Daisypath Anniversary tickers يکشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۶ - سيب مهربون

يکشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۶

سلام

خوبین؟

خوبم...

چه خبرها؟

چیه چرا شاختون دراومد..

منم دیگه سیب جون... نه بابا تازه رسیدم...

هم الان که دارین اینو می خونین تازه رسیدم اداره.. هم الان که دارم اینو می نویسم تازه رسیدم خونه...

ابی جون هم هست.. اینجاست...

جاتون هم خالی نیست...

چرا؟

خوب معلومه دیگه.. من و ابی باشیم... بودن شما آرامشمون رو مختل میکنه... تازه من لباس مناسب هم ندارم...

یعنی بین راه لباس عوض کردن موندم... حالا خودتون بگین جای شما خالیه؟

ابی که عزیز جون نیست... خدا نکنه...

غیرتی نشو...

داره برام می خونه...

نازی ناز کن دیگه...

واسه من خونده.. نیست من خیلی نازم...

خوب چی بگم براتون؟

می دونم ها.. ولی کلی حرف قلمبه شده تو گلوم...

اولاً من دیگه بزرگ شدم.. الان می تونم زنگ بزنم و به یه نفر که حتی عزادار مادرشه تسلیت بگم بدون اینکه سکته کنم...

بعدشم اینکه باز هجوم افکار ناجور داشت منو در بر می گرفت...

اومدم سریع خودمو به مواد مخدرم رسوندم که مبادا افکار غم انگیزم وارد مغزم شن و در رو برا اجنه وا کنند..

آخه من امرو زخانوم مهربونی شدم.. البته دیروز هم بودم ها... ولی نمیخوام عشقم که اومد خونه منو اخمو ببینه.. و البته با چشایه پف کرده  و دماغ قرمز... و باز بگه ببخشید عزیزم.. در اولین فرصت میرم دنبال خونه.. تا اینهمه دیر نرسم خونه...

ولی یه چیزی بگم؟

من از الان می تونم ببینم که ما تهرانیم و باز آقای عزیز جون خان دیر میان خونه... گفتم که شلوارش دو تا شده... (خدا نکنه... )

میدونین به چی فکر می کردم؟

به روز تولدم...

به اینکه یعنی ممکنه عزیز جونم یادش بره تولد من... یادش بره که عسل نازش کی به دنیا اومده...

بعد یهو دلم گرفت...

این استارتش بود...

بعد که استارت خورده شد.. منم تخیلم قوی... کلی برا خودم داستان ساختم.. البته دیری نپایید این افکار شومم..

چرا؟

بذار بگم براتون... آخه یهو خاطرات بد گذشته اومد تو ذهنم... دیگه استارته که زده شده بود.. قیافم تو هم رفته بود.. تو آینه آسانسور که خودمو دیدیم وحشت کردم...

گفتم سیب جان با این قیافه بخوای بری تو خونه جنها هم باهات میان تو... بعد تو نمی ترسی... اینقذه خودمو نصیحت کردم که حد نداره.. خوب نمی فهمه دختره نادون... اینقدر بهش گفتم که قبل اینکه کلید رو بچرخونه یه نفس عمیق کشید.. بعد یه لبخند زد... و بعد هم به قول خالجون.. 5 تا هم جوک برا خودش تعریف کردم... البته به صورت ام پی تری... بعدشم که برا حسن ختام و پایداری لبخندش یاد کله یکی از بچه ها افتاد و خندش تبدیل به قهقهه شد...

برا اینکه خانوم همسایه مجبور نشه زنگ بزنه تیمارستان و اینهمه راه رو برگرده تا تهران سریع پرید تو خونه....

الان هم خانوم خندان در خدمت شماست...

منتظره آب جوش بیاد یه چایی بزنه تو رگ... نه ببخشید اول دم کنه.. بعد بزنه تو رگ...

آب نمک هم قرقره نمیکنم.. چون حال ندارم... ولی تا شب حتماً اینکارو می کنم...

ببخشید .. چایی دم کردم...یه ربع دیگه یادم بیارین برم تا نجوشیده برش دارم... اخه من عادت دارم چایی بجوشونم...

بازم دلقک بازیم گل کرده می دونم

ولی خوب نانا جونم اومده

میشه نازنین دوستم بیاد و من ناراحت باشم؟

البته میشه ولی حالا از اون وقتها نیست...

خوب بفرمایین چایی داغ...

وا زنگ می زنن... ببینم کیه.. دارم میام...

***

آقای همسایه است.. الان خونه ماست.. یه آقای دیگه هم هست...

جاتون خالیه.. دلشون برام تنگ شده...

خوب حالا شماهم زود رگ غیرتتون قلمبه میشه...

اومدن برا همون مشکل آبریزش سیفون در منزل همسایه...

خوب من کاری نداشتم.. نشستم اینجا...

اگه بدونین تا مغز استخونم بوی جوراب گرفته...

اقای همسایه که تمیزه...

این آقاهه بنده خدا پاش چه بویی میده.. داغون شدم...

تموم خونه بوی جوراب گرفته...

وای می خوان برن حموم...

خوب برم  تختمو جمع کنم...

 

البته تختمو که نه... چیزمیزهایی که دیگه فهمیده زشته اگه همه ببینن...

چقدر بدم میاد غریبه اونم از نوع مردش بره تو اتاق خوابم...

اتاق خوابمون نیست که..

عزیز جون شبها تو هال خوابش می بره.. اگرم خوابش نبره نمی تونه خودشو تو تخت جا بدهو بنابر این میره دوباره تو هال می خوابه...

اینکه دیگه علامت سوال نداره که الان هزارتاش رو سرت سبز شده... چون اصولا من هر شب می رم رو تخت ولو میشم به قصد اینکه کمی خستگیم رفع شه و نمی خوام بخوابم.. یه طوری ولو میشم که تمام تخت اشغال میشه... دیگه جایی برا هیچکی نمی مونه..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0