دنبال کار ماشین... منم باز افتادم به جون خونه....

یه عالم کار بود...

تازه خرید های جدید.. کاهو شستن و ....

شام شب..

نهار فردا...

ساعت ۱۴:۳۰ نهار خوردیم.. و باز کار و کار تا ساعت ۱۸...

البته عزیز جون به کارهای خودش رسید و من باز دست تنها...

ولی خونمون تمیز شدها... از عید هم تمیزتر...

فقط اتو کردن یه سری از لباسها مونده بود...

الان تختمون کنار پنجره است دیگه

دیدم عزی جون صدام یمکنه بیا ببین چه ادم های روانی ای پیدا میشن...

رفتم دیدم... علف های زمین پشت خونه رو آتیش زدن... یه نیم ساعتی داشتم نگاه یم کردم که یهو یادم اومد.. من بالکن رو با بدبختی تمیز کردم ... تازه لباس سفیدها رو بنده...

ولی دیگه دیر شده بود...

همشون بوی گند دود گرفته بودن و پر از لک سیاه بودم...

تازه کلی دوده اومده بود تو آشپزخونه...

می خواستم بشینم همون وسط گریه کنم....

عزیز جون با ناراحتی لباسها رو جمع کرد و تکوند و ریخت تو ماشین...

از ظهر لباس سفید ها رو تو آفتاب پهن کرده بودم تا یه کم آفتاب بخورن...

با یه دستمال زمین رو پاک کردم و دیگه بی خیال بالکن شدم

بوی دود تو خونه پر شده بود...

یه درخت خوشگل تو اون زمین بود که نصفش سوخت...

تا نیمه های شب هنوز آتش روشن بود...

یه مشت احمق هم داشتن به اون آتیش با لذت نگاه می کردن...

شب کلی عزی جون دست و پا وکمرمو ماساژ داد تا تونستم بخوابم...

خودش رفت پی کارهاش...

ساعت حدود ۱:۳۰ بود که با صدای خنده خودم از خواب بیدار شدم...

بعد از مدتها این اولین بار بود که خوابی می دیدم که توش خنده بود... یادم نمیاد.. ولی کلی خندیدم.. عزیز جون بیدار شد و میگه چی شده؟

می گم حال ندارم تعریف کنم و با می خندم... و تو این خنده ها خوابم می بره...

هر چند بعدش یه کابوس وحشتناک دیدم و ساعت ۴ بیدار شدم... ولی خیلی خنده دار می خندیدم...

پ ن: به دختر عمه جون گفته بودم که بیاد آخر هفته بریم گردش... اونکه نیومد.. ولی ما هم نرفتیم گردش... خدا هم خیلی بهش رحم کردها.. با این همه کار من...

اخه خونه رو مرتب کردم .... شاید یکی اومد خونمون...بعد اگه تمیز نباشه... نمیگه این سیبی به کی رفته اینهمه خونه اش به هم ریخته است...

راستی حموم رو هم شستم... به قول بابا حالا یمتونی توش پلو بخوری.. از بس تمیزه... :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0