Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

امروز یه روز قشنگه...

امروز خیلی خوب شروع شد...

دیروز خیلی خوب تموم شد...

فردا خیلی خوبه...

من خوبم.. خیلی خوب...

همه چیز بر وفق مراده...

دیشب خیلی خوب خوابیدم...

خواب های قشنگ دیدم... (این یکیشو راست میگم)

امروز اینقدر خوب بودم و راحت بیدار شدم که رفتم دوش گرفتم...(این یکیشو تا حدودی راست میگم)

اصلا حرف بد به عزیز جونم نزدم..

اصلا یواشکی داشتم ار خونه بیرون نمی اومدم..

من خیلی خوبم...

اصلا عزیز جون دعوام نکرد...

اصلا عصبانی نشد..

عین همیشه...

اصلا هم تقصیر اون نبود... تقصیر من نبود.. مقصر آمریکاست.. هم همه می دونن....

اصلا من دلم برا خونمون پر پر می زنه... کی میشه بریم خونه...

وای مسافرت اجباری چه حالی میده.... اینکه بدونی باید بری مسافرت از همش بهتره...

حالا خدا کنه خود مسافرت هم بهترین باشه...

این اولین مسافرت ماست... مگه نه..

البته خوشی های امروز اصلا ربطی به مسافرت نداره ها... امروز کلا خوشی زیاد بود... دل خوش هم... تازه مثل همیشه عزیز جونم منو درک کرد... اصلا هم بهم نگفت بس کن...

اصلا هم اون جمله ای که روح منو آزار می ده رو هم نگفت.. همون دیگه...

میشه بس کنی... عجب گیری کردیم ها

نگفت باور کن....

منم نگفتم: داشتم می رفتم تا گیر نکنی... باور کن...

تازه اصلا مچاله نشدم... معده ام درد نمی کنه.. روده هام به هم نمی پیچه... سرشار از شوق زندگیم... کل راه عین یه بره مهربون.. آروم بودم.. خوابیدم.. تمام طول مسیر دستم تو دستای عزیز جون بود.. طبق معمول اون ساکت نشد من دلداریش بدم.. همش داشت دلداریم می داد... همش داشت نازم می کرد... همش می گفت: سیب جون قرصاش یادش نره.. سیب جونم .. سیب جونم.. دلم برات تنگ میشه.. اینهمه هم در شبانه روز می بینمت.. باز خسته نمی شم... همش دلم می خواد زود بیام خونه... همیشه هم زود می رسم... شیر آب هزار بار هم خراب شه.. سریع درست می کنم برات..

لامپ های سوخته رو هم زودی درست می کنم... اینقده خونه تاریک نباشه تا گلم دلت نگیره...

بعد کلی برا سفر اجباریمون برنامه ریزی کردیم... بعدشم من خوابم برد... با یه لبخند قشنگ رو لبم... هر کی منو میدید... از اینهمه روحیه و خنده اونم اول صبح شاخش در می اومد...

راستی همسایمون هم اممروز روز خوبی داره... چون امروز با اونهمه صدای شادی و هیجان تو خونه ما فهمید که همه عین خودش خوشبختن و شاداب...

وای خدا اینهمه خوشحالی و روحیه رو از ما نگیر...

خدایا کمی تحمل ما رو کم کن.. اینهمه ادم با تحملی هستم که همه فکر می کنن بی غم پادشاه من بودم...

خدایا یعنی قراره یه روز من از نعمت دیدین اتوبان تهران کرج اونم اول صبح محروم شم؟

خدایا مگه میشه.. دلت میاد؟ من خیلی وابسته شدم به این راه ...

آخه این راه برام سراسر خاطره و خوشیه...

اینهمه لطافت صبحگاهی رو کجا خالی کنم و برم سر کار اگه خونمون تهران باشه؟؟؟

دیگه برا گرفتن دستام صبحها عزیز جون وقت کم میاره، اگه زود برسیم خونه...

وای سواری ها و مترو رو بگو..... اینهمه خوشی.. اینهمه صفای تو راه.. اینهمه خاطرات قشنگ از خونه رفتن... خوابیدن ها ی تو راه همه تموم میشه که...

خدایا این نعمت رو هم از ما نگیر...

خدایا این تابستون هم عین همه تابستونهای دیگه.. بیشتر و بیشتر به ما خوش بگذره...

خدایا این بهار که داره تموم میشه... زودتر تمومش کن که دیگه خوشیهاش دلمون رو زد...

خدایا این بنده ناشکرت رو اهلش کن... با دعای مادر که نشدیم .. با دعای خودمون شاید بشیم...الهی آمین

خدایا اینهمه هیجان.. مخصوا این هیجان صبحگاهی امرو زرو از ما نگیر... یا کمی رو هم بده مردم تا حالشو ببرن...

خدایا یاد عزیز جون بینداز که گاهی یادم بیاره عجب گیری کرده تو دست من...

خدایا یاد عزیزجون بینداز که یادم بیاره من چقدر بد هستم... و چه حرفهای بدی بی دلیل بهش می زنم و کلا بی چشم رو هستم...

خدایا یاد عزیز جون بیانداز که اول صبح کمی عصبانی باشه تا من دیگه پرور نشم و هی خوشی هام زیاد نشه رو دل کنم...

خدایا یاد عزیز جون بیار که اول صبح یادش بمونه حرف عشقولانه بهم نزنه...

خدایا یاد عزیز جون بیار که اول صبح یادش بمونه کمی هم دعوام کنه تا شاید من تو دست اون آدم شدم...

خدایا یاد عزیز جون نیار که اول صبح یادش نمونه من هم یه دلی دارم که می گیره.. می شکنه... غصه دار میشه.. تنگ میشه...

خدایا هر چی رو از من میگیری بگیر... البته هر چی که مال منه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ولی این وبلاگ منو ازم نگیر...وگرنه ممکنه لال بمیرم...

خدایا هر چی که نه.. خودت می دونی چی میگم دیگه.. الان نمی تونم راجع به چیزهایی که دارم حرف بزنم.. چشمم می زنن...

خدایا یادته می گفتم لال نمیرم؟  ولی انگاری اگه این وبلاگم نبود لال می مردم.... هر چند حرف زدن هم معنی نداره وقتی همه بهت میگن: سیبی خیلی بی انصافی ... خیلی...

از صبح هر چی دلت خواست بهم گفتی سیبی... خیلی بی انصافی...

خوب راست میگم دیگه.. یه ادم بی شعور بی انصاف دهنشو باز کنه معلومه چی از دهنش میاد بیرون.. مگه نه؟

تازه هنوزم معنی بی انصافو نمی دونه.. این از همه بدتره...

ولی م یدونه خیلی ناشکره..خیلی..

خدایا منو ببخش... فقط همین...

 هنوزم بر این پافشاری می کنم که قطعه  قطعه ام کنن و ...بقیه اش رو خودت می دونی نگم.. حال این برو بچز به هم می خوره...

آخیش.. حالا حالم خوبه.. دارم می خندم.. خدا کنه رییس با مرخصیم موافقت کنه... گور بابای مدرک...

وگرنه مجبورم استعفا بدم.. برای تداوم زندگیم که دارم برا خوش بودن لحظه لحظه اش تلاش می کنم...

شما هم سعی کنین عین من واقع بین باشین!!!

عین من دروغگو نباشین و مثل من همیشه همه چیز رو همونطور که هست تعریف کنین!!!

دعاهای درست درمون کنین!!! اول صبح بهتره چون  مردم خواب آلودن و سر خدا خلوتتره!!!

همیشه لبخند به لبتون داشته باشین!!!

اگه تونستین یه عینک با شیشه سیاه برام بخرین تا این نور اینجا چشامو نزنه هی از چشام اشک بیاد و هی اینها بگن سیبی برو دکتر!!!

تازه عینکه باعث میشه یکی از بچه ها سیبی رو لو نده و این خیلی خوبه!!!

خوب من باید برم.. کلی کار دارم... تا بعد بای بای

پ ن: خوب شد اولین پستم پاک شد ها.. وگرنه همه دپرس می شدم...

راستی امروز چه روز قشنگیه... چقدر هوا مطبوعه.. چه محیطی آرومی....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0