Daisypath Anniversary tickers یه سیب ۲۸ ساله نادم!!!! - سيب مهربون

یه سیب ۲۸ ساله نادم!!!!

اصلا نمی خوام به این فکر کنم که داره ۲۸ سالم تموم میشه... شما باورتون میشه بیست و هشت سال!!!!!!!!

وقتی کوچیک بودم.. حتی وقتی ۱۶ سالم بود از اینکه فلانی بیست سالش بود شاخم در می اومد.. وفکر می کردم چقدر بزرگه...

هیچکی باورش نمیشه من اینهمه بزرگم.. شما باور می کنین؟

معلومه که.. آخه من خیلی کوچیکم.. اینقدر که با یه تو شنیدن دلم می گیره... هنوز نمی تونم تصور کنم یه نی نی می تونم داشته باشم که بهم بگه مامان...

هنوز که هنوزه با دیدن یه شکلات که هیچوقت هم نخوردمش ذوق می کنم.. یا با دیدن پرتقالهایی که بابایی مخصوص برا من می آره...

هنوز به پول تو جیبیم فکر می کنم... هنوز ...........

هنوز وقتی بابا زنگ می  زنه عین کوچیکیهام نازم می کنه... هنوزم میگه لبهای غنچه ای تو .......

ولی نمی دونه این لبها حرف نمی زنه.. وقتی هم می زنه ناله می کنه... یا حرف بد میزنه!!!!!!! هر چی دلش می خواد هم می گه!!!!!!!

هنوز مامان از اینکه دستمو بسوزونم نگرانه.... هنوز داداشی از اینکه من دارم بار یه زندگی رو دوشمه غمگینه... هنوز داداشی فکر می کنه باید بابت من غیرتی بشه...

هنوز خودم فکر می کنم دلم بازیهای کودکانه می خواد...

هنوز وقتی دوچرخه یم بینم دلم یه طوری میشه...

هنوز دلم جیغ کشیدن می خواد تو کوه...

هنوز عین بچه گی هام و قتی قهر می کنم یا پتو می پیچم دور خودم و توش لوله میشم یا میرم گوشه دیوار و رو به دیوار وا می ایستم  و لبام آویزون میشه...

هنوز وقتی میرم خونه مامانم اینها عین بچه ها نق می زنم که یه کم دیگه بمونیم... یه خورده دیگه...

راستی پارسا هم عین من قهر می کنه.. خیلی جالبه برام.. خیلی... تازه لوس بازیهاشم عین عمه است...

می دونین چیه؟ دلم نمی خواد هی فکر کنم 28 سالمه و هنوز یه کم هم از زندگیم لذت نبردم.. نمی خوام فکر کنم اینمه سال بیهوده شد تو زندگیم...

یه روز به حرف بزرگتر ها یم خندیدم.. ولی حالا.. حالا هر لحظه که می گذره احساس پوچی بیشتر می کنم...

کاش فقط یه سال.. یه سال مال خودم بود و برا خودم زندگی می کرم...

یه سالش رو مال خودم بود...

کاش می شد از زندگی مشترک یه  سال مرخصی بگیرم...

دلم برا هیچکی هم تنگ نشه...

کاش می شد .. این یه سال عطف به اون 23 سال زندگیت خودت باش...

هر چند اونموقع هم خودم نبودم...

می گفتن این یه سال عطف به اون 15 سال اول زندگیت خودت باش...

اینطوری بهتره....

کاش عزیز جون بهم مرخصی می داد... شاید دیگه گیر نمی افتاد تو دست من...

شاید اینطوری منم دیگه حرف بد نمی زدم...

شاید یه کم ... یه کم بهم مرخصی می داد تا خودمو که گمشده پیدا کنم... به کارهای عقب موندم برسم... مامی اینها رو خوب ببینم.. کارهایی که نیمه کاره رها کردم تموم کنم... کاش می شد...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0