Daisypath Anniversary tickers سیب کارشناس... - سيب مهربون

سیب کارشناس...

شنبه یه کاری آوردن از یه قسمت دیگه.. فکر کنم شنبه بود...

به رییس گفتن کار فقط نیم ساعته...

رییس که می دونست.. یعنی تجربه براش شده بود که این نیم ساعت و این حرف ها همش کشکه... من باید نظر کارشناسیمو بدم...

گفت سیب جان... در نهایت محبت صدام کرد.. نمی دونم چرا چند روزه خیلی لطیف شده...

ببین این کارشون اگه نیم ساعته که هیچ..زحمتشو بکش.. اگه دوست داشتی

بعدش من گفتم چشم... نگاه کردم دیدم بی انصافها.. نیم ساعت فقط طول می کشه.. اون همه فایل رو من بازش کنم...

بعدش یکی اومد گفت: سیب جان. ما اینو می خوام.. این صفحه اش اینطوری باشه.. این هوارتا فایل همه تو یه تمپلیت باشه... فهرستشم اگه لطف کنی اونطوری باشه خیلی خوبه.. هیچکدوم بلد نیستیم...

این جدولها بد طراحی شده... عین فلان فایل می شه باشه...

آرم بهمان فایل رو می تونی اینجا بچپونی....

و فقط سه ربع طول کشید تا خواسته هاشون تموم شه...

گفتم.. من نمیرم.. سالم بمونم... هیچ کاری جز کار شما نداشته باشم... وبلاگمو هم تا دو روز تعطیل کنم... کامنت برا شهاب نذارم... نانا و خاله و مازنی هم اصلا تحویل نگیرم... تازه اس ام اس و موبایل و این حرفها تعطیل.. خرده فرمایشات رییس تعطیل.. نهار هم فقط یه ربع برم پایین بیام.. دستشویی هم بذارم برا خونه...

چایی خوردن تعطیل... عین برج زهرمار جواب سلام هیچکیو ندم... گوگل چت هم تعطیل...

به حرف زهرا هم گوش ندم...  جواب پی ام هاشم ندم.. به جوک های این دو تا نخاله واحد کناری هم نخندم...

بالا نرم.. پایین نیام....

و حدود نیم ساعت من شروطم رو گفتم....

تازه امرو زکه تموم شد الان ساعت ۱۷ شده...

از فردا صبح علی الطلوع بیام سر کار.. تو ترافیک هم نمونم... تو تصادف هم نمیرم...تا ساعت ۲۰ هم تشریف داشته باشم...

خیلی هنرمندی به خرج بدم.. دو روز  این کارتون با اضافه کار فول طول میکشه تا انجام بشه...

وگرنه.. با وقوع یکی از اتفاقاتی که نباید چهارشنبه تا ظهر یا آخر وقت بیا بگیر...

برا من که اصلا مهم نبود.. رفتم به رییس همه اون موارد بالا رو گفتم...

گفت جدی میگی.. سیب نازم... گفتم آره به خدا...

البته اگه از نظر شما اشکال نداره انجام بدم.. من که می دونین از این کار لذت می برم...

گفت ممنون سیب جان.. نه اصلا

مگه من نیرو اضافه دارم بدم به اونها...

تازه نیم ساعت کجا ۲۵ ساعت کجا...

گفت اصلا...

بعدش به ا ونها گفت : سیب جان کار داره اینجا.. کی وبلاگشو آپ کنه.. کی برا شهاب کامنت بذاره....کی اونو اذیت کنه... کی نانا جونو ببوسه.. کی قوری جونو ازار بده... کی از امینا و پاپلی تشکر کنه و براشون کامنت بذاره.. کی با زهرا چت کنه.. کی با...........

کلی توضیح داد که شد نیم ساعت...

گفت: تازه کی کارهای پروژه خودمونو انجام بده.... کی کارهای منزل منو انجام بده.. نظافت خونه... طبخ غذا... (اینش دیگه حرف مفت بودها.. داشت آرزوهاشو می گفت)

بعدشم من انجام ندادم...

دیروز .. توجه کنین دیروز یه خانوم مهروبن اومد. گفت سیب جون میگن شمایین؟

گفتم بله امری بود؟

حالا داشتم برا برو بچز کامنت می ذاشتم تند تند...

گفت مثل اینکه مزاحم شدم برم.. گفتم نه اصلا بفرمایید...

یه سوال پرسید...

من موندم.. گفتم: عزیزم یه صندلی بیار...

گفت نه راحتم...بهش گفتم می خوای برا چی.. بعد دیدم اوه اوه.. این خانومه تازه می خواد یاد بگیره.. بعد بره اون فایل دیوونه ها رو درست کنه.. دلم براش سوخت... علی رغم میلم.. براش شروع کردم قشنگ توضیح دادن... بابا یه زمان تدریس می کردیم ها.. نوید خنگه با حرفهای من رفت دانشگاه الان شده مهندس عمران....

البته خنگ نبود ها حرف هیچکی تو سرش فرو نمی رفت.. از اولشم جنسش خراب بود.. می گفت: فقط سیبی بیاد برام توضیح بده...

منم هفت روز هفته هشت روز اونجا پلاس بودم...

داشتم می گفتم.. هیچی دیگه... خانمه دید باید بشینه..رفت یه صندلی آورد... بعد هی رفت هی اومد...

امرو زهم چند با ر زنگید... جالبه که الان چهارشنبه است.. و اون فقط یه فایل و فقط نیم یاز اون رو تونسته درست کنه...

حالا شادی کسی هم کمکش می کنه...

ولی من چه خری بودم گفتم دو روز...

عین همیشه با سیاست کار نکردم.. حالا خوبه ندادن به من...

آخه هر چی کار بیشتر طول بکشه ..حتما کارشناسی ترانه روش کار شده... متوجه این که...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0