Daisypath Anniversary tickers بابا تو ديگه کی هستی؟!!! - سيب مهربون

بابا تو ديگه کی هستی؟!!!

سلام صبح به خیر... صبح گرم شما به خیر باشه...

خوبید؟

خوشید؟

خوبم؟

ممنون...

بذارین قبل از هر ور ور کردن و مخ خوری ای برم سر اصل موضوع.. بقیه حرفهامون بمونه برا پست بعد...چشم؟

چشمتون بی بلا... اون ناز چشاتو بخورم.... نه ببخشید با شما نبودم که... شما هم جو گیر میشین...

***القصه... دیشب بنده و همسر عزیزم.. که تمام زندگی منه... (حالا گاهی قاط می زنم شما روتون رو زیاد نکنین .. مگه نگفتم که کسی حق نداره حتی تو دلش به شوهر من بد وبیراه بگه...)

اره دیشب ما ساعت ۲۱ رسیدیم خونه... منم که داشتم هی به خودم میپیچیدم.. بدطوری دلم درد می کرد... حالا چرا درد می کرد رو هم نمی گم... یه نفر کشفیده چرا... دکتر بعد از اینو میگم دیگه... بدطوری سرش تو کتابه !!!!!!!!!

تنم هم دچار خارش مزمن شده بود... چرا؟

به گمانم یکی از این حشرات موذی و کثیف و آلوده به صورت کاملا نامحسوس بنده را گزیده بود و این زهر احمقانه اش در بدن لطیف چون گل من پخش شده بود...

جای گزیدگیش تاول زده و بدطوری می سوزه...

من دیدم نمی تونم تحمل کنم.. به عزیزجون گفتم من یه سره میرم زیر دوش... شما هم زحمت شامو بکش...

یعنی خودش گفت من زحمت شام رو می کشم...

من رفتم و اندکی که زیر دوش ارام گرفتم فهمیدم که بابا این حشره ای که منو گزیده از نوادگان اجنه بوده... چون با شستن سر و بدن... از شدت خستگی و غم زدگیم کم شد... بعدش به خالجون فکر کردم... و به همه محبتی که دیروز نثارم کرد...

تو دلم گفتم: غلام همت آن نازنینم ... که کار خیر بی روی و ریا کرد...

البته می دونم این همته و محبت نیست.. ولی همت خاله همش محبته... حالا می گم براتون... باید ببینم چقدرشو بگم سوتی بازار نمیشه...

بعد با شکفتگی مزمن تر از زیر دوش بدر امده و ندای.... خوووووووووووووشک سر دادم...

حالا اینکه عزیزجون به سرعت فرزترین شاگرد دلاک برایمان خووووووووووووشک آورد جای بسی تحسین دارد هیچ... غذامون هم سوخت!!!!!!!!!!! اینکه چرا سوخت به شما هیچ ربطی نداره...

جونوم براتون بگه که... من همچنان پیچیده شده در میان حوله بودم که در یک عمل غیر منتظره و محیرالعقول موبایل عزیزجون رو برداشتم و زنگیدم...

اینکه من با موبایلش زنگ زدم تعجب آور نبود که دهنتو دو متر باز کردی...

اینکه برا مامی شوهر جون زنگ زدم محیرالعقول بود...

نه اینکه باهاشون قهرم ها نه...

ولی طی مسائلی کاملا پیچیده از عید فطر گذشته تا کنون برایشان نزنگیده بودم... حتی برا تبریک عید سعید باستانی!!!!!!!!!!!!!

برادر شوهر جان جان جان... گوشی را بر داشت و کاملا صدایش هیجان انگیز و خوشحال بود...

هیجان و تعجب در هم آمیخته... چه شود...

بعد گفت اتفاقی افتاده.. عزیز جونت کو.. گفتم نه .. اتفاق نیفتاده.. امروز کمی زود منزل تشریف آوردیم.. هنوز به مرگ خواب دچار نشدیم...

گفتم مامی کجاست؟

گفت الان صداش می کنم.. البته من به مامی عزیز جون می گم مامانی...

گفتم مامانی کجاست؟

مامانی جان جان اومد پای گوشی... منم عین همیشه.. سلام و احوالپرسی.. و بابایی خوبه.. اون یکی داداشی خوبه گفتم و ... مثل همیشه چون حرفی نداشتم گفتم که هوا چطوره؟ گرم که نیست....

و مامی هم حرف زد.. غریب یک ربع حرف زدیم.. در مورد هوا.. قطعی آب.. اینکه این جمعه ما کولرمون رو راه می خوام بیندازیم.. اینکه دوست جونم گفته همش کرج برق نداره... حالا ما خونه نیستیم.. وگرنه می مردی و این حرف ها.. بعد هم بنزین و گرونی و اینکه خدا رو شکر شما سلامت باشین خدا روزی رسونه و این مسائل..

مامانی جون هی این وسط می پرسید عزیز جونت کو.. گفتم همینجاست مامانی جان الان می دم گوشی رو بهش.. نگران نشین... همش این عزیز جون زنگ می زنه براتون گوشیو نمی ده به من.. ایندفعه گفتم خودم اول زنگ بزنم حرف بزنم تا دیگه چشام وا نمونه ...

مامی کلی خوشحال شد...

بهش گفتم ان شا الله هفته دیگه میام شمال.. چیزی لازم ندارید مامان جان...

گفت نه.. سلامتی.. همه چیز هست شکر خدا....

هیچی دیگه... گفتم برا همه سلام برسونین گوشی رو می دم به عزیز جون...

عزیز جون چشاش که از حدقه زده بود بیرون.. هول شده بود... براش خیلی عجیب بود این حرکت من... چون می دونه که اگه حتی مرغ یه پا نداشته باشه... سیب جونش  یه پا داره و حتی یه دنده هم بیشتر نداره...

ولی خوب به قول خودش: این سیب یه دنده من از بس مهروبونه که مهربونیش دنده زایی می کنه براش..حتی پا زایی (اگه فهمیدین من چی گفتم)

اینطوری بود که عزی جونم دچار شوق بیشتر زندگی شد و فهمید این سیبه واقعا جناش رفتن...

راستی این اصطلاح جنی شدن هم از مامانی جون یاد گرفتم...

بین خودمون بمونه ها... تمام این مشکلات من به خاطر اینه که بدجوری مامان عزیز جون رو دوست دارم... چون عزی جون بدجوری مامانشو دوست داره...

واسه همینه تحمل کارهای جن گونه گاه و بیگاهشون رو ندارم...

حالا بی خیال...

یادمه تا وقتی که هنوز کاملا به خواب فرو نرفته بودم و گوشام می شنید.. عزیزجون هی می گفت: سیب من.. عشق من.. چی شد که زنگ زدی برامامی من... راستشو بگو....

منم فقط می لبخندیدم....

پ ن: یه چیزی در گوشتون بگم؟ مردها واستن عقب.. پر روها سرتون رو میارین جلو نمی گین قباحت داره...

می دونین چیه؟ من به گمانم مامانی فکر کرد می خوام خبر نی نی دار شدن بهش بدم...

خدایا یعنی میشه ما نی نی دار بشیم؟ بعد زنگ بزنیم برا مامانی اینها...

راستی زنگ بزنیم چی بگیم؟

اصلا چطوری می گن؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0