Daisypath Anniversary tickers سفرنامه قسمت سوم... - سيب مهربون

سفرنامه قسمت سوم...

سلام

خوبید؟

خوبم.. فقط یه عالم خوابم میاد... یه عالم یعنی اینقدر که امروز نشستم تو ماشین کرایه ای... بهش گفتم از پل فردیس می رید دیگه... اونم به حرف من ... .......... محل نذاشت و پیچید از راهی که از مهرویلا بره.... هنوز تو اون بلواری که می خوره به میدون امام بود... منم برا اینکه ترافیک احمقانه فردیس رو نبینم چشامو بستم... چشامو باز کردم دیدم هنوز تو بلواریم... داشتم منفجر می شدم از عصبانیت... خوبه چیزی نگفتم به مرده... ساعتمو نگاه کردم دیدم ۶:۲۵ دقیقه است... یه کم واضحتر نگاه کردم دیدم... بابا اینکه بلوار شهید تیموری... یعنی طرشت بودیم... فکرشو بکنین من ۴۵ دقیقه بود که بیهوش شده بودم...

اول نوشت: نمی دونم تا کجا نوشتم.. حال هم ندارم بخونم.. ولی اگه تکرای بود ببخشید...

شب ماه عسلی!!!

شب دومی که اونجا بودیم.. مامی اینها هم بودن.. اونجا فقط دو تا اتاق خواب داشت...

خوب یکیش که داداشی اینها بودن... بچه هم داشتن... می موند اتاق ما... من گفتم خوب بیان تو اتاق ما.. هم رو زمین جا برا دو نفر هست.. هم اینکه یه نفر هم می تونه رو تخت پیش ما بخوابه... طی مسائلی عزیزجون کلی در تفکرات به سر می برد... ولی من اصلا نگاش نم یکردم تا بیشتر حالش گرفته شه... (اینجا بایدهزارتا از اون شکلک های فاستوسی بذارم )

تا همه تصمیم بگیرن بخوابن بابای پارسا که تو هال خوابش برده بود رو بردیم تو اتاق گفتیم اونجا بخواب... پارسا هم که رو تخت خوابیده بود... مامانش هم رفت پیشش خوابش برد... یه لحظه دیدم عزی جون اومده با قیافه غم زده میگه: سیب جونم انگاری اینها اومدن ماه عسل.. اتاقمون رو بی سر و صدا تسخیر کردن... منم که داشتم تو دلم می خندیدم گفتم: نیست دیشب خیلی تو حس ماه عسل بودی!!!!!!!! امشب چه خبره که دیشب نبود؟!!!!!!!!!!

از اونجا که داداشی تو نخ ما بود فهمید من چی گفتم .... کلی هر و کر خندید و گفت: دیدی گفتم تختونو رو نچسبونین... و عین فاستوس ها خندید...

بعد دیگه بحث جدی شد.. ضمن اینکه طیبه هم برا خوردن چای بیدار شده بود.. این شد که تا ساعت ۱:۳۰ اینها داشتن عزی جون منو اذیت می کردن...

بعد عزیز جون رفت تو اتاق که حالا خالی شده بود... و جیک ثانیه خوابش برد... یه خواب عمیق...

طیبه که رفته بود بقیه وسایل پارسا رو بیاره گفت بیان ببینین ... ماه عسل و این حرفها به درد اینها نمی خوره... عزی جون اینطور که خوابیده تا ۹ صبح فردا هم بیدار بشو نیست...

و باز شروع کردن به سیب آزاری...

 الهی دستت به امام حسین برسه!

طبق معمول ساعت ۵ بیدار شدم... و آماده شدم و زودتر از روز قبل رفتم بیرون... می خواستم تا میدون معراج برم و از اون پرنده های وسط میدون عکس بگیرم.. بعد برم امامزاده... بعدشم تو میدون کمی قدم بزنم.. بعد برم نون بخرم و بیام خونه.. بعدشم برم ساحل بزنم به آب...

زود راه افتادم.. کمی که تو شهرک قدم زدم دیدم صدای نفس نفس یه خانوم نه چندان مسن میاد... دو تا ساک دستش بود و خیلی بد راه می رفت... گفتم یکیشو بدین به من... نگام کرد.. و گفت: تی دست درد نکنه.. مزاحم تفریح شما نمی شم... (سعی داشت فارسی حرف بزنه ولی شما همه رو با لهجه بخونین)

از دستش یکی از ساک هاشو گرفتم.. دیدم باز نمی تونه به پای من راه بیاد.. من داشتم تند تند راه می رفتم... گفتم اون یه ساکتون هم بدین به من... چهره خسته اش بشاش شد... باز تعارف کرد و من بی توجه به تعارفش اون یکی رو هم برداشتم...

مطمئناً اگه آرایش نکرده بودم از اون بوس آبدارها در انتظارم بود...

شروع کرد به حرف زدن... ولی بدطوری نفس می کشید... چیزهایی که من از حرفهاش فهمیدم...

گفت تازگی ها قلبشو عمل کرده... الان داره می ره خونه خودش رشت... تو منظریه... پسرش خیلی اذیتش می کنه... اینجا خونه یکی از آشناهاشونه که خیلی اینو قبول دارن... و نمی ذارن بره خونه تا پسرش بیاد اینو آزار بده.. پسره می خواد خونه رو بفروشه تا پولش کنه.. خرجشو بیشتر این خانواده می دن.. یه فرهاد خانی بهش گفته که کارت رشت تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت... ۱۵ روز دیگه می خواست بره مکه... هر چند از گاهی هم می گفت الهی دستت به امام حسین برسه.. تی قشنگ دستان در بیگیفته.. تی قشنگ دستان خراب ببوسته... الهی دور خانه خدا ببینمت... منم هی تشکر می کردم.... گفت می ره کمی وسیله های باقیمونده سفرشو از رشت بخره... و باز هی دعا می کرد... سه تا شکلات بهم داد... گفتم می تونی تا رشت بری؟

گفت: اره... تاکسی میگیرم... دم نگهبانی .. نگهبانها اولش فکر کردن من مهمون اون خانومه هستم... ولی خوب که نگام کردن منو شناختن... منم تا اونور خیابون با خانومه رفتم و خودم برگشتم اینطرف تا از پیاده رو برم طرف میدون...

وقتی برگشتم کلی نگهبانها تحویلم گرفتند.. یکیشون گفت .. دوچرخه میخواستی بدیم بهت.. گفتم نه ممنون دوچرخه شما خیلی بلنده من می ترسم... ولی اگه کرایه می دادن خیلی خوب بود...

دریای صبحگاهی

رفتم خونه.. نون و بقیه وسایلو دادم.. برگشتم رفتم دریا.. و بی خیال آب سرد صبح شدمو رفتم تو آب... یه سرمای دلنشین می رفت تو استخونهام.. کمی تو آب عین قدیم ها قدم زدم... بعد یه خانوم آقا اومدن و آقاهه که منو ید جو گیر شد لباسشو کند تا بیاد تو آب.. و هنوزآب  به زانوش نرسیده بودکه صداش دراومد.. این آب خیلی سرده!!!!!! حتما هم داشت تو دلش منو فحش کاری می کرد...

من ولی همچنان بی خیال تو آب بودم.. بعدش هم همون طوری خیس رفتم خونه... ولی خیلی چسبید... آب هم خیلی شفاف و تمیز بود...

بعد صبحونه رفتیم با عزیز جون کمی رانندگی... تا بقیه اماده شن.. بعد رفتیم شنبه بازار... ولی من پیاده نشدم.. آخه عسل عمه گرمش بود و لج کرده بود... منم موندم تو ماشین و با عزیز جون رفتیم گشتیم تو شهر... تا بتونیم از باد کولر هم بهره مند بشیم...

اقتصاد انزلی

از اونجایی که خوشی رفته بود زیر پوستم... در یه حرکت غافلگیر کننده برا خودم یه روسری مشکی با یه عالم گل قرمز خریدم و یه کیف قرمز...

بعد یه کفش هم خریدم که البته قرمز نبود... ولی همونو ۱۰۰۰۰ از کرج ارزونتر گرفتم... خیلی هم با نمکه...

خلاصه تو اون سه روز یه حال اساسی به اقتصاد انزلی دادیم... بطوری که با برگشت ما انزلی دچار افت شدید اقتصادی شد!!!!!!!

گیسوم...

نهار که بیرون میل نمودیم و بعد از نهار رفتیم گیسوم...

اگه می دونستیم اینطوریه نمی رفتیم..ساحل خودمون بیشتر خوش می گذشت...

چطوریشو می گم... خیلی بدم اومد.. از ادم هاش... بی جنبه...   و خشک...

نمی دونین وقتی وارد اون خیابون که می رفت سمت ساحل شدیم دهنم وا موند... خداییش منظره با حالی دشت... همش چشام می چرخید.. عسل جون هم تو بغل من خوابش برده بود...

رفتیم ساحل..

گیسومی های بی جنبه و ندید بدید!!!

اولاً به شدت گلی و کثیف بود. من حتی پامو تو آب نکردم.. ثانیاً با حال نبود... ثالثاً یه آقای بی مزه و احمقی اومد بهمون گیر داد... داشتن عزی جون منو می بردن با خودشون... هر چند کسی جرات نداره اینکارو بکنه.... خدا شاهده به قیمت جونمم تموم می شد می کشتمش.. عزی جون هم می دونه من اینقذه دوسش دارم و خیلی بی کله ام اولین کاری که کرد این بود که با اشارتی منو به آرامش دعوت کرد...

بذارین بگم.. ما رفتیم در دورتین مکان ممکن سکنی گزیدیم... هیچ ادمیزاده ای جز خودمون اون اطراف نبود.. نزدیکترین ادم به ما  بسیار ریز دیده می شد...

عسل عمه گیر که بره تو آب.. داداشی لباسشو درآورد و بردش دم آب تا بازی کنه... بعد اومدن شن بازی...

یه عالم آدم در خیلی دور تر از ما در حال شنا بودن... و فقط نقطه های سیاهی که به نظر کلشون بود دیده می شد... تمام نقاط اونجا زده بودن شنا اکیدا ممنوع...

ننوشته بودن شن بازی و خندیدن ممنوع!!!!

دادشی که رفت نی نی رو بشوره تا شنهای تنش بره لباسش خیس شد...

از اونجا که اونجا جایی نداشت که لباس عوض کنه با بدبختی داشت اینکارو یم کرد و ما همه داشتیم نگاش می کردیم و داد و فریاد که یالا یالا... ما منتظریم یالا...

من تو ماشین نشسته بودم و روسری سرم نبود... ولی سرم پایین تر از صندلی بود.. کسی از پشت ماشین رد می شد نم یتونست بفهمه کسی تو ماشینه...

عزیزجون داشت مثلا از مهدی عکس می گرفت...

کلی خنده بازار بود... یه بار حوله دورش افتاد و همه جیغ و داد و این حرف ها...

البته داداشی اینقده دور بود که اگه همینزوری هم لباسشو عوض می کرد اتفاقی نمی افتاد...

بعد یه ماشین اومد که یه آقای احمق توش بود... با یه لحن سگ منشانه ای گفت: بزرگترتون رو بگید بیاد...

عزیزجون رفت...

شما متهمید... به جرم اینکه اون خانوم روسری نداره... عزیز جون برگشت هیچکی ندید.. گفت همه روسری دارن... و اون اشاره کرد به من تو ماشین... عزیز جون دو قدم اومد عقب و خم شد تا تونست منو ببینه و من تازه فهمیدم که باید روسری سر کنم...

اون آقا رفته شنا...

ضمن اون آقا لخته و شما دارین ازش عکس می گیرین!!!!!!!!!!!!!!!!!

و تازه دارین داد و بیداد می کنین!!!!!!!!!!

من باید بهشون تذکر بدم....

عزیز جون گفت من بهشون تذکر میدم... شما زحمت نکشین...

ولی خدا شاهده می اومد تذکر بده یکی می خوابوندم تو گوشش تا بفهمه که تو ماشین مردم رو دید نزنه پدر سگ...

همون شد که جمع کردیم رفتیم.. عمراً دیگه برم گیسوم... حالم از همشون به هم می خوره...

هر چقدر این مردم انزلی با حال بودن و با جنبه.. این گیسومی ها حال به هم زن بودن...

جالب اینجاست تو جنگل تا برگردیم هر ماشینی دیدیم .. مردهاشون لخت بودن و فقط مایو تنشون بود... و من به این فکر می کردم که اینها چرا لختن.. چرا هیچکی به اینها چیزی نمی گه...

تو جنگل هم موندیم عصرونه خوردیم... بعد رفتیم طرف انزلی... قبل انزلی یه بازار ساحلی بود که رفتیم یه حالی هم به اون بازار دادیم...

بعد رفتیم گشت زنی و بعدشم خونه و شام...

داداشی اینها آماده شدن و ساعت حدود ۲۳:۳۰ رفتن شهر خودمون...

دل منم کندن با خودشون بردن... پارسا جونم دیگه... نمی دونین چه بوسهایی برا من می فرستاد...

اونها که رفتن ما رفتیم قدم زنی... بعدش رفتیم یه پارک کوچولو که تو شهرک بود... نمی دونین این عسل عمه چی کار می کرد... انگار نه انگار ساعت ۲۴ بود.. فقط جیغ میکشید از خوشحالی... تا چند بودیم یادم نیست...

روز سوم...

صبح جمع و جور کردیم وسایلو چپوندیم تو ماشین و گشت زنان رفتیم ... البته من صبح باز رفتم پیاده روی و با دریا خداحافظی کردم... یه دوش با حال هم گرفتم که خیلی چسبید... آمریکای جهانخوار تا بیاد بفهمه من تو حمومم و یه بلایی سر آب بیاره من اومده بودم بیرون...

نهار رشت بودیم... بعدشم حرکت به سمت خونه.. یه جایی نزدیک قزوین موندیم و چایی خوردیم.. بعدشم یه کله اومدیم کرج...

یه سری نکته هست که باید بهتون بگم...

باشه تو پست بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0