Daisypath Anniversary tickers آقا پیرمرد مهربون!!! - سيب مهربون

آقا پیرمرد مهربون!!!

اول امروز صبح رو بگم تا یادم نرفته سفر و خاطره نویسی باشه برا بعد...

صبح عزیز جونم با مهربانی هر چه تمامتر منو از خواب بیدار کرد...

تعجب نکنین.. وقتی مجبور باشی بری سر کار که دیگه بیدار شدنت نمیاد ... حتی اگه ساعت ۲۳:۳۰ خوابیده باشی... دریا که نمی خواستم برم... دیگه تفریح و سکوت و صبح و طلوع آفتاب هم نبود...

دیدم اصلا یه ذره هم شبیه ادمهایی که می خوان برن سر کار نیست...

گفتم مگه نمیای؟

حالا خودم تو رختخوابم ها...

گفت نه.. برات چای گذاشتم...

ولی نون نداریم...

الان هم که بسته  است.. پس چی بخوره عسل ناز بره سر کار... دیشبم که شام نخوردی...

گفتم هیچی هنوز از عطر بهاره سرشار و مست و سیرم... هرچند عین عسل عمه سیرمونی ندارم و دلم می خواست بمونم ... ولی الان سیرم از عطر دریا و اکسیژن مفرط...

هیچی تا پاشم و حاضر شم کمی طول کشید... شد ساعت ۵:۲۰ رفتم دیدم عشق من با یه لبخند قشنگ خوابش برده...

اتاقمون رو که عوض کردیم.. روحیه هر دومون بهتر شده

باوردتون میشه.. طی یه عملیات غیر منتظره دیشب این جابجایی انجام شد...

الان خونمو رو ببینی فکر می کنی وسط جنگ جهانی دوم ایستادی...

به قول عزی جون خودمونیم ها هیچ جا تخت خودمون نمیشه... البته بهش گفتم از این به بعد بگو خونه خودمون...

راه افتادم که برم .. رفتم باهاش خداحافظی کردم.. باز کلی شادمانه تر شد...

راستی پول تو جیبی هم بهم داد...

ایستگاه که رسیدم دیدم اون آقا پیرمرده که می خواست من تنهاییشو پر کنم یادتونه اون اونجا بود..

منم زودی رفتم و سوار شدم..

گفتم من یه بار دیگه هم با شما اومده بودم درسته؟

گفت بله...

گفت چه خوب یادتونه.. گفتم نه.. فقط صداتون و رنگ ماشینتون یادم بود... من اصلا اون روز شما رو ندیدم

خیلی خوابم می اومد.. ولی تا تهران باهاش حرف زدم تا هم از انرژی مثبت من بهره مند بشه هم اینکه خوابش نگیره...

اومدم شرکت

خیلی نخندیدم ولی صورتم بشاش بود...

هر کی دید گفت سیبی چه انرژی مند اومدی سرکار...

عروسی خوش گذشت؟!!!!!!!!!!!!!!!!

من البته براتون این موضوع عروسی رو توضیح میدم...

تازه ساعت ۱۱ به عزی جونم زنگ زدم

خیلی خوشحال بود

و سرحال

حالا هم بهش بگم امروز فوتباله زودی بیاد بریم خونه...

فعلا کاری ندارین

باید برم به کارهام برسم

قول میدم پست های اون روزهایی که نبودم هم براتون بفرستم

کاری ندارین

فعلا بای بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0