Daisypath Anniversary tickers از روزانه - سيب مهربون

از روزانه

جوکهای سیاسی!

آدم و حوا
یک روس، یک فرانسوی و یک انگلیسی درباره ملیت آدم و حوا بحث می کردند.
فرانسوی گفت:« مطمئنا آدم فرانسوی بوده است. ببینید چطور به حوا عشق می ورزیده!»
انگلیسی گفت:« آدم مسلما انگلیسی بوده است. ببینید چطور سیب اش را به یک بانو می دهد، مثل یک جنتنلمن واقعی!»
مردروس گفت:« مطمئنا آدم فقط می توانسته یک روس باشد. وگرنه چه ملیتی است که فقط یک سیب دارد،با بدن لخت راه می رود و هنوز هم ایمان دارد که در بهشت است!»

فمينيسم در افغانستان
يه گزارشگر كه در زمان طالبان اوضاع زنان در افغانستان رو ديده بود ، بعد از رفتن طالبان از اون كشور ديدن كرد و از تغييرات اجتماعي كه مي‏ديد شگفت زده شد. او قبلاً ديده بود كه مردان جلوتر راه مي‏رفتند و زنان چند متر پشت سر اونها راه مي‏رفتند، در حالي كه مي‏ديد پس از جنگ زنان چند متر جلو‏تر از مردان راه مي‏رفتند. از يك نفر دليل اين تغيير رو پرسيد. او گفت: علت اين است كه در مدت جنگ تمام كشور رو طالبان مين‏گذاري كردند.

رضا شاه و ناپلئون بناپارت
يه روز رضا شاه براي بازديد از تيمارستان به اونجا رفت.در هنگام بازديد يكي از ديوونه‏ها شروع كرد به مسخره كردن او.رضا شاه عصباني شد و گفت: مرتيكه من رضا شاهم
يه ديوونه اومد سراغش و گفت: غصه نخور، تو هم خوب مي‏شي. اوني رو كه اون گوشه مي‏بيني وقتي اومد اينجا مي‏گفت من ناپلئون بناپارتم، الآن خوب شده، تو هم خوب مي‏شي.

اين آرژانتيني ها
يه روز يه كارمند وزارت خارجه آمريكا مأمور شد كه براي خدمت به سفارت آمريكا در آرژانتين بره. از اين موضوع ناراحت شد و با اعتراض پيش رئيس قسمت خودش رفت و گفت: من حاضر نيستم به آرژانتين برم.
رئيس قسمت گفت: چرا؟
گفت: آخه آرژانتيني‏ها آدمهاي غير قابل تحملي هستند، آرژانتيني‏ها همه‏شون يا فوتباليستن و يا فاحشه.
رئيس قسمت گفت: آقا اين چه حرفيه مي‏زني!؟ زن من آرژانتيني هست.
كارمند دستپاچه شد و گفت: جداً قربان؟ ايشون تو كدوم تيم بازي مي‏كنن؟

البرادعی
وقتی البرادعی رفته بود تهران غضنفر ازش پرسید: مگه شما دکتر نیسیتی؟
البرادعی گفت: درسته، من دکترم.
گفت: پس چرا توی آژانس کار می کنی؟

استالين
يك روز مدتي پس از مرگ استالين برژنف داشت در نشست عمومي حزب كمونيست عليه سياستهاي استالين حرف مي‏زد.يك دفعه از انتهاي سالن صدايي گفت: اون موقع تو كجا بودي كه جرأت نداشتي اين حرفا رو بزني؟
برژنف به طرف صدا برگشت و پرسيد: كي بود؟
كسي جواب نداد.
باز هم پرسيد: كي بود؟
باز هم كسي جرأت نكرد جواب بده.
برژنف گفت: اون موقع من همون جايي نشسته بودم كه تو الآن نشستي.

مصدق رفت
يه روز دو تا معتاد با هم حرف مي‏زدن. يكي از اونا گفت: شنيدي ديشب مهندش موشوي در مورد مهتادا چي گفت؟
اون يكي پرسيد: موشوي ديگه كيه؟
گفت: موشوي ديگه، نخشت وژير.
پرسيد: موشوي شد نخشت وژير؟ پش مشدق رفت؟

باتري ساز بيچاره
يه روز یارو شنيده بود كه بابي ساندز در ايرلند كشته شده. در اين مورد سخنراني كرد و گفت: آقاي تاچر! بيرحم! براي چي اون باتري ساز كاسب بيچاره رو كشتي؟
يكي از پشت پرده يواشكي بهش گفت: تاچر كه مرد نيست.
یارو گفت: تازه، مي‏گن اين تاچر خيلي هم نامرده.

غسل جنابت
از يك دانش آموز كه خيلي سياسي شده بود در كلاس ديني پرسيدن:
چطور غسل جنابت مي‏كنن؟
گفت: اول موضع مون رو روشن مي‏كنيم، بعداً جناح راست رو شستشو مي‏ديم، و اونوقت جناح چپ رو مي‏شوريم.
پرسيدن: پس بقيه جاها چي؟
گفت: اونجا مثل كارگزاران مي‏مونه، هم با راست شستشو مي‏شه، هم با چپ.

استخدام در حزب کمونیست
ایوانف تقاضای عضویت در حزب کمونیست کرد. کمیته حزب، باید با او مصاحبه می کرد.
"رفیق ایوانف، آیا تو سیگار می کشی؟"
"بله، گاهی اوقات می کشم."
"آیا می دانی که رفیق لنین سیگار نمی کشید و به بقیه هم توصیه می کرد که سیگار نکشند؟"
"اگر رفیق لنین چنین می کرد، من باید سیگار را ترک کنم."
"آیا مشروب می خوری؟"
"گاهی اوقات"
"رفیق لنین شدیدا با مشروب مخالف بود"
"رفیق ایوانف، رابطه ات با زن ها چطور است؟"
"گاهی اوقات..."
"آیا می دانی که رفیق لنین به شدت با روابط عاشقانه مخالفت می کرد؟"
"اگر رفیق لنین با آن مخالف بود، من دیگر عاشق نمی شوم"
"رفیق ایوانف، آیا آماده هستی که جانت را فدای حزب بکنی؟"
"حتما. چه کسی این زندگی را می خواهد؟"

هیئت گرجی
یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس کا گ ب خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت ، استالین پیپ اش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رئیس کا.گ.ب خواست که هیئت گرجی را آزاد کند. رئیس کا.گ.ب گفت:« متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند»

برنامه های پنج ساله
در یک جلسه سخنرانی، یکی از اعضای حزب کمونیست خطاب به کارگران کارخانه می گفت:« ببینید رفقا، بعد از اتمام برنامه پنج ساله اول، هر خانواده می تواند صاحب خانه ای مستقل شود. بعد از برنامه پنج ساله دوم، هر کارگری می تواند اتومبیل داشته باشد. و در خاتمه سومین برنامه پنج ساله هر خانواده صاحب یک هواپیما می شود!»
یکی از کارگران از میان جمعیت پرسید:« هواپیما به چه دردمان می خورد؟»
« رفقا، انگار درست متوجه نشدید! مثلا در شهرستانی که زندگی می کنید، با کمبود سیب زمینی مواجه هستید، خب سوار هواپیمایتان می شوید و به مسکو می روید و سیب زمینی می خرید!»

وصیت نامه لنین
لنین درحال مرگ بود و داشت با استالین ،جانشینش، حرف می زد.
لنین گفت:« من فقط نگران یک مسئله هستم و آن این است که مردم با تو همراه نشوند. عقیده تو چیست، رفیق استالین؟»
استالین گفت:« با من همراه می شوند؛ من مطمئنم.»
لنین گفت:« امیدوارم. اما اگر با تو همراه نشدند چه؟»
استالین گفت:« اشکالی ندارد، آنوقت با تو همراه می شوند.»

استالین و رادک
استالین رادک را احضار کرد و گفت:« من می دانم که تو درباره من جوک می سازی. این درست نیست.»
«چرا؟»
«چون هر چه باشد،من بهترین رهبر، معلم و دوست خلق هستم.»
« نه، این جوک را من نساخته ام.»

در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است
یک هیئت از کمونیست های خارجی به بازدید کودکستانی در مسکو رفته بودند. از قبل به بچه ها یاد داده بودند که در جواب همه سووال ها بگویند:« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
بازدید کنندگان سووالات شان را شروع کردند:
« بچه ها، آیا کودکستان تان را دوست دارید؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
« غذایی که می خورید، خوشمزه است؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
«اسباب بازی های تان خوب است؟»
« در شوروی همه چیز از همه جای دنیا بهتر است»
درهمین لحظه یکی از بچه های روس کودکستانی زد زیر گریه. یکی از بازدیدکننده ها پرسید:« میشا جان چی شده؟ چرا گریه می کنی؟»
« من می خواهم بروم شوروی!»

پرولتاریای جهان! ببخشید
کارل مارکس به شوروی بازگشت. کارخانه ها، بیمارستان ها، شهر ها و روستا ها و خلاصه همه جا را به او نشان دادند. بالاخره، مارکس تقاضا کرد که به او اجازه بدهند که در تلویزیون صحبت کند. دفتر سیاسی ترسیده بود که او چیزی بگوید که آنها نتوانند جمع و جورش بکنند. مارکس قول داد که فقط یک جمله بگوید. دفتر سیاسی، تحت این شرط، موافقت کرد. کارل مارکس به تلویزیون رفت و گفت:« پرولتاریای جهان، ببخشید.»

عضویت در حزب کمونیست
یک روز مردی با عزم راسخ به دفتر کمیته مرکزی حزب کمونیست رفت و گفت:« من می خواهم عضو حزب بشوم، از کجا باید شروع کنم؟»
- « از مطب روانکاو.»

استالین و شولوخوف
استالین، شولوخوف را احضار می کند. من رمان "زمین نوآباد" را خواندم. رمان خوبی بود، خوشم آمد. با خودم فکر کردم چرا مقاله ای با این عنوان نمی نویسی: "اگر دشمن تسلیم نشد، او را بکشید"؟
« رفیق استالین، فکر نمی کنم موفق به نوشتن این مقاله بشوم، این روزها وضع سلامتی ام خوب نیست.»
« ما کمکت می کنیم. تو را مدتی به گرجستان می فرستیم، و کمی شراب و انگور می خوری.»
« چشم، رفیق استالین. پس اجازه بدهید با خانواده ام برای همیشه خداحافظی کنم.»
« چرا؟»
« می ترسم مقاله ام خوب از کار در نیاید.»

کشتی گرفتن مارشال ها
یک روز استالین چند نفر از مارشال ها را به شوروی دعوت کرد و دستور داد روی تشک مقابل او کشتی بگیرند. مارشال توخاچوسکی تمام مسابقات را برد. استالین از این بابت عصبانی شد و دستور داد مارشال تیموشنکو که مرد غول پیکری بود را احضار کنند.
تیموشنکو آمد و با یک حرکت توخاچوسکی را ضربه فنی کرد. در همین حال کلاه توخاچوسکی از تشک بیرون افتاد و تیموشنکو درحالی که با صدای بلند عذر خواهی می کرد، مشغول مرتب کردن یونیفورم مارشال شکست خورده شد. در همین موقع استالین فریاد زد:« رفیق تیموشنکو، لازم نیست کلاهش را مرتب کنی، دیگر به آن احتیاج ندارد!»

چه کسی شجاع تر است؟
یک روس، یک فرانسوی و یک آمریکایی درباره اینکه چه کسی شجاع تر است، بحث می کردند. آمریکایی گفت:« مثلا ما ده اتومبیل را انتخاب می کنیم که می دانیم یکی از آنها ترمز ندارد. قرعه کشی می کنیم و هر کس یک اتومبیل را بر می دارد و به بالای کوه می رویم. آخر سر یکی از ما به بیمارستان می رود و نه نفر دیگر به عیادتش می روند.»
فرانسوی گفت:« این که چیزی نیست، ما ده تا دختر را انتخاب می کنیم و می دانیم که یکی از آنها ایدز دارد. قرعه کشی می کنیم و هر کداممان با یکی از آنها تا صبح عشقبازی می کنیم. آخرسر یکی از ما به بیمارستان می رود و نه نفر بقیه به عیادتش می روند.»
مرد روس می گوید:« ما در یک خانه جمع می شویم و با وجود اینکه می دانیم یکی از ما جاسوس است، جوک های سیاسی می گوییم. فردا صبح نه نفر به زندان می روند و یک نفر دیگر با آن نه نفر عیادت می کند.»

شش پارادوکس حکومت سوسیالیست
هیچ کس کار نمی کند، اما تمام برنامه ها اجرا می شود.
تمام برنامه ها اجرا می شوند، اما قفسه مغازه ها خالی است.
قفسه مغازه ها خالی است، اما هیچ کس گرسنه نیست.
هیچ کس گرسنه نیست، اما همه نا خوشنودند.
همه ناخوشنودند، اما هیچ کس شکایتی ندارد.
هیچ کس شکایتی ندارد، اما زندان ها پر است.

رکورد المپیک
پرتاب کننده چکش روس، در المپیک رکورد جدیدی را به ثبت می رساند. خبرنگار ها با او مصاحبه می کنند.
« چطور توانستید چکش را انقدر دور پرتاب کنید؟»
« اگر داس هم همراهش بود دو برابر دورتر پرتاب می کردم.»

ویزای آمریکا
یک یهودی تقاضای گذرنامه کرد تا بتواند ویزای آمریکا بگیرد. دلیلش را چنین بیان کرد که برادری در آمریکا دارد که بیمار است و احتیاج به کمک دارد.
مامور اداره گذرنامه گفت:« پس چرا برادرت به اینجا نمی آید؟»
« من فقط گفتم برادرم بیمار است، اما نگفتم که دیوانه است.»

بیمارستان روانی
یک گروه از بازرسین به تیمارستانی در مسکو رفتند. گروهی از دیوانگان برای خوش آمد گویی در مقابل پلکان تیمارستان به صف ایستادند و ترانه ای را که آن روزها خیلی رواج داشت، خواندند. مضمون ترانه چنین بود " آه، زندگی در کشور سوسیالیست چه زیباست"
یکی از بازرسان متوجه شد که یکی از آنها نمی خواند.
« پس چرا نمی خوانی؟»
« من که دیوانه نیستم. من اینجا پرستارم.»

کاغذ توالت
زنی با یک کیسه پر ازلوله های کاغذ توالت از خیابان می گذشت. عابری با تعجب از او پرسید:« مادر جان! این کاغذ توالت ها را از کجا خریدی؟»
« خریدم؟ مگر این روزها می شود چیزی خرید؟ مگر اصلا چیزی برای خرید وجود دارد؟ پنج سال است که این ها را نگه داشته ام. الان هم از خشک شویی گرفتم شان.»

اول ماه مه
در راهپیمایی با شکوه روز اول ماه مه، پیرمرد یهودی پلاکاردی را در دست داشت که رویش نوشته شده بود:" رفیق استالین، برای دوران کودکی زیبایی که به من تقدیم کردی، متشکرم"
یکی از اعضای حزب به پیرمرد گفت:« این چیه؟ حزب ما را مسخره کرده ای؟ همه می دانند که وقتی تو بچه بودی، رفیق استالین هنوز به دنیا نیامده بود!»
پیرمرد یهودی گفت:« این دقیقا همان چیزی است که من برایش متشکرم.»

زن خیانتکار
یک روز شوهر به خانه آمد و دید که زنش با غریبه ای در رختخواب است. با عصبانیت گفت:« زنیکه بی عرضه! بقالی سر کوچه تخم مرغ آورده و فقط سه بسته مانده و آنوقت ببین تو وقتت را چطور تلف می کنی!»

ساعت ساخت شوروی
یک توریست لهستانی بعد از سفرش به شوروی به خانه باز می گشت. او دو چمدان خیلی بزرگ و سنگین داشت. یک ساعت مچی ساخت شوروی هم به مچش بسته یود. به مامور گمرک گفت:« این ساعت جدید ساخت شوروی است. این ساعت یکی از شگفتی هایی است که در کشور های سرمایه داری، به آن پی نبرده اند. ببینید، هم زمان را نشان می دهد، هم ضربان نبض و هم مراحل مختلف قرص ماه و هم آب و هوای ورشو، مسکو و نیویورک را.» مامور گمرک تصدیق کرد:« بله، واقعا شگفت انگیز است. ممکن است بگویید در آن دو چمدان چیست؟»
« باطری های ساعتم.»
 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0