Daisypath Anniversary tickers یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶..... و البته خاطره تولد پارسالم - سيب مهربون

یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶..... و البته خاطره تولد پارسالم

امروز داشتم تو اینترنت گلگشت می زدم... یعنی تو وبلاگم...

دیدم که من بالاخره خاطره تولد پارسالمو ننوشتم...

از اونجاکه گفتم شاید بزنن تو ذوقم امسال.. بعد یهو بزنم زیر همه چیز... تا دیر نشده براتون بگم.. (چون نزدیک تولدم میشه من باز عین ادم درس نخونده ها کلی اضطراب میگیرم.. کلی هم حالم بد میشه...)

اینکار دو دلیل داره.. یکیش اینه که از حسادت دق می کنین.. دلیل بعدیش هم باز همینه... دلیل سومش اینه که یادتون نره و از حالا به فکر یه کادو خوب برام باشین... خیلی وقته هدیه نگرفتم ها...

 

روز جمعه بود... دقیقاً .. جمعه 27 مرداد ...

بذارین یه توضیح بدم...

ما با داداشی اینها و دوستایه زنداداش و مامی و ددیش یه دوره داریم.. البته الان یه دور تموم شد و هنوز دور بعد شروع نشده...

هر کسی یه ماه مهمونی می گرفت.. ساده مختصر .. و هدف فقط دور هم بودن و البته برگزاری مجلس بزم... حالا چرا بزن برقص داشتیم؟

چون هر کسی تو روزی دوره رو میگرفت که یه مناسبت داشت... خلاصه تولد یا سالگرد ازدواج بی رقص که نمیشه...

داداشی اینها خرداد مهمونی دادن... دوستش تیر.. مرداد هم من قرار بود روز تولدم دعوتشون کنم...

 

اره جمعه که پا شدم. دور از جون همتون.. شستم ..روبیدم ... رفتم... جمع کردم... پهن کردم.. اتو کشیدم... یادمه موقع نهار حتی نتونستم خوب بشینم...

عزیز جون هم یادم نیست کمک کرد یا نه.. ولی بعدازظهرش یادمه . هی تلفن مشکوک می زد.. و داشت به کار خودش می رسید... اصلا هم به رو خودش نمی اورد من دارم از خستگی میمیرم..

چند بار هم داداشم زنگ زد...

ساعت چند بود نمی دونم.. ولی غروب بود.. داشتن اذون می گفتن.. گفت پاشو بریم من یه چیزی به مهدی بدم.. یه کافی نت بریم یه چیزی میل کنم... بعد بریم بگردیم.. شام هم مهمون تو...

گفتم شام بیرون نمی مونیم ها... هم حال ندارم به خودم  برسم  هم اینکه شام داریم...

یادم اومد ساعت 20 بود...

من فقط دوش گرفتم... بعد با یه قیافه داغون.. خسته... یه مانتو دم دستی پوشیدم.. و طبق معمول همه شلوارهای خوبم هم شسته بودم وخیس بودن...

همون شال مشکیه رو سر کردم.. رفتیم بیرون...

مهدی زنگ زد باز.. گفتم حتما میگه :ما بیرونیم.. میشه دیرتر بیان...

عزیز جون گفت همینو گفت.. پس بریم دور بزنیم...

گفتم:یه کاری.. بیا بریم آتشگاه... به اون آقاهه بگیم  که می خوام یه مهمونی بگیریم.. بعد یه کم امکانسنجی کنیم..

(حالا نمی دونم دارم کار یکی از بچه ها رو راحت می کنم...)

گفت باشه.. بریم...

فقط اینها رو داشته باشین خوب...

رفتیم محل مورد نظر رسیدیم...

آهان نگفتم.. تصمیم داشتیم مهمونیمو بیرون بگیریم.. به دلایل فراوان...

البته من دسر و سالاد و ... رو خودم ببرم...

آخه سالاد اونجا رو دوست نداشتن...

خلاصه تو راه این عزیز جون رو مغز من خسته راه رفت... گفتم اصلا برگردیم...

بهش گفتم دور نزنی من همینطور تو حرکت پیاده میشم خودم برمی گردم..

واستاد... کلی نازمو کشید.. کلی گفت اصلا منظورش اونی نبوده که گفته و این حرفها...

گفتم خوب... ولی فقط می ریم بر میگردیم.. اصلا چایی مایی و اینها هم نمی خوام...

رسیدیم اونجا...  به عزیزجون گفتم دلم افتاده همه اوباش اینجان... و البته داداشی اینها هم هستن...

خیلی خونسرد گفت چرا؟

گفتم حس ششم... هنوز بهش اعتقاد نداری؟

گفت چرا دارم..

رسیدیم دم پله ها.. نوازنده های دوره گرد تو رستوران شروع کردن به آهنگ تولد تولد زدن...

صدای همهمه هم می اومد...

دم پله ها واستادم... عزیز جون گفت چی شده؟

گفتم هیچی... فقط ببین چه باحال دارن تولد تولد برام می خونن... از امشب انگاری تولدم شروع شده... و کلی با ذوق رفتیم بالا... یهو دیدم یه ملت ... از نوع آپاچی دارن دست می زنن...

هول شدم.. همه بودن... احساس مچ گرفتگی بهم دست داد...

بعد سلام احوالپرسی... و روبوسی و ماچ و موچ... همه بهم گفتن تولدت مبارک.. منم تشکر کردم..گفتم حالا مونده...

بعدشم اشارتی به عزیز جون کردم که بریم... ولی انگار نه انگار... شوهر خجالتی من مونده تکون هم نمی خوره...

رفت نشست رو تخت...

می گم نه دیگه بریم.. عزیزم ما مزاحم نمی شیم.. اومدیم ببینیم محیط خوبه برا مهمونی یا نه.. که بعدش بریم سر کوه به سبک قدیم جیغ و داد کنیم و برقصیم...

ساناز گفت: خوب همینه دیگه.. همین مهمونی شماست..

گفتم:چشم امشب هم مهمون ما.. ولی مال ما یکشنبه شبه...

دیگه سرتون رو در نیارم.. نشستم. یه چایی که خوردم... داداشی دیگه اعصابش خورد شد.. یه نیشگون ازم گرفت گفت: بابا ایکیو جان این همون مهمونی توئه... عزیز جونت سوپرایزت کرده.. وگرنه چطور می تونستیم همه رو جمع کنیم اینجا؟

تازه من دوزاریم همچین گفت جرینگ.... که صداش تا آسمون هفتم هم رفت...

اینقذه یهو شرمنده شدم...

اینقذه یهو خجالت کشیدم...

داداشی بین من و عزیز جون نشسته بود.. می دونست که باید از عزیز جون محافظت کنه...

خلاصه جاتون خالی...

کلی خوش گذشت...

کلی خوب بود...

همه تا مدتها به قیافه بهت زده من داشتن می خندیدن...

تا حالا کسی اینطوری منو سوپرایز نکرده بود...

شام که خوردیم گفتم اینطوری که خیلی بد شده... لااقل عزیزم کیک می خریدیم... تولد بی کیک که نمیشه پس باز پس فردا شب مهمونیه.. دیدم داداشی با کلاه . کیک و شمع و فشفشه داره میاد...

این دومین تولدی بود که اونجا داشتیم می گرفتیم... اولیش مال عزیزجون بود دیگه.. ادامه تولدشو بردیم اونجا... اینم نگفتم براتون؟!

کلی بهمون خوش گذشت...

کلی من شرمنده شدم...

برام خیلی جالب بود که عزیزدل من برام اینکارو کرده...

بعدش بهم یه سکه هدیه داد و قبل اینکه من حتی به این فکرکنم که چقدر از سکه هدیه گرفتن بدم میاد گفت... می خواستم برات یه چیزی بخرم.. چون نتونستم تصمیم بگیرم... ومی دونستم از پول هم بدت میاد برات سکه خریذم تا باهاش هر چی دوست داری بریم بگیریم.. و می دونست که من می دونم اون هیچوقت از فروختن خوشش نمیاد...

 

کلی اونشب خوش گذشت..کلی داداشی غیرتی شد.. گفت اصلا چرا اینقدر خواهر منو نگاه میکنی... بعد زنداداشم گفت: مهدی جان تازه فهمیدی... الان چهار ساله که دیگه آبجیت خانوم مردمه... بذار راحت باشن طفلکیها...

کلی بقیه هم بهم کادو دادن.. سپنتا جونم هم یه کارت پستال خوشگل داد بهم... چون می دونست عمه از کارت پستال خوشش میاد...

بعد رفتیم تو کوه.. همون جا که احساس میکنی دیگه می تونی پرواز کنی ...

کلی بزن بکوب و جیغ و این حرفها.. بعدشم اومدیم خونه....

 

 

به عزیز جون گفتم چی شد.. این فکر از کجا اومد...

گفت دیدم برا اولین بار تولدت یادته ... خوب سوپرایز نمی شدی... کلی فکر کردم . به این نتیجه رسیدم از قبلش سوپرایزت کنم..  تا مزه اش تا روز تولدت برات بمونه...

بعد با مهدی مشورت کردم.. به این نتیجه رسیدم..

تازه تو کلی می خواستی زحمت بکشی واسه مهمونی روز تولدت... گفتم خسته میشی...

حالا هم مهمونی تموم شد.. هم خسته نشدی.. هم سوپرایز شدی...

یادمه اینقدر خوشحال بودم که فرداش تو اداره نیشم بسته نمی شد...

باورتون میشه...

هر چی می خوام یه روز خوب تو زندگیم یادم بیارم فقط همین روز یادم میاد... یعنی بیشتر این روز یادم میاد...

دیگه چه روزی خیلی روز خوبی بود برام؟

باور میکنین هیچ روزی شاید... هیچ روزی...

پ ن: البته اگه بخوام یه سفر خوب هم یادم بیارم همین سفر انزلیه... هر چند به قصد تفریح تا حالا سفر نرفته بودیم :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0