Daisypath Anniversary tickers من کشتمشون!!! چون هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد!!! - سيب مهربون

من کشتمشون!!! چون هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد!!!

هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد هیچ چیز...

نه اینکه خیلی سر خوش بودم نه..

ولی نباید...

نمی خواستم اجازه بدم که اولین سفر تفریحی منو عزیز جون با هیچ چیز خراب شه... با هیچ چیز...

حتی  دردهای شدید معده ام هم نتونستن حالمو بگیرن...

حتی نگراین کلاسی که باید شنبه و یکشنبه می رفتم و نرفتم هم اذیتم نکرد...

یادته دم دریا اول صبح با اونهمه عطر خوش یتو فضا گفتم دریا جون گور پدر کلاس و مدرک.. بذار خوش باشیم این دوروزه عمر؟ یادته؟

هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد هیچ چیز...

حتی رفتارهای عجیب اون...

حتی نگاه غمزده تو...

به هیچ چیز جز خوش بودن فکر نمی کردم...

حتی به خستگیم.. به خونه به هم ریخته ام.. . به همه اون اتفاقاتی که این چند روز افتاد...

به اینکه تو صبحها خیلی خسته بودی هم فکرنکردم...اذیتم نکردم...

هیچ چیز نباید خوشیمو به هم می زد هیچ چیز...

اول صبح به رسم هر صبح ساعت ۵ بیدار می شدم..

به رسم روزهای خوش گذشته به سر و صورتم می رسیدم.. تا وقتی بیدار شدی بدونی شور زندگی جریان داره...

می بوسیدمت و می گفتم عزیزم خواستی زنگ زن بیا پیشم.. من رفتم تا از وقتم استفاده کنم...

هیچ چیز نباید مانع این جن زدایی می شد.. هیچ چیز...

حتی اون گربه زشت دم در...

یه نفس عمیق کشیدم و یه صدای خشن برای راندن اون گربه پرورو... حتی اینکه تا مدتها داشت دنبالم می اومد آزارم نداد... قرار بود خوش باشم...

و چه موفق بودم...

ولی... فقط فکر داداشی و مشکلش داشت داغونم می کرد... ولی نذاشتم درد سینه ام مانع ورود عطر بهاره های خوشبو بشن...

اصلا تنها نبودم با اونهمه پرنده ...

اصلا تنها نبودم ....

نون داغ ....

یه فکری به سرم زد...

برا اینکه حس خوشی رو منتقل کنم. باید برم نون بربری داغ بخرم...

رفتم تو شهر...

انگار می شناختمش...

هیچوقت تو شهرهای شمالی احساس غربت بهم دست نداده...

نون داغ.. چهره متعجب و خندان عزیز جون دم در... ساعت ۶:۴۵ دقیقه صبح.. من سرحالتر از همیشه...

اینقدر ذوق کرد که یادش رفت ببینه کسی هست یا نه... و ...

کی آرایش کردی؟ نون از کجا؟ پنیر از کجا؟ کجا بودی؟ کجا می ری؟

دریا عزیزم.. حالا می رم ساحل گردی؟ میای؟

نه تو برو.. من برات زنگ می زنم...

ولی اصلا ناراحت نشدم... اصلا..

کنار دریا شور و هیجانی به پا بود.. فوتبال ساحلی... نگاه متعجب فوتبالیستها.. لهجه آشنای مشهدی...

لهجه با مزه شمالی...

متلکهای رشتی!!!!!!!!!!

مرد ماهیگیر...

گوش ماهی های ریز و درشت... جونورهای ریزی که لابلای پاهات وول می خوردن وقیت موجها میرفتن تو دریا برایه یه دور خیز دیگه...

حتی جلبک ها هم حس سبز بودن رو می تونستن وارد خونت کنن...

همه خودمو ول کرده بودم تو طبیعت... حتی تصور اینکه ممکنه بیان و بابت پاهای عریان و موهای پریشانم اذیتم کنند هم مهم نبود...

برا تزریق خوبیو باید  خودمو تو دست نسیم صبح رها می کردمو می زدم به دریا...

بعد از مدتها اولین بار بود که با شور زندگی رفته بودم ساحل نه به قصد نابودی...

و چه شور قشنگی....

 

پ ن۱: حالا اومدم با یه عالم بهارنارنج تو جیبهام.. با یه سبد خنده... با روی باز...

جن ها رو کشتم و تو دریا زیر ماسه دفن کردم.. می دونم صد تا جون دارن و نمردن.. می دونم بر‌می گردن. می دونم شنا بلدن... ولی خوب تا بیان بیرون و تو اون شرجی دل انگیز تنشونو خشک کنن و تازه ماشین بگیرن برگردن خونه ما امیدوارم یه کم طول بکشه... یا وقت یدارن میام من خبر دار شم و درو باز نکنم...

پ ن ۲:هر کی عزیز جون منو تو هفته پیش دید گفت بهش که چه پیر و شکسته شدی...

خدایا منو ببخش...

ولی هر کی این هفته ببینتش می گه کلک چه جوون شدی!!!

 

پ ن ۳: به کسی که غصه هاشو می کشه و تمام ریه هاشو پر کرده از اکسیژن می گن قاتل؟

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0