Daisypath Anniversary tickers خاطرات بچگی.... - سيب مهربون

خاطرات بچگی....

آره جونم برات بگه که.. بچیگیهام باباییم برا کلی شعر می خوند..

شعرهای قشنگ....

البته ادبیهاشو وقتی سر ذوق بود و ما نور چشمی هاش می ذاشتیم نفس بکشه.. از رو کتاب می خوند...

مثل شعرهای پروین..و این حرفها....

 

گاهی هم از این مداح ها یاد می  گرفت می خوند...

 

محبت را ز ماهی باید آموخت که از آبش برون آرن بمیرد...

 

البته تصمیم داره در صد ساله دوم زندگیش.. ان شاءااله بره مداح شه...

البته با تریپ زیر که براتون توضیح میدم...

موهای کاملا سفید...

جلو سشوار کشیده رو به بالا...

پشتش هم با کش بسته .... از بس پشت مو داره.. البته پیشنهاد کش رو من دادم.... خودش تصمیم داره عین الان پشتشو برگردون سشوار بکشه

یه لاتی شده این حاجی که حد نداره...

 

اره داشتم می گفتم.. جدا از این شعرهایی که از جایی یاد گرفته بود.. عین مامانش هم شعر میگفت.. البته من به گمانم سرقت ادبی از مامیش بود...

اره بابا مادر بزرگم یه شعرهای باحال گیلکی گفته و میگه که باید بشنوین...

یه فیلم داشتم ازش... باید برم پیداش کنم.. یا برم خونه بگم بروبچز از مامان بزرگ شعر بکشن بیرون... دو بیتی میگه... خیلی هم قشنگ...

 

 

خوب خوب.. می گم حالا

بذارین دو تا شعر دیگه هم بنویسم...

 

کوچولویم کوچولو.. صورتم مثل هلو... قد و بالام کوتاهه.. چشم و ابروم سیاهه.. مامان خوبی  دارم . میشینه تویه خونه.. می دوزه دونه دونه... می پوشم خوشگل میشم مثل یه دسته گل میشم...

 

 

وقتی اینو می خوند.. یادمه می گفتم.. بابا منم قد و بالام کوتاهه؟؟؟

همین کارا رو می  کرد سیبی هی گازش می گرفتن همه دیگه....

آی گاز گیرم ملس بود...

صورتم صورتی بود.. یعنی لپام... همه هم گاز می گرفتن... برا همین عزی جون یم خواد نی نی عین من بشه.. البته همچنان تو تصوراتش دختر داره پرورش میده... هر چی می گم یه کم هم با تصور پسر خوش باش.. میگه فکرم خودش اینطوریه...

البته گفته نی نی سالم باشه مهمه ها...

همه میگن من پسر دار میشم... خوب ادم دلش میگیره....

 

یه شعر هم گیلکی بود که نمی تونم براتون بنویسم.. وقتی باهام بازی میکرد برام می خوند...

بقیه اش هم قربون صدقه ام می رفت...

 

چرا از مامانم نمی گم؟

خوب مامی هیچوقت برام شعر نخوند... ولی خیلی چیزها بهم یاد می داد... همیشه باهام حرف میزد... همیشه هم داشت منو نصیحت می کرد و هی می گفت: (با داد بخونید) سیبی کی تو اهل می شی؟ خدایا این بچه چرا اینقدر نصیحت ناپذیره؟

خدا... این بچه رو اهلش کن...

 

دیگه من عاشق لی لی بودم ... تو کوچه.... ولی مامی نمی ذاشت برم... می گفت پسرها اذیتت می کنن...

آخه یه محل بود پر از پسر... همه هم شر.... همین همسایه روبرویی.. 6 تا پسر داشت که برا یه محل کافی بود...

همسایه پشتیمون... 4 تا شاید پسر داشت که الان فیسشون رو نمیدونی کجا باید ببری.. ولی شرور بودن.. از شر گذشته بود...

همسایه اونوری... از سه تا زنش... nتا بچه داشت که هوارتاشون پسر بودن...

3 تا شون که خواستگار من بودن... حالا ببین چند تا بودن...

بعد اون پسرها و دختر هاش هم بزرگ بودن و خانواده مستقل داشتن.. خودشون... هر کدوم لااقل 2 تا پسر داشتن...

همه هم شرور...

 

تو حیاط هم می خواستیم بازی کنیم... پر قورباغه بود تابستونها... خوب منم می  ترسیدم... داداشی همشونو می انداخت تو تنم... منم هی جیغ می کشیدم.. از اون بنفشها... همش با این بابای پارسا دعوا داشتیم.. دو سال ازم بزگتره ها... همش هم کتک کاری می کردیم.... بعد اون فرار می کرد... بعد همش من کتک می خورم...

باباییم نه .. اصلا منو نزده... یه بار زد یه جاییم... اونم به شوخی... ولی من چون فکرکردم جدیه تا شب گریه کردم... بعد کلی مهربونی و این حرفها بود.. اینقده دلم شکست که هنوز یادمه...

مامانی هم حق داشت بزنه.. همش هم نمی زد ها.... ولی خوب چندباری هم کتک خوردم.. خیلی هاش اشتباهی عوضی شده.. حالا یهموقع یادم میاد..مامی اشکاش درمیاد... چه من بیرحمم ها..مگه نه؟

تازه بهش میگم فقط منو زدی... این معصوم خانوم که رسیدی دیگه انرژیت تموم شد. برا همین اینها یاغی شدن ها...

حالا من انگار چی ام... خیلی ادمم به نظر شما؟

میدونم فرشته هستم.. البته..البته....

حالا یکی ندونه فکر می کنه مامی چقده منو زده.... من چه بی چشم رو هستم....

 

 

شعر بچگی دیگه یادم نمیاد..

ولی الان بابا هر بچه ای ببینه بخواد براش شعر بخونه..

اون شعر قبلی ها رو می خونه..

با این دو سه تا که میگم...

 

شیر تا بخوای مفیده...

مانند برف سفیده...

 

 

یه توپ دارم قلقلیه.....

و باز هم ریپید... کوچولویم کوچولو.. صورتم مثل هلو....

 

 

پ ن: چی غيرتی شدی
می جنبه ديگه... سر و گوشت
حرف های بد و عشقولانه می زنی
رمزی
فکر ميکنی ما متوجه نيستيم
ولی هستيم
ما وقتی رفتيم سوء پيشينه.. جوابشو بار کاميون کردن اوردن دم اداره

این جواب مازنی بودها... کسی نگران نشه.... نیم دونم اونجا چرا فرستاده نشد ..:(

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0