Daisypath Anniversary tickers سفرنامه قسمت اول... - سيب مهربون

سفرنامه قسمت اول...

مقدمه...

ما ساعت ۲:۳۰ روز پنجشنبه راه افتادیم به طرف بندر انزلی...

البته قبلش آشتی کرده بودیم ها... زندگی خوب بود.. ولی من همچنان در سکوت خودم غوطه ور بودم...

بدحجاب پر روووووووو!!!

برا راحتیم.. یه مانتو که نه.. یه بلوز پوشیده بودم که کمی کوتاه بود.. فقط چهار وجب بالای زانوم بود...

کمی میوه خریدیم تا مبادا به مردم انزلی خیری برسونیم... این کمی برا چهار نفر و نیم غریب ۱۰۰۰۰ تومان شد!!!!!!!!! ولی نم یدونم چرا همه ادم ها منو یه طوری نگاه می کردن!!!!

بعد رفتیم دنبال داداشی و بعد هم بزن بریم از اینجا...

ولی همه ادم های تو کوچه یه طوری نگام می کردن!!!!

یه جا واستادیم تا این عسل جون رو تر تمیزش کنن....ولی همه ادم های تو پمپ بنزین یه طوری نگام می کردن!!!!

یه جا واستادیم تا یه چیزی بخریم.. من رفتم از تو صندوق یه چیز ی بر دارم ولی همه ادم های تو امام زاده هاشم یه طوری نگام می کردن!!!!!!

منم از اون لحظه باز نفهمیدم چرا نگاه می کنن؟

*** عسل عمه هم که تا نشست تو ماشین .. سوزنش رو نانا گیر کرد...

عزیز جون خسته بود.. داداشی رانندگی می کرد.. تا قزوین.. بعد عزیز جون نشست...

عزیز دل من مرد قانون...

برخلاف همشهریان محترم شمالیش که معلوم نیست چطور رانندگی می کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و اصلا قانون جنگل در هنگام رانندگی حکم فرماست!!!!!!!!!!!!!!! ایشون خوب رانندگی می کنن... ولی  وقتی داداشی میشینه پشت فرمون من چهار چشمی به عقربه سرعت نگاه می کنم و هی تذکر میدم...

هیچی از وقتی عشق من نشست پشت رول این مهدی هی گفت: بابا اینجا رو برو.. اونو سبقت بگیر.. عزیز جون فقط یه بار حرفشو گوش داد... و دیدیم ای دل غافل پلیس ما رو نگه داشت...

من سعی کردم خوشحال باشم... پس زیاد ناراحت نبودم.. اصلا هم قیافم تو هم نرفت...ولی طفلی شوهرم.. برا اولین بار تو اولین سفر تفریحیمون ۴۰۰۰ تومان جریمه شد...

هر چند تو هر اتفاقی یه خیره.. من اون موقع دوست داشتم فقط خودم و اون بودیم.. تا از دپرسیش کم می کردم... تازه سریع شنبه اول وقت پرداختش کرد...

مرد قانون من خیلی براش گرون تموم شد این جریمه...

ولی باعث شد از این شرارت داداشی کم بشه.. و کارمون به علت های زیاد به پارکینگ و این حرفها نکشه...

رقص خیابانی...

به لوشان که رسیدیم.. دیدیم صدای بزن و برقص میاد شدید...

ما تو ترافیک اول شهر بودیم... خیلی جالب بودها... دیدیم تو پیاده رو.. اونم خیابون  اصلی شهر.. یه حجله دور از جون عین همونها که برا مرده درست یم کنن.. با تورهای صورتی و سفید درست کردن .... یه آقای متشخصی با دم دستگاه داره اونجا می خونه... حدود ده نفر هم د رحال رقص هستن... یه چیزی شبیه رقص کردی .. از نوع ارومش... خیلی با حال بود...

داداشی گفت این قسمت تبلیغات شهرشونه...

فقط نفهمیدم داماد کی بود.. و چرا تو کوچه نرفتن برقصن..کنارش یه کوچه پهن بود!!!!!

منجیل و خنکی هوا

اصلا هیچکدومتون می دونین چرا تو منجیل اینهمه باد میاد؟

اینهمه می گن نرین دم سد باد می برتتون؟

خوب برا اینه که اونجا کلی از این پنکه ها گذاشتن.. به چه بزرگی... اونها هم هی می چرخن باد می زنن... تازه پسر خوشتیپها هم تمایلی برا کوتاه کردن موهاشون ندارن... چون موهاشون تو اسمون می رقصه...

بهار نارنج

از رشت که رفتیم بیرون سمت انزلی یهو ماشین پر شد از عطر بهاره ها ... از بس خوشحال بودم که صدام تو گلوم گیر کرد و نتونستم جیغ بکشم...

شهرک ساحلی

رسیدیم شهرکی که توش ویلا رزو کرده بودیم... ووووووووو نمی دونین چه باحال بود..... اینقذه من ذوق کردم که این عسل عمه هم جیغ می کشید...

کلی قشنگ بود.. ولی اصلا صدای دریا نمی اومد... برام جالب بود.. دقیقاً پشت ویلامون دریا بود... بدون اینکه دیگه خونه ای باشه... ولی نمی دونم چرا صدای دریا نمی اومد... البته می اومدها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0