Daisypath Anniversary tickers سفرنامه قسمت دوم... - سيب مهربون

سفرنامه قسمت دوم...

مادر خرج

از اونجا که بدطوری سرم تو حسابه.. دداشی اینها گفتن سیبی تو بشو مامان خرج ما.. منم قبول کردم....

گفتم امشب من رژیم دارم.. بقیه هم هیچی نخورن.. فردا هم نیمرو... شام فردا هم نون و هندونه... من داشتم می گفتم دیدم داداشی میگه اصلا بی خیال...

فکرکرده بود جدی میگم خوب... اونم حساس داشت ضعف می کرد...

شام رفتیم یه رستوران باحال... من قبلش با داداشی حرف زده بودم.. یعنی با زهره .. بعد سر موضوعی که خودم اصرار کردم بهم بگه حالم بد شد... داداشی دچار مشکل شده بود... و من کلی غصه دار شدم.. حتی به عزیز جون هم نگفتم... ولی دلم عین سیر و سرکه می جوشید.. تا این حد که نتونستم از شام هیجان انگیز اونشب بخورم...

داداشی گفت غذا نمی خوری ها... اینطوری که نمیشه خرجمون یکیه ما عذاب وجدان میگیریم..

گفتم نگران نباشین... عزی زجونم جور من میکشه...

آخه اونها پلو کباب سفارش داده بودن ... منکه فقط کباب ترش ابابیی رو دوست دارم... بعدش هم حالم بد بود.. اشپل و کال باقلا هم که اصلا نمی خوردم...

ولی یه موضوع کمه خیلی جالب بود برنجش بود...

ما سه پرس برنج گفتیم بیاره.. اون برنجها رو عین اینکه تو پلو پز ریخته باشه برامون آورد... حالا اگه تونستم با این دیوانگی های کامی کنار بیام عکسشو می ذارم براتون...

 

اتچمنت

بعد رفتیم خونه... یعنی ویلامون.. خیلی ویلاش با مزه بود... و یه حیاط با نمک داشت

اصلا شهرکش خیلی قشنگ بود...

وارد خونه که می شدی... یه راهرو کوچیک بود که دستشویی و در اپزخونه تو مسیر بود..

بعد هم هال بود که بزرگ بود با پمج تا راحتی تک نفره... یه میز وسط....دو تا میز عسلی

سقفش چوبی بود... اپنش هم چوب کار شده بود

یه میز نهار خوری هشت نفره هم بود

رو میز هم چیده شده بود...

دو تا خواب داشت.. با یه حموم وسطش...

هر کدوم هم علاوه بر پنجره یه در بزرگ داشتن به سمت حیاط

ما رفتیم اتاق رو به حیاط جلویی

داداشی اینها حیاط رو به دریا

البته حیاط رو به دریا به علت دیوار شنی ای که موجودبود دیدی به دریا نداشت...

تو هر اتاق دو تا تخت بود... که با یه میز پاتختی از هم جدا شده بودن...

داداشی گفت که به خاطر بچه باید تخت ها رو به هم بچسبونیم...

بر گشتم دیدم عزیز جون لبخندی به لب داره.. از نوع موزیانه... گفت خوب راست میگه... ما هم همین کارو می کنیم.. شاید نی نی بخواد بیاد پیش ما!!!!!!!!!!!!!!

 

من اصلا خوابم نمی اومد..ولی مجبور شدم بخوابم... چون همه رفتن بخوابن...

دیر خوابم برد.. نمی دونم به چی فکر میکردم... همون موقع هم نمی دونستم.. ولی دلم شور می زد...

 

سحر خیز

صبح هر کاری کردم دیدم خوابم نمیاد... ساعت ۵:۳۰ بود.. پا شدم رفتم دیدم وای که دیوونه ام اگه تو خونه بمونم... سریع آماده شدم.. و خودم رو اراییدم و د برو که رفتیم...

عزیز جون گفت موبایل منو ببر... منم ام پی تریمو برداشتم.. دوربینمو...

داداشی دیشبش به یه گربهه گوشت داده بود... اونم دوستاشو جمع کرده بود جلو در خونه...

منم اولش خیلی ترسیدم بعد یه غرش بلند و فرار اونها.. جز همون گربه پرووهه.. حالا عکسشو می ذارم...

رفتم تو شهرک گلگشت... داشتم می رفتم دیدم یه آقایی عرق ریزان داره میاد با یه بغل نون بربری...

بهش گفتم: سلام آقا صبحتون به خیر... میشه بپرسم از کجا نون گرفتین؟

گفت: می تونی بری؟

گفتم تا دم شهرک که دارم میرم... بله میرم..

نشونی داد و رفتم...

دم در که رسیدم دید به به چقذه دوچرخه.. از اقا مهربون نگهبانی پرسیدم: اقا اینجا دوچرخه کرایه میدن؟

گفت: بله و راهنماییم کرد...

نونوایی رو هم برام گفت و من نفهمیدم...

گفتم بی خیال

گم که نمیشم و زدم بیرون از شهرک... وای کوچه هاش چه آشنا بود.. واسه خودم گلگشت زدم و نون خریدم و برگشتم...

نون ها رو دم در دادم عزیز جون... و رفتم دریا...

اونجا یه گروه بودن که داشتن فوتبال ساحلی می زدن تو رگ... خودشون هی تکرار می کردن :بابا این فوتبال ساحلیه نمه فهمی... باید ایطور باشی باید اوطور باشی... (با لهجه مشهدی بخونین)

منم دیدم نم یتونم خودمو کنترل کنم..

پاچه شلوارمو زدم بالا و زدم به آب... تا مغز استخونم یخ کرد... ولی نمی دونین چه حالی داشت...

بعد باز به سبک قدیم شروع کردم به نوشتن رو شنهای ساحل.. همیشه از این کار لذت یم بردم و میبرم...

 یه آقایی در حال ماهیگیر تو حال خودش بود... خیلی با حال بود...

راستی نگفتم.. ساحلش عین ساحل بچگی هام بود که در اثر پیش روی اب دریا نابود شد...

اینقده ذوق کردم که تا دم اب دوییده بودم...

اصلا این شد که اونها شروع کردن به گفتن متلکهای رشتی و مشهدی...

تازه من تو دلم گفته بودم اگه ببینم کسی داره والیبال بازی می کنه میرم بازی می کنم زن و مرد بودنش مهم نیست... ولی خدا به عزی جون رحم کرد که اونها در حال فوتول بازی بودن...

ساعت ۷:۳۰ رفتم خونه... و یه صبحونه زدیم تو رگ و اماده شدیم برا رفتن به مرداب...

جاتون خالی رفتیم ساحل دیدیم یه اقاهه اومد برا سوار کردن مسافر...

ما هم سریع رفتیم...

کلی جیغ کشیدیم.. کلی خوش گذشت

 

تایتانیک

منم هی نشستم سر جام دیدم نمیشه

رفتم جلویه قایق و عین رز تو تایتانیک دستامو باز کردم... نمی دونین چه حالی داشت

آقا قایقیه هم هی قایقو تکون میداد تا من بترسم ولی من انگار نه انگار...

زنداداشم رو مجبور کردم بیاد پیشم...

بعد با هم به چشمک زدن الماس های دریا نگاه کردیم...

 

مطالعات میدانی

بعد رفتیم داخل شهر جهت گلگشت زدن...

در طی این گلگشت به یه بازار رسیدیم...

یکیشو که شب قبل شناسایی کرده بودیم... مردها هی گفتن فقط خانومها رو ببریم بازار دیگه خوب خوب میشن... ولی اونروز همش برا خودشون خرید کردن!!!!!!!!!!

همچین چنگی به دل نمی زد ولی خوب می گشتیم چیز میز هیجان انگیز توش پیدا می کردیم..

من هیچی نخریدم.. هنوز نرمال نبودم... ولی نذاشتم کسی بفهمه... حتی خودم!!!!!!!!

بعد رفتیم نهار خوردیم...

جاتون خالی بود.. ولی داداشی به این تنیجه رسید من مریضم... اخه باز غذا خوب نخوردم... و اون بهم گفت تو هیچی نمیشی!!!!!!!!

 

رفتیم خونه یه چایی زدیم تو رگ که مامان اینها اومدن... ساعت ۳ بود... اونها هم سریع اماده شدن و رفتیم ساحل...

پارسایه عمه اینقده بزرگ شده که باورتون نمیشه...

خیلی بامزه... کلی هم حرف می زنه...

خوردنی خوردنی....

رفتیم ساحل.. شن بازی... بدبینتون... والیبال دریایی!!! فوتبال دریایی!!!

مسابقه دو تو اب....

و هر آنچه بخواین...

اینقدر هم جیغ کشیدم که دلم اروم شه...

الان دریا سر درد گرفته از دست داد و بیداد من...

کلی هم ادم ها اومدن دریا... ببینن چی میدم تو ساحل که اینهمه غوغاست...

 

عزیز جون به سبک این مرد ترک های پیر نشسته بود کنار ساحل و با کولی بازی های من حال می کرد... منم هر چند از گاهی می رفتم و یه نکته ای رو بهش گوشزد می کردمو اون هی حالش بیشتز گفته می شد...  حالا اون نکته چی بود برا اونهایی می گم که دسترسی شون بیشتر به من... تازه اگه بپرسین...

اونم دیگه پا شد و افتاد دنبال من... و من با تهدید شن و خیس کردن از دستش نجات پیدا کردم...

 دوستام هم اومدن ساحل..

اینقذه اونجا موندن تا بالاخره از ما توپ گرفتن و بازی کردن...

ولی من دیگه دوست نداشتم باهاشون والیبال بازی کنم...

غروب هم بعد یهه حموم رفتن ناکام.. شنین و مالین رفتیم بازار....

 

 

عمه ماشین نداری؟

قبل اینکه بریم بیرون... پارسا جونم هی می رفت سر چمدون من و هی توشو ولو می کرد... انگاری یه نفر که دنبال چیزی می گرده... هر چیز هم که بسته بندی بود باز می کرد... مثل جعبه جوراب ها....

منم بی خبر.. هی بهش گفتم پارسا جونم به چمدون دست نزن... راستی من سشوار هم با خودم برده بودم... متوجه ای که؟ با شمام که به سختی موهاتو خشک کردی!!!!!!!!!!!! :)

خلاصه زیپ چمدون رو بستم و قفلش کردم... بعد موهامو خشک کردم رفتم تو هال...

پارسا اومد تو هال عین من که خودمو وس می کنم چسبید به دیوار... و هی گفت عمه ... عمه...

(سوالی بخونین...) من گفتم چیه پارسا جونم.. هیچی نگفت.. گفتم عمه جون میخوای بریم چمدون عمه رو باز کنیم ببینیم چی داریم؟ می خوای؟

دیدم برگشته میگه... عمه سیبی... ماشین نداری؟؟؟

وای نمی دونین.. من غش کردم.. گفتم بمیرم برات عمه.. تو چمدون عمه دنبال ماشین میگشتی؟؟

دیدم گل از گلش شکفت گفت: دو تا ماشین.. آبی...

گفتم عمه برات رفتیم بیرون یمخرم.. من   برات کتاب و ماشین خریدم.. ولی نیاوردم...

نمی دونین چقده معصوم گفت عمه سیبی ماشین نداری؟

 

عمه فقط عمه سیب

سپنتا چون فکر می کنه من فقط عمه هستم... هعر وقت داشتم پارسا رو ناز می دادم جیغ می کشید و خودشو نشون می داد تا من بهش توجه کنم...

اول بهم می گفت عمی... بعد دیگه یاد گرفت گفت عمه...

پارسا هم هر وقت می خواد با همه حرف بزنه می گه: عمه اینا .. عمه اینا....بعد حرفشو میگه

 

بقیه اش باشه فردا.. خسته شدم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0