Daisypath Anniversary tickers خاطرات گذشته... - سيب مهربون

خاطرات گذشته...

بعدش میگن تو چرا یهو دلت میگیره...

خوب همینه دیگه..

خالجونم نیست.

غیب شده.

حالا به جرم بد حجابی نبرده باشنش.. بقیه اش مهم نیست....

از بس این خاله من خوشگل عسله می ترسم کمیته مخصوصا گرفته باشدش!!!!!!!!!!!!!!!!

***راستی یه خاطره از بد حجابی بگم براتون...

پنجشنبه شب ها گلسار رشت... سر یه چهارراه یه سری از خواهران و برادران می ایستادن جهت ارشاد بی کله هایی عین من... هر کدوم هم ارشاد نا پذیر بودن می فرستادن تو اتوبوس یا مینی بوسی که باهاشون بود جهت بردن به نمی دونم کجا... تا کمی اب خنک بخورن بلکم ارشاد شدن...

من ندیده بودم دو تا اتوبوس اونجاست...

با برو بچز در حال قدم زنی بودیم و یه آقایه مهربون خیلی هیکلی هم با دوستاش سعی در انداختن شماره در کیف ما رو داشت و ما هی حرص می خوردیم که بدبخت الان میگیرنمون ... ما نخوام شماره شما رو داشته باشیم باید چیکار کنیم؟

خلاصه اینکه یهو من دیدم به به چه برادران خوش مشربی تو اتوبوس هستن... به شوخی به بچه ها گفتم.. بابا خیابون رو بی خیال .. اتوبوسو عشقه... بذار بگیرنمون یه گفتگوی تمدنها با هم داشته باشیم...

و البته از اونجا واژه ... کمیته بیا منو بگیر... کمیته تو رو خدا منو بگیر رواج پیدا کرد...

هنوز که هنوزه علی میگه: سیبی کمیته بیا منو بگیر یادته... این کمیته بیا منو بگیر مال تئاتر ...

من قدیم ها سینما نمی رفتم فیلم ببینم.. عین الان و لی تئاتر زیاد می رفتم.. دوست داشتم..

یه باری که علی هم طبق معمول آناتول فیلاته تئاتر بود ما رو دعوت کرد بریم...

تو سالن اتنظار بودیم... یه عالم ادم تو هم می وولیدن... بین همه اونها چشممان به جمال بی همتای یه آقای متشخصی روشن شد...

یهو برقی از چشمانمان پرید... و در بین راه علی این برق رو دید و گفت: هی سیبی... اونو می بینی... اون فلانیه... پلیس مخفیه... اینجا شناسایی می کنه.. بیرون میگیرنششون اونهایی که مورد دارن شدید...

بعد من دوباره گفتم: وا چه خوشتیپ.. کمیته بیا منو بگیر... کمیته بیا منو بگیر....

زنعمو که ولو شد از خنده...

یهو دیدیم آقای کمیته اومد جهت عرض ادب... علی غیرتی شد.. باید رگ گردنشو می دیدین... گفت این کمیته هم بی میل نبود شما رو بگیره... بچه پرروووووووو

***کمیته واژه بهتری بود.. ضمن اینکه اونموقع اسمش همین بود.

***من دختر خوبی بیدم ها.. فقط حرف می زدیم همین... یه کمم پررووبودم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0